فيلم يک ايده ي غريب دارد، زندگي معکوس آدمي که پير به دنيا مي آيد و نوزاد مي ميرد اما اگر ايده اصلي را پيش از تماشاي فيلم شنيده باشيد، چيز بيشتري براي غافلگير کردن شما ندارد.
. دوستي، روايت اين فيلم را به "رئاليسم جادويي" و حال و هواي هاي آثار "مارکز" نزديک تر دانسته بود تا اقتباسي از اسکات فيتزجرالد، اما نظر من را بخواهيد اين حس مارکزي تنها در همين ايده يک خطي قابل لمس است و بس. مجموعه داستانک هاي ريز و درشتي که بدنه عظيم و دوساعت و نيمه اثر را تشکيل داده اند عمدتاً معمولي، بعضاً بي ربط و اکثراً بي حس و حال اند. مثل اين که "خوزه آرکاديو بوئنديا" را از "صد سال تنهايي" در آوري، به جاي قهرمان داستان "فارست گامپ" بنشاني و بر اساس اش فيلمي بسازي. بنجامين باتن تمام چيزهايي را تجربه مي کند که احتمالاً هر آمريکايي در طي سال هاي قرن بيستم تجربه اش کرده بود، قرار هم نيست تا شخصيت او مثل فارست گامپ بهانه اي باشد براي مرور تاريخ سياسي اجتماعي معاصرآمريکا، که او مخلوقي ذهني تر از آن است و واژگونگي روند زندگي اش لابد بايد ناظر بر حقيقت فلسفي عميق تري باشد، که معتقدم در شکل نهايي فيلمنامه اش چنين نيست. شايد جذاب ترين مايه فيلم، عشق طولاني مدت بنجامين و ديزي باشد که تنها يک دوره کوتاه که هر دو در ميانه زندگي و هم سن و سال اند، به وصال مي انجامد و باقي، به خاطر حرکت معکوس زندگي هاي شان اجباراً جدايي است و حسرت. اما همين مايه هم لا به لاي داستانک هاي مختلف گم مي شود و آن طور که روي کاغذ زيبا به نظر مي آيد در چارچوب فيلم جا نمي افتد و اثرگذار نيست.
بازي "براد پيت" در اين "جا نيفتادن" بي تأثير نيست، منکر توانمندي هاي او نيستم اما تجربه نشان داده که "پيت" در ايفاي نقش هاي برونگرايانه و پر ادا و اصول، موفق تر است تا چنين نقش هاي دروني و دشواري. بنجامين در ابتدا کودکي است با فيزيک و چهره پيران که رفته رفته به پيري با ظاهر نوجوانان دگرديسي پيدا مي کند، تمام احساسات و نمودهاي دروني و بيروني مختلف و متضاد حاصل از چنين موقعيتي در بازي براد پيت، خلاصه شده به نمايش چهره اي سرد و ماتم زده که مثل کاراکترش در "ملاقات با جو بلک" بسيار خنثي و کسالتبار است. در واقع ما بيشتر مسحور هنر مسئولين جلوه هاي ويژه و چهره آرايي فيلم مي شويم که زحمت درآوردن بخش بيروني ماجرا را به خوبي کشيده اند تا بازي براد پيت که چيز چنداني به وجه دروني نقش نيفزوده است.
ترفندهاي روايي فيلمساز و فيلمنامه نويس اکثراٌ تکراري و رنگ و رو رفته اند. از شيوه مرور خاطرات و فلاش بک يک آدم مسن و بيمار (تايتانيک، نجات سرباز رايان، بيمار انگليسي و...) که تازه اسباب ظهور شخصيت مزاحم و بلاتکليف دختر (جوليا اورموند) و يک سري صحنه بي ربط و کشدار مي شود (فهميدن اين که اورموند دختر بنجامين باتن است چه تأثير بر کل جريان دارد؟) تا فصل هاي دريانوردي که انگار اريک راث / فيلمنامه نويس، آنها را درسته از "فارست گامپ" به اين فيلم آورده، يا فصل تصادف کيت بلانشت که عجيب حس آملي پولن ژان پير ژونه را دارد و تأمل راوي بر احتمالات ممکن براي عدم وقوع حادثه، ما را ياد "بدو لولا بدو"ي "تام تيکور" مي اندازد. شايد بهتر بود کارگردان به سبک همان اميلي پولن، روايت تمام داستان را به داناي کل و نامشخصي مي سپرد تا هم بر حس و حال افسانه گون فيلم افزوده و هم آن را از صحنه هاي کسالتبار خاطره خاني نجات داده باشد.
ماجراي عجيب بنجامين باتن" را "ديويد فينچر" کارگرداني کرده، فيلمساز صاحب سبکي که به خاطر فضاسازي هاي سياه و منحصر به فردش در"هفت"، "بازي" و "باشگاه مشتزني" مورد توجه منتقدان قرار گرفت اما آکادمي اسکار هيچوقت استعداد او را به حساب نياورد. "بنجامين باتن" اولين نامزدي اسکار او در بخش بهترين کارگرداني، بيش از آن که وامدار سبک هميشگي فينچر باشد از آن دسته پروژه هاي سينمايي است که وظيفه ساخت اش را به هر کارگردان درجه يک يا حتي متوسط به بالاي آمريکايي بدهند محصولي ديدني و قابل قبول اما کمابيش مشابهي مي دهد، مثل "ذهن زيبا"ي ران هوارد يا حتي "چشمه" آرانوفسکي و "هوانورد" اسکورسيزي. مجموعه اي از صحنه هاي پر طمطراق با فيلمبرداري چشم نواز و طراحي صحنه و لباس و گريم عالي، بي آنکه اثر چنداني از امضاي شخصي فيلمساز ملحوظ باشد که درباره کارگرداناني چون اسکورسيزي يا فينچر، اسباب نا اميدي است.
با تمام اين احوال، اگر خرده گيري و تئوري مؤلف را با هم، کنار بگذاريم، "ماجراي عجيب بنجامين باتن" فيلمي تماشايي است (خصوصاً در نيم ساعت اول) با کارگرداني فن سالارانه و پر وسواس که ايده آن، ذهن را قلقلک مي دهد و البته يک "کيت بلانشت" مثل هميشه خوب را دارد که به جاي براد پيت جور بار احساسي فيلم را هم کشيده است.
خلاصه فيلم:
داستان بنجامين باتون که قصه اي بس شگفت انگيز است از آنجا آغاز مي شود که بنجامين از مادري به دنيا مي آيد که پس از وضع حمل او در مي گذرد و پدر نجامين با ديدن چهره بنجامين او را پس مي زند و طفل را که صورتي چون پيرمردان 80 ساله دارد را مقابل منزل زني سياه پوست(تاراجي هانسون) مي گذارد. بنجامين(برد پيت) در هفت سالگي هنوز به مانند کهنسالان است اما هرچه پيش مي رويم بنجامين به تدريج آثار پيري را کمتر در صورتش مي بيند. بنجامين در 18 سالگي براي تحصيل در دانشگاه "يل" ثبت نام مي کند اما در روز ثبت نام مسئولان دانشگاه با اين ادعا که او ديوانه اي 50 ساله است از پذيرش وي سر باز مي زنند.
بنجامين همچنان که ديگران پير مي شوند روز به روز جوان تر و زيبا تر مي شود، او با همسر يک جاسوس که نامش "اليزابت ابوت" (تيلدا سوئينتون) آشنا مي شود و شب ها با وي در يک هتل به صحبت مي نشيند و دل به وي مي بازد. اما زن وي را اندکي بعد ترک مي گويد.
بنجامين اما در واقع دلداده همبازي کودکي هاي خود به نام "ديزي"( کيت بلانشت) است که يک رقاص درجه يک رقص هاي باله است. بنجامين مدتي به دريانوردي و خدمت در ارتش مشغول مي شود. دردسرهاي بنجامين اما تنها متعلق به دوران طفوليت او که چون پيران بود محدود نمي شود. بدبختي دوباره او آنجا آغاز مي شود که در مي يابد همزمان که او جوان تر مي شود ديگران کهنسال و پير مي شود. آنچه براي بنجامين بسيار درآور است.
قصه شگفت انگيز بنجامين را پيرزني (ديزي) که در آخرين روزهاي خود در بيمارستان بستري است براي دختر خود "کارولين" ( جوليا آرموند) شرح مي دهد.
درباره کارگردان
ديويد فينچر فيلمساز چهل و هفت ساله آمريکايي است که کارنامه درخشاني از کارگرداني فيلم هايي بسيار موفق که همزمان مورد توجه گسترده مخاطبن و منتقدان قرار گرفته است در دست دارد.
فينچر فيلمسازي را به طور جدي در بيست و سه سالگي و با ساخت فيلم مستندي در مورد موسيقي شروع کرد. "ضرباهنگ درام زنده" نام نخستين اثر کارگردان " دنور" در ايالت "کلورادو" بود. بررسي آثار نخستين وي نشان مي دهد که او علاقه، شور و عشق بسياري براي ساخت فيلم در ژانر مشابه نخستين فيلمش داشته است :
"مدونا: کلکسيون معصوم"، "خطرناک :فيلم هاي کوتاه" (درباره مايکل جکسون)، "آيرواسميت: بزرگاني که مي توان نگاهشان کرد"( درباره باند موسقي به همين نام به رهبري استيون تيلور)، "بهترين هاي استينگ : زمين هاي طلا" ( درباره "استينگ" خواننده بريتانيايي) فينچر ساختن فيلم درباره بزرگان موسيقي آمريکا را تا سال 1994 بي وقفه ادامه داد.
فينچر در سال 1995 يکي از مانددگار ترين فيلم هاي دهه نود آمريکا را روانه سالن هاي سينما کرد. "هفت" فيلمي بود که همه را شگفت زده کرد. اثري جنايي و سرشار از تعليق که مخاطبان را در تاريکي سالن ها ميخکوب کرده بود. فينچر پس از ساخت اين فيلم موفق به سراغ ساخت فيلم "بازي" با بازي مايکل داگلاس رفت. "بازي" نيز محتوايي مرموز داشت و بسيار مورد پسند مخاطبان قرار گرفت اگرچه با بي اعتنايي بسيار جشنواره هاي سينمايي روبرو شد. درست مثل "هفت" ساخته مهم بعدي او "باشگاه مشت زني" بود که از ماهيتي ماهيتي انتزاعي و سمبليک برخوردار بود و بازي درخشان "ادوارد نورتن" و "برد پيت"( بازيگري که بسياري او را بازيگر محبوب فينچر مي دانند) به همراه داشت.
پس از فيلم غير متعارف "باشگاه مشت زني" اين کارگردان ديگر بار ژانر تعليق را برگزيد و فيلم "اتاق وحشت" را ساخت که احتمالا در ميان آثار فينچر مي تواند ضعيف ترين آن لقب گيرد.
"زودياک" آخرين فيلم ديويد فينچر پيش از ساخت "مورد نادر بنجامين باتون" بود که براي آن نامزد دريافت نخل طلا از جشنواره معتبر کن فرانسه شد. زودياک درباره قاتلي سريالي با همين نام درآمريکا بود که در دهه شصت، هفتاد و هشتاد به صورت تصادفي قربانيانش را انتخاب مي کرد و يکي از مرموز ترين پرونده هاي جنايي ايالات متحده را تشکيل داد که هنوز مفتوح است.
دوستان ديويد فينچر،اين کارگردان بلند قامت ( با 184 سانتي متر قد) را "فينچ" صدا مي کنند. ديويد در ايالات کاليفرنيا بزرگ شد و تا پيش از ساختن فيلم هاي جدي خود چندين موزيک ويدئو و آگهي هاي تلويزيوني از جمله براي کمپاني هاي بزرگي مچون "پپسي" و "کوکاکولا" تهيه کرد.
جالب است بدانيد پيشنهاد ساخت فيلم هايي چون" اعترافات يک ذهن خطرناک"، "مرد عنکبوتي"، "بتمن"، "ماموريت فيرممکن 3"، "اگر مي تواني من را بگير" و "هشت ميليمتري" همگي به فينچر پيشنهاد شده بود که هر کدام به دليلي توسط کارگردان هاي بزرگ ديگري چون "استيون اسپيلبرگ و "کريستفور نولان" ساخته شد.
کارل آلن که در بخش اعتبارات يک بانک کار مي کند، زندگي يکنواختي را مي گذراند. کار او از بام تا شام، گفتن نه به متقاضيان وام است. در بقيه ساعت روز نيز کار ديگري غير از نه گفتن به دعوت دوستانش براي تفريح و در نتيجه تماشاي تلويزيون در منزل ندارد. کارل به تمام معنا مردي است که به همه چيز "نه" مي گويد و هيچ انتظاري از زندگي ندارد. ولي وقتي بر خلاف ميل و اراده اش در يک سمينار شرکت مي کند، زندگي يکنواختش به هم مي ريزد. چون مجري سمينار، ترنس باندلي از شرکت کنندگان مي خواهد تا زندگي شان را با گفتن "بله" هاي بيشتر تغيير داده و بهتر کنند. کارل در آغاز به اين پيشنهاد به ديده شک مي نگرد، ولي مدتي خود را به روند حوادث مي سپارد و بعد از مدتي کوتاه، قدرت "بله" گفتن نهفته در وجود خويش را آشکار مي کند. همين اتفاق باعث مي شود تا زندگيش به شکلي دور از انتظار دستخوش تغيير شود. نه فقط ترفيع شغلي مي گيرد، بلکه عشق هم به زندگيش راه پيدا مي کند. کارل از آقاي نه به آقاي بله تبديل شده، ولي کم کم اين بله گفتن ها خود تبديل به مايه دردسرهاي تازه اي مي شود...
بازيگران: راف فاينس[مايکل برگ]، کيت وينسلت[هانا اشميتز]، ديويد کراس[مايکل برگ جوان]، ژينت هاين[بريگيت]، برونو گانز[پروفسور روئل]، سوزانه لوتر[کارلا برگ]، آليسا ويلمز[اميلي برگ]، فلوريان بارتولومي[تامس برگ]، فردريک بکت[آنگلا برگ]، ماتياس هابيخ[پيتر برگ]. 124 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، آلمان. نام ديگر: Der Vorleser. نامزد اسکار بهترين فيلمبرداري-بهترين کارگرداني-بهترين فيلم-بهترين بازيگر زن نقش اصلي و بهترين فيلمنامه اقتباسي،
سال 1958، آلمان پس از جنگ جهاني دوم. مايکل برگ نوجوان با هانا اشميتز که دو برابر سن وي را دارد، برخورد کرده و در مدتي کوتاه با هم رابطه عاشقانه پيدا مي کنند. کشف علاقه هانا به شنيدن قصه هايي که مايکل از روي کتاب براي وي مي خواند، باعث عميق تر شدن رابطه آن دو مي شود. اما يک روز هانا محل سکونت خود را تخليه کرده و ناپديد مي شود. هشت سال بعد، مايکل دانشجوي رشته حقوق شده و استادش وي را به همراه ديگر شاگردانش براي تماشاي محاکمه چند نفر از جنايت کاران جنگي نازي مي برد. در دادگاه مايکل بار ديگر هانا را مي بيند، ولي اين بار لباس محکومان را به تن دارد. هانا که در زمان جنگ نگهبان بازداشتگاه بوده، متهم به همدستي در مرگ ده ها انسان است. همدستانش نيز براي خلاصي از مجازات هاي سنگين نقش وي را در ماجرا پر رنگ تر جلوه مي دهند. هانا بعد از امتناع از آزمون بررسي دست خط، اتهام را پذيرفته و به زندان ابد محکوم مي شود. تنها مايکل از راز او باخبر است. ولي کوششي براي نجات وي نمي کند. اما مدتي بعد بسته اي به دست هانا مي رسد...
کتاب خوان که در سال 1995 در آلمان منتشر شد، با مسائل مختلف نسل پس از جنگ آلمان سر و کار دارد که مهم ترينش را مي شود هولوکاست(همه سوزي) يهوديان دانست. اما انگشت روي مسائل ريزي مي گذارد که نمي شد در فرداي جنگ جهاني دوم و آغاز محاکمات جنايتکاران نازي بر زبان راند. مردان و زناني که با حرارت و اشتياق به دنبال عدالت بودند، قادر به درک و تحليل دقيق و از همه مهم تر انساني مدارک و شواهد در دسترس نبودند. عدالت شان قرباني مي خواست و کتاب خوان مي خواهد بگويد همان طور که هانا اشميتز خود را قرباني شرم خويش از بي سوادي مي کند، کليت مردم آلمان نيز براي رهايي از شرم تاريخي شان در همدستي حتي خاموش با هيتلر-چيزي که يکي از دانشجويان پروفسور روئل به او مي گويد- به سرعت قربانياني يافته و همچون بز طليقه با آنان رفتار کردند.
برگردان 32 ميليون دلاري دالدري نيز به ما مي گويد نسل بعد از جنگ به دنبال بلاگران بود. نسلي که به نوبه خود بعدها براي رهايي از شرم شخصي و تاريخي اش کوشش هايي نه چندان جدي براي رهايي وجدانش صورت داد. مايکل برگ جوان شاهد محاکمه هانا اشميتز مي شود، ولي با وجود وقوفش بر رازي که افشاي آن مي تواند موجب رهايي اش شود، سکوت مي کند. او نيز با تفکر توده اي همراه مي شود و سال ها بعد با پر کردن نوارهاي کاست از کتاب هاي مشهور ادبيات جهان با صداي خودش و فرستادن آنها به هانا در صدد تسکين وجدان خويش برمي آيد. اما او نيز به سهم خود موجب نابودي انساني به عنوان نماينده نسلي مي شود که عشق را به وي ارزاني داشته بود. هانا در زندان مي ميرد، ولي مايکل سرانجام از اسارت در زندان شرم خود رهايي مي يابد. دخترش را که با وي رابطه گرمي ندارد، به سر مزار هانا مي برد تا با وي از زني سخن بگويد که اولين قطرات شهد عشق را به کامش ريخته بود و هيچ کس نتوانست بعدها جاي او را در زندگيش پر کند. دالدري به تماشاگرش مي گويد که بايد قبل از اينکه دير شود، دست به کار شد. ميراث معنوي خود را بازيافت، با مايه هاي ننگ گذشته عاقلانه کنار آمد و منکر ميراث انساني گذشتگان که در کتاب ها براي ما به جا گذاشته اند، نشد!
کتاب خوان در کنار موضوعي چنين مهم و تاريخي که از ديدگاه يک حقوق دان برجسته روايت شده، ستايشي از کتاب و کتابخواني است. ستايش نامه اي براي اديسه، هکلبري فين و آنتوان چخوف و با بانو با سگ ملوس اش. و با چشم پوشي از گريم نه چندان خوب کيت وينسلت، يک بازي درخشان از وي را به نمايش مي گذارد که مي تواند او را به جايزه اسکار برساند. کتاب خوان يکي از بهترين فيلم هاي فصل است که تماشاي آن براي هر جوياي حقيقت ضروري است. گشودن رازهاي سر به مهري که خيلي ها-از جمله خود ماها- شهامت رويارويي با آن نداشتيم!
ژانر: درام، عاشقانه، مهيج، جنگي.
ميلک Milkکارگردان: گاس ون سنت فيلمنامه: داستين لنس بلک. موسيقي: دني الفمن. مدير فيلمبرداري: هريس ساويدس. تدوين: اليوت گراهام. طراح صحنه: بيل گروم. بازيگران: شون پن[هاروي ميلک]، اميل هيرش[کليو جونز]، جيمز فرانکو[اسکات اسميت]، جاش برولين[دان وايت]، ويکتور گربر[شهردار جورج ماسکونه]، دنيس اوهارا[سناتور جان بريجز]، ديه گو لونا[جک ليرا]، اشلي تمپل[دايان فينستاين]، آليسون پيل[آن کروننبرگ]، لوکاس گرابيل[دني نيکولتا]. 128 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نامزد اسکار بهترين طراحي لباس-بهترين کارگرداني-بهترين تدوين-بهترين موسيقي- بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش اصلي مرد-بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/برولين و بهترين فيلمنامه، برنده جايزه بهترين بازيگر نقش اصلي مرد-
هاروي ميلک، نيويورکي ميانسال بعد از مهاجرت به سن فرانسيسکو تبديل به فعال حقوق همجنس خواهان مي شود. در سومين تلاش موفق مي شود به عنوان يکي از اعضاي شوراي شهر برگزيده شود. اين اولين بار در تاريخ آمريکاست که فردي همجنس خواه موفق به تصاحب شغلي دولتي در اين سطح مي شود. ولي يک سال بعد، او و شهردار شهر-جورج ماسکونه- مورد سوء قصد دان وايت- يکي از اعضاي سابق شوراي شهر- قرار گرفته و کشته مي شوند...
هاروي برنارد ميلک(1978-1930) سياستمدار آمريکايي و اولين همجنس خواه آشکاري است که در ايالت کاليفرنيا به پستي دولتي دست يافت. ميلک در زمينه حقوق همجنس خواهان فعاليت بسيار کرد و تاثيري عميق در زندگي انسان هاي منطقه کاستروي سن فرانسيسکو گذاشت. حتي مرگش و دادگاهي که به دنبال آن برگزار شد بر قوانين کاليفرنيا و سياست هاي شهري تاثير فراوان به جا نهاد و بديهي است که با چنين ميراث گرانسنگي بايد مقالات و کتاب هاي متعدد درباره وي نوشته شود. ولي جز فيلم مستند دوران هاروي ميلک(1984) ساخته راب اپشتاين و برنده اسکار بهترين فيلم مستند همان سال، ردپاي زيادي از وي در سينما يافت نمي شود.
ميلک ساخته گاس ون سنت فيلمساز همجنس خواه و مستقل و صاحب سبک سينماي آمريکا، اولين فيلم بلند سينمايي درباره زندگي شخصي و سياسي اوست و بعيد نيست با توجه به زنده بودن بسياري از همرزمان وي در آينده فيلم هاي ديگري درباره زواياي ديگر زندگي و مبارزان ميلک ساخته نشود. اما سخن بر سر فيلم ون سنت است که خوشحالم اعلام کنم بر خلاف بسياري از فيلم هاي او که دغدغه اش همجنس خواهان بود، با عنايت دقيقتش به شعار ميلک و همقطارانش، فيلمي درباره حقوق بشر و برابري است. و اگر اغراق ندانيد مي خواهم آن را يکي از غرور آفرين ترين و برانگيزاننده ترين فيلم هاي اين گونه در حال شکل گيري اعلام کنم.
شايد به همين خاطر باشد که هزاران نفر پذيرفتند به رايگان در فيلم حضور يابند، چون به ايده ها و آرمان هاي ميلک باور داشتند. چون پذيرفته بودند و ما نيز بايد بپذيريم که همجنس خواهان زن يا مرد، رنگين پوستان يا زنان در برابر اتوريته حاکم مردانه مسلح به اخلاقيات کپک زده قرن ها پيش تفاوتي با يکديگر ندارند. پس مبارزه يکي است و آن رسيدن به حقوق برابر است. گذشتن از سد بي عدالتي هايي که زير نام خدا و دين بر همنوع تحميل مي شود.
اما حسن بزرگ فيلم ون سنت در کنار بداعت هاي روايي اش، توجه به زندگي شخصي هاروي ميلک است. زندگي نه چندان شادي که به ترک شدنش از سوي يکي از شرکاي زندگيش و مرگ ديگري منتهي مي شود. با اين حال هاروي در گذر از اين بحران هاي احساسي با درايت عمل مي کند. زخم خورده است، ولي مي داند او به عنوان جزيي از يک حرکت موظف است تا به اين راه ادامه دهد. خودآگاهي اش و انگيزه هايش قابل احترامند و تماشاگر-و حتي قانون- او را در مرگ آخرين شريک زندگيش (که از روي حسادت و به خاطر دلبستگي شديد وي به کار خودکشي مي کند) مقصر نمي داند. حکايت مبارزه طولاني هاروي ميلک مي تواند براي هر جوينده راه حقوق برابر ميان انسان ها سرمشقي بي نظير باشد. يقين دارم هنگام تماشاي صحنه خروش خياباني همجنس خواهان در شادي پيروزي متعاقب شان شريک خواهيد شد!
در يک کلام: بهترن فيلم گاس ون سنت در يک دهه گذشته!
ژانر: زندگي نامه، درام.
رندي که سالهاست از دوران اوج خود به دور است همچنان عاشق حرفه اش است. هر از چندگاهي در مسابقه اي شرکت مي گزيند کارگردان که تکيه زيادي بر روي ديالوگ هاي ميان کشتي کج کاران پيش از شروع مسابقات دارد ما را به زيبايي با پارادوکسي عميق آشنا مي سازد. ورزشکاراني که بر روي رينگ بايد نشان دهند که از يکديگر تنفر دارند و به خون يکديگر تشنه اند، در رختکن صميمانه به بررسي سناريويي که قرار است روي رينگ اجرا کنند مشغولند. آن ها مدام يکديگر را در آغوش مي گيرند و مي کوشند تا رقيب را مطمئن سازند اوضاع طبق ميل و اراده او پيش خواهد رفت. در واقع وقتي فيلم جلو تر مي رود تضادي که فيلمساز براي نشان دادن نقش بازي کردن آدم ها براي سرگرم کردن ديگران تاکيد دارد پر رنگ نر مي شود. رندي دلداده زني است که در کلوپ هاي شبانه برهنه مي رقصد. زني که به مردان که دور سن براي ديدن او حلقه زندند ابراز عشق مي کند اما در پشت صحنه از تمامشان متنفر است. درست بر عکس کشتي کج کاران.
"ميکي رورک" در اين فيلم جادو مي کند. بازي او متسحق هر تحسيني است. او چنان در نقش رندي فرو رفته است که بيننده شايد در بسياري از لحظات فيلم گمان نمي برد که مشغول به تماشاي يک فيلم است. او تنهايي زندي، مهرباني اش، صداقت و پاکبازي او را يکجا عرضه مي کند بي آنکه ذره اي تصنع در آن به چشم آيد. راندي رابينسون رامسينسکي ( نام کامل رندي که او از آن بيزار است) همان قدري واقعي مي نمايد که جک لاموتا گاو خشمگين حقيقي به نظر مي آمد. رندي گاه با بچه ها با بازي با نينتدو مي پردازد، گاه به پم ( زن رقاص) ابراز علاقه مي کند، دلتنگ دخترش است، عاشق پريدن از نرده هاي بالاي رينگ روي حريف است، تنش سراشر از ماهيچه هاي آهنين است، صدايي آرام و مهربان دارد، از زخم زبان تنها دخترش اشک مي ريزد، موقعي که بغض مي کند سعي مي کند پوزخند زند، براي امرار معاش در فروشگاهي با پيرزن هاي غرغرو زنان خانه دار سر و کله مي زند. "ميکي رور" در نقشي رندي تمام اين ضد و نقيض ها را بازي مي کند بي آنکه ثانيه اي تصور کنيم شخصيتي رندي واقعي نيست.
رندي به شدت بيگانه است با دنياي بيرون از رينگ. اگرچه دنياي بيرون حقيقت است و دنياي رينگ و تماشاچيانش نمايش اما رندي بيزار است از دنياي واقعي که برايش جز درد و بي اعتنايي و غم چيزي ندارد. درست بر عکس پم.
پم از قواعد کلوب بيزار است. اما به آنها سرسپرده است. در هزارتوي کلوب رقاص ها مي توانند مشتريان را اغوا کنند و روبروي آنان برقصند اما حق ندارند عاشقانه آنها را لمس کنند. آن ها فقط بايد فريب دهند کسي حق ندارد از خط قرمز ها پا فرا گذارد.
سکانس هاي مبارزات بي اندازه حقيقي است. خون هايي که در مسابقات ريخته مي شود اگرچه برنامه ريزي شده است اما همچنان براي بيننده درد آور است. صحنه اي که رندي با تيغ تيز پيشاني اش را مي درد تا تماشاچيان بيشتر به وجد آيند يا جايي که رقيب ريشوي وي مهربانانه از او مي پرسد آيا با "ماشين منگنه" مشکلي ندارد به وضوح نگاه تاسف آور فيلمساز به مزاج خشونت طلب نسل امروز بشر اشاره دارد. در حقيقت شايد آرونوفسکي کوشيده است با خشونت عريان به نقد خشونت خواهي برخيزد.
مردمي که بيست دلار مي دهند تا از خونريزي لذت برند. در حالي که شايد بسياري از آنان باخبر باشند که اين خونريزي ها و خشونت ها توسط خود ورزشکاران پيش بيني شده است اما باز چنان عاشق ديدن خشونت هستند که نمايشي بودن يا نبودن آن محلي از اعراب ندارد. به قول "اي.او اسکات" منتقد برجسته روزنامه نيويورک تايمز: " همه مي دانند که کشتي کج حرفه اي دغل کاري است. همه همين نظر را راجع به فيلم دارند. و در هر دو نورد تماشاچيان مشتاق هم زمان تصنع را تحسين مي کنند و تظاهر مي کنند که حيله اي در کار نيست براي آنکه به خويش اجازه دهند تا باور کنند آن آدم ها آن پايين در رينگ، يا آن بالا بر روي پرده سينما به راستي مشغول وارد کردن درد بر پيکر يکديگر هستند."
همچنان که در آن سو در کلوبي که پم در آن کار مي کند مردان هوسران تنها مي آيند تا زني برهنه را ببينند که در قلبش هيچ براي آنان ندارد اما در ازاي دريافت دلار حاضر است رقص تنش را ارزاني آنان کنند. بازي خانم "مارسيا تومي" در نقش "پم" در عيني بودن آن نقش به سزايي دارد. پم عشوه گرانه به سراغ مردهاي کلوپ مي رود. اما تا دست رد به سينه اش مي خورد نگاهش مضطرب مي شود و به سراغ ميزي ديگر مي رود.
رندي و پم هر دو بيزار از وضع امروز هستند و با شنيدن يک موزيک متعلق به دهه هشتاد از آن سال ها به خوبي ياد مي کنند. " دهه هشتاد بهترين دهه همه دوران بود"..."دهه نود آشغال بود". در کافه اي که پم و رندي در روز در کنار هم ازادانه نوشيدني مي خورند ما با بندهاي روبرو مي شويم که سيستم بر پاي پم زده است. پم اگرچه از کلوب محل کارش دور است اما آنچنان در سيطره سيستم است که به ناگاه بوسه هاي عاشقانه خود و پم را متوقف مي کند و با اضطراب يادش مي آيد " نبايد به مشتري ها دست زد"
اما براي هر دوي آنها نقطه عطفي در کار است. نقطه عطفي که باز شوربختانه قادر نيست آنان را به بکديگر نزديک کند که باز دوري را به همراه دارد. رندي خسته از دنيايي که براي او پشيزي قائل نيست عزم خود را جزم مي کند تا علي رغم خطرات پزشکي کشتي کج که ممکن است مرگ او راقم زند به رينگ برگردد تا تحقير دنياي برون را بيش از اين تحمل نکند. پم اما در نقطه عطفش دراماتيک تر است. او مشغول رقص بر روي سن يکباره نگاهي غريبانه به تماشاچيان مي اندازد و در همان لحظه تصميمش را مي گيرد تا از کلوپ بگريزد.
تلخي نگاه و گزندگي که ما درفيلم سال 2000 آقاي ارونوفسکي "مرثيه اي براي يک رويا" با آن مواجه بوديم در "کشتي کج کار" نيز به وضوح به چشم مي خورد. فيلمساز معترضانه مي کوشد مخاطب را با اين واقعيت روبرو کند که چگونه با دريوزگي سکس و خشونت راه خود را گم کرده و در حال اضمحلال اجتماعي بي صدايي است.
دیگر فیلمهای این کارگردان(پی--مرثیه ای بر یک رویا--چشمه)
۱-ساحل زندگي/ در آستانه بهشت[فاتيح آکين]
فيلمي شعر گونه درباره مرگ، برخورد دو دنيا و دو فرهنگ و درام هايي که در اين ميان زاده مي شود. کامل ترين اثر سازنده اش که اميد سينماي آلمان و ترکيه محسوب مي شود.
2- شما زنده ها[روي اندرسون]
يک کمدي سياه و سورئاليستي و فيلمي درباره عظمت و شکوه زيستن از فيلمسازي بسيار کم کار و تقريباً فراموش شده...
3- خون روان خواهد شد[پل تامس اندرسون]
سرگذشت يک مالک چاه نفت در قرن گذشته كه قرباني طمع شده و به انساني ظالم و پست تبديل مي شود. بارقه تازه اي از نبوغ پل تامس اندرسون سازنده شب هاي عياشي و مگنوليا و يادآور شاهکار اريش فون اشتروهايم[حرص]
4- ناقوس غواصي و پروانه[جولين شنابل]
داستان تکان دهنده زندگي سردبير مجله Elle که 43 سالگي تمام بدنش- به جز چشم چپ اش- فلج مي شود. فيلمي شگفت انگيز درباره قدرت تخيل از کارگردان بزم اهريمن...
5- 4 ماه، 3 هفته و دو روز[کريستين مونگيو]
فيلمي درباره تراژدي انسان هاي معمولي و حاشيه نشين شهرها که روح شان در تندباد حوادث نابود مي شود. ٢٤ ساعت از زندگي دو دختر جوان در آخرين روزهاي حکومت نيکلاي چائوشسکو و اقتدار کمونيست ها که کارگردانش کوشيده تا سنگيني جانکاه زندگي در آن دوران مخرب روح را با تيزبيني و ظرافت با داستاني درباره يک مشکل فردي ترسيم کند.
قول هاي شرقي[ديويد کراننبرگ]
اوج پختگي و خلاقيت هنري ديويد کراننبرگ ٦٤ ساله، که همراه است با دوري وي از پيرنگ هاي فانتزي يا علمي تخيلي و رسيدن به اين باور که؛ واقعيت مي تواند هراسناک تر از تخيل باشد. فيلمي تکان دهنده درباره حضور جنايت سازمان يافته در زندگي روزمره که مي رود تا به عنوان امري عادي در آيد...
7- حباب[ايتن فاکس]
يکي از بهترين فيلم هاي موج نوي سينماي اسرائيل. برگردان بديعي از داستان رومئو وژوليت که اين بار قهرمانانش دو پسر يهودي و مسلمان همجنسگرا هستند و گرفتار ميان هويت جنسي و ملي در جغرافياي نفرين شده به نام فلسطين اشغالي...
8- پيرمردها وطني ندارند[جوئل و ايتن کوئن]
يک محموله مواد مخدر، دو ميليون دلار پول نقد و چند جسد... بازماندهاي يک معامله بزرگ و بد فرجام که منجر به آغاز حوادثي سرنوشت ساز مي شوند. برادران کوئن بار ديگر به سراغ فلسفه و نگاه و طنز سياه خود درباره طينت آدمي و غرب آمريکارفته اند که سخت دستخوش تغيير شده است. يک وسترن جنايي مدرن، صاحب يکي از اصيل ترين و خطرناک ترين شرورهاي تاريخ سينما. فيلمي درباره توحش زمانه مدرن....
9- گنجشک کوچولو/زندگي يک گل سرخ است/اديت پياف[اليويه داها]
يکي از بهترين فيلم هاي زندگي نامه اي سال هاي اخير که قدرت خود را نه فقط از ترانه ها و آهنگ هاي جاوداني پياف، بلکه از فيلمنامه سنجيده، کارگرداني فخيم داها و بازي خيره کننده ماريون کوتيار مي گيرد. زندگي پر فراز و نشيب و توام با تلخ کامي هاي متعدد اوازخواني که نماد يک نسل، يک روحيه و انساني پرشور، وبراي فرانسوي ها نه فقط يک شمايل بلکه اسطوره اي قرن بيستمي است. خواننده اي که هنوز ترانه هايش در گوشه کنار کشورش-و دنيا البته- زمزمه مي شود.
10- ديدار گروه موسيقي[اران کوليرين]
کمدي درام تکان دهنده اي از سينماي اسرائيل درباره سفر گروهي نوازنده سازهاي برنجي ارتش مصر و گم شدن شان در شهري غريب. اولين فيلم کارگرداني جوان که تا اين لحظه فقط 22 جايزه بين المللي به چنگ آورده است. اران کوليرين؛ اين نام را بايد به خاطر سپرد..
و 2 روز در پاريس[ژولي دلپي]، جبران/کفاره[جو رايت]، قطار سه و ده دقيقه به يوما[جيمز منگولد]، ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو[اندرو دومينيک]، قبل از آن که شيطان بفهمد که تو مرده اي[سيدني لومت]، اولتيماتوم بورن[پل گرينگراس]، يتيم خانه[خوآن آنتونيو بايونا]، زودياک[ديويد فينچر]، مايکل کلايتون[]، عليه زحل[فرزان ئوزپتک]، شماره 23[جوئل شوميکر]، اشباح گويا[ميلوش فورمن]، مرا مي کشي[جان دال]، دوباره نوازي[يواخيم ترير]، اين جهان آزاد...[کن لوچ]، تستوسترون[توماش کونجکي، آندري سارامونوويچ]، کاتين[آندري وايدا]، ايرينا پالم[سام گاربارسکي]، نفس[کيم کي دوک]، دقت، شهوت[آنگ لي]، جنگ چارلي ويلسون[مايک نيکولز]، کنترل[آنتون کوربين]، من آنجا نيستم[تاد هينز]، در دل طبيعت وحشي [شان پن]، سوييني تاد:سلماني شيطان صفت خيابان فليت[تيم برتون]، با من حرف بزن[کيسي لمونز]، وحشي ها[تامارا جنکينز]، پيشخدمت زن[آدرين شلي].
بهترين فيلم هاي انيميشن سال 2007
1- پرسپوليس
اولين فيلم مرجان ساتراپي، تصويري نه چندان کامل اما بسيار صادقانه از آنچه که پس از فروپاشي سلطنت پهلوي بر سر چند نسل از مردم ايران آمد. فاجعه اي که هنوز ادامه دارد و زندگي شخصي و اجتماعي نسل هاي بعدي را نيز تهديد مي کند. اين که چگونه تمامي حقوق فردي و اجتماعي يک ملت قدم به قدم از آنها سلب مي شود، تکان دهنده است. اما وجود نيرويي دروني در ميان مهاجراني چون مرجان که آنها را وادار به حفظ هويت ملي خود مي کند، ستودني، اميدوار کننده و مسرت بخش است.
2- سيمپسون ها: فيلم سينمايي.
بي نياز از هر گونه توضيح براي کساني که سال هاست با شخصيت هاي اين انيميشن بسيار بالغ اشنا هستند. داريا داستان و شخصيت هايي قابل قبول و به روز براي يک انيميشن بلند.
3- راتاتوي
کارتوني درباره يک موش که شيفته ذائقه و آشپزي فرانسوي است و شما را وادار مي کند همچون آشپزي فرانسوي و عشق فرانسوي را ستايش کنيد!
هر اپیزود داستان مستقلی دارد و نمای پایانی هر اپیزود، نمای آغازین اپیزود بعدی رو تشکیل می دهد. از انجائی که هر کارگردان در انتخاب قصه آزاد بوده، با کلکسیونی از سبک ها و ژانرهای مختلف روبرو می شویم که بعضی از انها واقعا هوشمندانه نوشته و ساخته شده اند.
در بین 18 اپیزود به لحاظ ساختار و پیام کار برادران کوئن(Tuileries) فوق العاده کارکرده اند.کار والتر سالس (Loin du 16ème) را نقاشی شاعرانه ایی از زندگی یک پرستار مهاجر فقیر در پاریس که مادر است می توانیم توصیف کنیم .نگاه گوریندر چادها فیلمساز اخیرا مشهور هندی در اپیزود (Quais de Seine) به دختر محجبه مسلمان و رابطه او با پسر فرانسوی ، نگاهی انسانی در زمانیکه جنگ ادیان و تفکر ها به همه دنیا سیطره انداخته می توان بر شمرد.نوبهیرو سوا ژاپنی در (Place des Victoires) ژولیت بینوش را در نقش مادری عاشق ، که فرزند پسرش را به تازگی از دست داده و نمی خواهد این موضوع را بپذیرد بسیار تاثیر گذار تصویر می کند.شاید عاشقانه ترین ها را در این 18 اپیزود عاشقانه ،بتوان (Bastille) ایزابل کویکست و (Faubourg Saint-Denis) تام تیک ور دانست.در اپیزود ایزابل کویکست اسپانیایی ،سرجیو کاستلیتو ایتالیایی قرار است در رستوران به همسرش بگوید که تصمیم دارد از او جداشده و با معشوقه ایی که تازه یافته است زندگی کند که بصورت غافلگیر کننده ایی همسرش پیش دستی کرده و می گوید که دکتر گفته است که سرطان خون دارد چند وقتی بیشتر زنده نخواهد ماند.در اپیزود تام تیک ور آلمانی رابطه عاشقانه توماس نابینا با فرانسیس زیبا ،درخشان تصویر شده است.مکالمه تلفنی پایانی این اپیزود بسیار تاثیر گذار است.این تاثیر گذاری وقتی بیشتر معنا می یابد که بدانیم نقش فرانسیس را ناتالی پورتمن بازی می کند.وس کریون در اپیزود (Père-Lachaise) ما را به گورستان پرلاشز و دیدار اسکار وایلد می برد.گاس ون سنت در اپیزود (Le Marais) متناقض ترین نظر ها را بر می انگیزد.ولی غافلگیر کننده ترین اپیزود ( Tour Eiffel) ساخته انیماتوریست مشهور فرانسوی سیلوین شومت بود.
در تمام اپیزودهای پاریس ،دوستت دارم ، می توان نماهای زیبای ،کادر بندیهای عالی کارت پستالی و موسیقی های دلنشینی مشاهده کرد.
فیلم پاریس دوستت دارم هر اپیزودش می تواند برای ما یادآوری و یا ایجاد تصویری زنده از شهری باشد که با تصوری که از آن ساخته ایم دوستش داریم.
ما در این فیلم شاهد ادای دین سینماگران نسبت به شهر پاریس هستیم که در نوع خود کم نظیر است؛ ولی، با این همه در تاریخ سینما چنین فیلم هایی که از ساختار اپیزودیک بهره می برند؛ یافت می شوند که از مهمترین شان می توان از Aria (1987، رابرت آلتمن، بروس برسفورد، ژان لوک گدار و.....) و همچنین Eros (2004، میکل آنجلو آنتونیونی، استیون سودربرگ، وونگ کار- وای) نام برد.
اپیزود اول، Montmartre :
مردی از تنهایی اش گلایه می کند+ اتفاقی می افتد+ از تنهایی در می آید...
یکی از معمولی ترین و خنثی ترین اپیزودهای مجموعه که به نظر می رسد در هدفی که دنبال می کند ، ناموفق است. برای خود من فهم اینکه این بخش سعی دارد چه چیز را برساند در ابتدا کمی سخت بود. با این وجود، چیزی که از این قسمت فهمیدم این بود که هیچ کس در پاریس تنها نخواهد ماند. در هر گوشه شهر عشاق ، کسی هست که شما را از تنهایی در بیاورد.
اپیزود دوم، Quais de Seine:
یک پسر فرانسوی با یک دختر محجبه(!) مسلمان روبه رو می شود...
یکی از جذاب ترین اپیزودهای این مجموعه(شاید فقط برای ما ایرانی ها) از کارگردان هندی الاصل است. این اپیزود با مطرح کردن یک سری تضاد در دل داستان ساده اش سعی می کند پیام هایی را به بیننده غربی اش منتقل کند و برتری اخلاق و فرهنگ اسلامی را به رخ آنها بکشد. پوشش دختران در برابر پوشش دختر مسلمان/ متلک گویی پسران فرانسوی در برابر نصیحت دختر مسلمان/ ذهنیت غلط دو پسر فرانسوی درباره شوهر دختر در برابر حقیقت ماجرا/و...
این اپیزود موسیقی خوب و گوشنوازی دارد که به زیبایی اش اضافه می کند.
اپیزود سوم، Marais :
دو پسر + یکی انگلیسی زبان، دیگری فرانسوی زبان....
گاس ون سنت چه می گوید؟ من که نفهمیدم. دو پسر یکدیگر را برای اولین بار ملاقات می کنند. یکی درباره روح و همزاد آدمی و... حرف می زند و دیگری، در حالی که هیچ یک از حرف های طرف مقابل را نمی فهمد؛ فقط گوش می سپارد. تنها چیزی که من از این اپیزود دریافتم این بود که ون سنت می خواست اپیزودش درباره عشق و دوستی در یک نگاه باشد که نتیجه کار چندان جالب به نظر نمی رسد. البته اگر خود ون سنت اینجا بود شاید می گفت ارزش کار من به مرور زمان معلوم خواهد شد و فعلاً شما درک نمی کنید. راستش ما که بخیل نیستیم آقای ون سنت!
اپیزود چهارم، Tuileries:
مردی با قیافه مضحک(بخوانید استیو بوشمی ) در مترو پاریس نشسته و با چیزهایی که انتظارش را ندارد روبه رو می شود...
جادوی برادران کوئن ، در همه فیلم هایشان هست؛ این را مدت ها قبل باور کرده ایم. احساس می کنم هیچ کس نباید شوخی آنها با لبخند مونالیزا را از دست بدهد. یک توریست به مترو پاریس رفته و در آنجا به دلیل ناآشنایی با آداب رفتاری فرانسوی ها دچار مشکلاتی می شود که فضایی شوخ و مفرح را ایجاد می کند. چیز دیگری که مثل همه آثار بلندشان در اینجا هم قابل رؤیت است، استاد بودنشان در تیپ سازی است که باز هم مرا شگفت زده کرد. این اپیزود را ببینید. دوباره و چندباره!
اپیزود پنجم، Loin du 16ème:
زن + نوزادها + یک آهنگ با دو حس متفاوت+ یک نگاه تلخ...
چیز جدیدی ندارد؛ ولی ، همچنان تکان دهنده است. از همان اوایل اپیزود، آخرش را حدس زدم. راز زیبایی این قسمت در اجراست. والتر سالس و همکارش با یک آواز ساده لاتین به شکل حیرت آوری فاصله عشق و حسرت را به نمایش می گذارند. او حتی از جزئیات تصویری هم غافل نشده مثلاً در دو جا ، با استفاده از بازی دست زن بالای سر دو نوزاد توانسته حس متفاوت زن نسبت به دو نوزاد را نشان دهد. این اپیزود مرا به یاد این بیت انداخت:
هرگز حضور حاضـــرٍغــایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است
اپیزود ششم، Porte de Choisy:
نماینده یک شرکت آرایشی + یک آرایشگر آسیایی...
خوشم نیامد. شاید کریستوفر دویل فیلمبردار خوبی باشد ولی همین چند دقیقه کافی است تا به بی سلیقگی اش پی ببریم. این اپیزود را به هیچ وجه دوست ندارم.به نظرم یکی از آن قسمت های ضعیف مجموعه است. بهتر است کریستوفر دویل به فیلمبرداری اش بپردازد و سراغ فیلمسازی نیاید و با این ادای دین های نازل کام ما را تلخ نکند.
اپیزود هفتم، Bastille:
یک مرد+ یک زن+ سرطان...
انگار قسمتی از فیلم آمیلی (ژان پیر ژونه) است. تمام ماجرا را از زبان راوی به سبک قصه های کوتاه می شنویم. این اپیزود از رستورانی شبیه فیلم آمیلی آغاز می شود که در همان نگاه نخست ما را به یاد آن فیلم می اندازد و در ادامه یاد آن فیلم را زنده می کند. بد نیست بدانید که تهیه کنندگان «پاریس دوستت دارم » همان تهیه کنندگان آمیلی هستند. نمی دانم برای کسانی که فیلم آمیلی را ندیده اند ، جذابیت این قسمت تا چه اندازه است؟ ولی فکر می کنم برای تماشاگرانی که شاهد هنرنمایی ادری توتو بوده اند؛ ین اپیزود خاطره انگیز خواهد بود.
اپیزود هشتم، Place des Victoires :
یک مادر + پس از مرگ پسرش+ کابوی ها...
اگر قرار بود خودم عنوانی برای این اپیزود انتخاب کنم؛ بدون شک نامش را بازگشت ژولیت بینوش به کلیشه مادر داغدار می گذاردم. من موقع تماشای این اپیزود مدام به یاد فیلم آبی (کیشلوفسکی) می افتادم. مطمئناً بینندگان هم مانند خود بینوش دچار نوستالژی فیلم آبی می شوند. تأکید این قسمت بیشتر بر رؤیای مادر است که در نهایت با مرگ فرزندش کنار می آید و او را به دست کابوهای آمریکایی می سپارد. من که بدم نیامد.
اپیزود نهم، Tour Eiffel:
پانتومیم باز تنها در پاریس...
اصلاً انتظار تماشای چنین اپیزودی را نداشتم. یک کار کاملاً خلاقانه که مطمئناً همه را راضی نمی کند. فانتزی و جذاب بود. من که خوشم آمد.
اپیزود دهم، Parc Monceau:
یک دختر+ یک پدر...
چه می شود گفت؟ معمولی بود... حرف خاصی ندارم. حضور آلفونسو کوآرون در یک نمای طولانی چندان جذاب نیست.
اپیزود یازدهم، Quartier des Enfants Rouges:
یک بازیگر+ یک فروشنده+ مواد مخدر از نوع فرانسوی...
چیز خاصی در این اپیزود نبود که نظرم را جلب کند. در کل جزو متوسط ها بود. از اینجا به بعد متوسط ها می تازند.
اپیزود دوازدهم، Place des Fêtes :
دو سیاهپوست+ یک مرد عاشق+ یک زن بی خبر...
جوان سیاهپوستی که در پارکینگ کار می کند با یک دختر جوان سیاهپوست برخورد می کند. عاشق می شود. می خواد او را به نوشیدن قهوه دعوت کند. دختر رفته است. او کارش را از دست می دهد. در بیرون از پارکینگ چاقو می خورد. امدادگران می آیند. یکی از آنها همان دختر است. جوان سیاهپوست او را به نوشیدن قهوه دعوت می کند. جوان می میرد و فنجان قهوه در دست امدادگر می لرزد.
متوسط و معمولی مثل خیلی از اپیزودها...
اپیزود سیزدهم، Pigalle :
اول هوس بود+بعدش همه چیز عشقولانه شد...
تصنعی، والا واژه ای است برای این اپیزود. که شایسته آن ، واژه ای است چون مضحک؛ واژه ای چون مزخرف... مردی که برای خوشگذرانی به مغازه ای رفته با زنی هم سن و سال خودش روبه رو می شود. این دو در ادامه با هم بحث می کنند تا جرقه ای در رابطه شان زده شود.
فکر کنم نحسی مشهور، عدد سیزده گریبان تماشاگر را گرفته و تا پایان این اپیزود رهایش نمی کند.
اپیزود چهاردهم، Quartier de la Madeleine :
خون آشام هم عاشق می شود...
خون در روی زمین دیده می شود. خون آشام تو را می بیند. تو می ترسی بعد میفهمی که این ترس، ترس عشق است.آری، عاشق شدی. شیشه را می شکنی. رگ دستت را میزنی. بی حال می شوی. خون آشام می آید. قطره ای از خونش را در دهانت می چکاند. خون آشام می شوی. و بعد عشق خون آشام به خون آشام... مبارک باشه «فردو»!!
بازیگر سه گانه ارباب حلقه ها اینجا هم به خاطر حلقه ازدواج خون آشام وسوسه می شود. چه می شود کرد پاریس است دیگر...
اپیزود پانزدهم، Père-Lachaise :
یک زوج+ قبرستان+ روح اسکار وایلد...
درست دیدم؟ این اپیزود را وس کریون ساخته؟ اپیزود قبلی کار چه کسی بود؟ تعجب کردم که یکی از سلاطین وحشت چنین اپیزودی ساخته. با همه این ها، شاید وس کریون شانس ساختن فیلمی درباره یک روح فرهیخته و مهربان را فقط در قبرستان پاریس پیدا می کرد. نکته جالب دیگر حضور کارگردان اپیزود آخر ، الکساندر پین در نقش روح اسکار وایلد است.
اپیزود شانزدهم، Faubourg Saint-Denis:
یک نابینا+ یک بازیگر+ و زمان که سریع گذشت...
از کامل ترین اپیزود های مجموعه که خیلی دوستش دارم. تام تیکور چیز جالبی ساخته. باید حتماً ببینید.
اپیزود هفدهم، Quartier Latin :
یک مرد و یک زن کهنسال+ یک قرار ملاقات...
یک گفتگوی ساده در رستورانی که ژرار دوپاریو گارسون اش است. نظر خاصی ندارم.
اپیزود هجدهم،14ème Arrondissement :
یک توریست زن آمریکایی+ بازدید از پاریس...
پایان فیلم پاریس دوستت دارم ، پایان خوبی است. حکایت گشت و گذار یک توریست در پاریس که عشقی نسبت به این شهر پیدا کرده است.
دوستت دارم، پاریس که برای اولین بار در بخش نوعی نگاه جشنواره کن ٢٠٠٦ به نمایش در آمد پروژه ای بلندپروازانه است که ساخت آن چهار سال به طول کشیده و ١٦ میلیون دلار هزینه در برداشته است. دوستت دارم، پاریس مصداق عینی تکثرگرایی در سینماست. بیست نگاه متفاوت از سوی بیست و دو کارگردان مشهور چند قاره به ماجراهای های عاشقانه زیر آسمان شهری اسطوره ای که بسیاری آن را پایتخت فرهنگی جهان و همین طور شهر عشاق می دانند.
دوستت دارم، پاریس واریته چشمگیری از سبک های دیداری و شنیداری این کارگردان هاست که هر کدام در ژانری متفاوت از دیگری تبحر دارند. مانند گاس ون سنت که در اپیزود له ماره عشق در اولین نگاه میان دو پسر جوان را به نمایش می گذارد یا وینچنزو ناتالی که در اپیزود کارتیه د مادلن عشق میان خون آشام و قربانی اش را به تصویر می کشد. یا عشق مادر به فرزند در اپیزود پالاس د ویکتوآر[نوبوهیرو سووا]، عشق میان دو بازیگر عجیب و غریب در پیگال[ریشار له گراونسه] و از همه غریب تر عشق میان پسری نابینا و دختر بازیگر در اپیزود فوبورژ سن دنی[تام تیکویر] که به جرات می شود گفت از برجسته ترین اپیزودهای فیلم به شمار می رود. هر کارگردان محله ای متفاوت را برگزیده که زندگی در آنها سیری متفاوت با دیگری دارد. حال و هوا و روش های زندگی خاصی بر آن حکمفرماست و طبیعی ست که عشق میان آدم هایش نیزجلوه ای دیگر دارد. هر کارگردان تقریبا پنج دقیقه برای روایت قصه خود فرصت داشته که همین امر به خودی خود چالشی به شمار می رود. چون نماهایی از همه این اپیزودها در کنار هم در پایان فیلم، بایستی نمایی کامل از این شهر راز و خیال را به نمایش بگذارند. اتفاقی که می افتد و تماشاگر را به این باور رهنمون می کند که معشوق واقعی خود همین شهر است.
تماشای فیلم تاثیر یک داستان کوتاه عاشقانه و رابطه ای عاشقانه و کوتاه را دارد. که گاه از رابطه ای طولانی و خواندن رمانی بلند بسیار هیجان انگیزتر و به یاد ماندنی تر است. این قصه های کوتاه برای تماشاگر حیرت، شادی، رمانتیسم و هیجان به ارمغان می آورد. و از همه مهم تر مانند روابط عاشقانه یک شبه، به یاد آوری آن مدت ها بعد می تواند لذتی مضاعف را در بر داشته باشد، مانند اپیزود برادران کوئن که استیو بوسمی کتک جانانه ای از یک عاشق حسود در ایستگاه متروی تویلری می خورد.
اما آن چه اهمیت دارد، تصویر نهایی پازلی است که با کنار هم چیدن این تکه ها شکل می گیرد. دوستت دارم، پاریس به عنوان یک کل یکی از سخت ترین فیلم های زمانه ماست، چون ترکیب حیرت انگیزی از سبک ها، نگاه ها و استعدادهاست. اما همه این اپیزودها در یک چیز مشترک هستند و همین عنصر این اجزای ناهمگون را تبدیل به یک کلیت هنری می کند. این چیز رمانتیسم زیر این آسمان است که حتی خون آشام هایش نیز از آن بی نصیب نمی مانند. حتی اپیزود کی د سینه[ساخته گریندر چادهای هندی تبار] با مضمون کلیشه ای عشق پسر غربی به دختر شرقی خالی از تفریح نیست. شاید اپیزود وس کریون را تعجب برانگیزترین قسمت فیلم نامید که در پر لاشز می گذرد و روح اسکار وایلد برای ترمیم رابطه یک زوج به شوهر کمک فکری می کند.
اما زیباترین اپیزود فیلم به نظر من ساخته تام تیکویر است که وجه کور کننده عشق را به تصویر کشیده است و امتیاز دیگری به کارنامه بازیگری ناتالی پروتمن می افزاید. راستی چند بازیگر زن می شناسید که در سال های اخیر به اندازه او و به خوبی او در فیلم های گریسته و خندیده باشد؟
حیف است این مطلب را بدون اشاره به اپیزود پورت د شوز- با شرکت باربه شرودر- ساخته کریستوفر دویل[فیلمبردار برجسته در حال و هوای عشق، روابط جهنمی، ٢٠٤٦ و آمریکایی آرام که بیش از ٤٠ جایزه بین المللی در کارنامه اش دارد] به پایان ببرم. دوستت دارم، پاریس پنجره ای به دنیای خیال است و تماشای آن مساوی است با دو ساعت تمام مزمزه کردن عشق! و خواهش می کنم بعد از تماشای فیلم در پرسیدن این سوال از خودتان کوتاهی نکنید: قصه عاشقانه من در زیر آسمان پاریس چگونه حکایتی می شد؟
ای قـــوم به حج رفتـــه کجــــائید کجـائیـــد
معشوق همینجـــــاسـت بیــــائیــد بیــائیــــــد
معشوق تــو همسـایـــــه ی دیــوار به دیــــوار
در بادیه سر گشته شمــــا در چـــه هـوائیـد
گــر صورت بی صورت معشــوق ببینیــــد
هم حـــاجی و هــم کعبــه و هم خـانه شمایید
صد بار از این خانه بــدان خــانه برفتیــــــد
یک بار از این خـــانه براین بام بـــرآئیــــــد
گـــر قصد شما دیدن آن خــــانه جـــــــانست
اول رخ آئینــــه بصیقـــل بــــــزدائیـــــــــــد
آن خـــانه لطیف است نشانهـــاش بگفتیـــــــد
از خـــــواجــــه آن خـــانه نشانــــی بنمائیـــد
کو دستــه ای از گل اگــر آن بــــاغ بـدیـدیـــد
کــــو گــوهری از جان اگــــر از بهر خدائید
با اینهمه آن رنج شمـــا گنـــج شمــا بـــــــــاد
افســـوس که بر گنج شمــــا پــرده شمــائیــــــــد
گنجیــــد نهـــان گشتـــه درین تــوده ی پر خـاک
چــون قــرص قمر ز ابر سیه باز بــر آئیــــد
سلطان جهــــان مفخـــر تبـــریــــز نمــایـــــد
اشکــال عجـــایب کـــه شمــا روح فـــزائیـــد
"شکاف"
زاده شدن
برنیزهی تاریک
همچون میلادِ گشادهی زخمی.
صفرِ یگانهی فرصت را
سراسر
در سلسله پیمودن.
برشعلهی خویش
سوختن
تاجرقهی واپسین،
برشعلهی حرمتی
که درخاک راهش
یافتهاند
بردگان
این چنیناند.
این چنین سرخ و لوند
برخار بوتهی خون
شکفتن
وینچنین گردن فراز
برتازیانه زارِ تحقیر
گذشتن
و راه را تاغایتِ نفرت
بریدن.
آه، ازکه سخن میگویم؟
ما بی چرا زندگانیم
آنان به چرا مرگِ خود آگاههاناند.
از احمد شاملو ،برای خسرو گلسرخی