تبليغاتX
فانوس خيال
گربدین سان زیست باید پست
من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

گربدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاک ام اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

۱-ساحل زندگي/ در آستانه بهشت[فاتيح آکين]‏
فيلمي شعر گونه درباره مرگ، برخورد دو دنيا و دو فرهنگ و درام هايي که در اين ميان زاده مي شود. کامل ترين اثر ‏سازنده اش که اميد سينماي آلمان و ترکيه محسوب مي شود.‏

‏2- شما زنده ها[روي اندرسون]‏
يک کمدي سياه و سورئاليستي و فيلمي درباره عظمت و شکوه زيستن از فيلمسازي بسيار کم کار و تقريباً فراموش ‏شده...‏

‏3- خون روان خواهد شد[پل تامس اندرسون]‏
سرگذشت يک مالک چاه نفت در قرن گذشته كه قرباني طمع شده و به انساني ظالم و پست تبديل مي‌ شود. بارقه تازه اي ‏از نبوغ پل تامس اندرسون سازنده شب هاي عياشي و مگنوليا‎ ‎‏ و يادآور شاهکار اريش فون اشتروهايم[حرص] ‏

‏4- ناقوس غواصي و پروانه[جولين شنابل]‏
داستان تکان دهنده زندگي سردبير مجله ‏Elle‏ که 43 سالگي تمام بدنش- به جز چشم چپ اش- فلج مي شود. فيلمي ‏شگفت انگيز درباره قدرت تخيل از کارگردان بزم اهريمن...‏

‏5- 4 ماه، 3 هفته و دو روز[کريستين مونگيو]‏
فيلمي درباره تراژدي انسان هاي معمولي و حاشيه نشين شهرها که روح شان در تندباد حوادث نابود مي شود. ٢٤ ‏ساعت از زندگي دو دختر جوان در آخرين روزهاي حکومت نيکلاي چائوشسکو و اقتدار کمونيست ها که کارگردانش ‏کوشيده تا سنگيني جانکاه زندگي در آن دوران مخرب روح را با تيزبيني و ظرافت با داستاني درباره يک مشکل فردي ‏ترسيم کند. ‏

 

قول هاي شرقي[ديويد کراننبرگ]‏
اوج پختگي و خلاقيت هنري ديويد کراننبرگ ٦٤ ساله، که همراه است با دوري وي از پيرنگ هاي فانتزي يا علمي ‏تخيلي و رسيدن به اين باور که؛ واقعيت مي تواند هراسناک تر از تخيل باشد. فيلمي تکان دهنده درباره حضور جنايت ‏سازمان يافته در زندگي روزمره که مي رود تا به عنوان امري عادي در آيد...‏

‏7- حباب[ايتن فاکس]‏
يکي از بهترين فيلم هاي موج نوي سينماي اسرائيل. برگردان بديعي از داستان رومئو وژوليت که اين بار قهرمانانش دو ‏پسر يهودي و مسلمان همجنسگرا هستند و گرفتار ميان هويت جنسي و ملي در جغرافياي نفرين شده به نام فلسطين ‏اشغالي...‏

‏8- پيرمردها وطني ندارند[جوئل و ايتن کوئن]‏
يک محموله مواد مخدر، دو ميليون دلار پول نقد و چند جسد... بازماندهاي يک معامله بزرگ و بد فرجام که منجر به ‏آغاز حوادثي سرنوشت ساز مي شوند. برادران کوئن بار ديگر به سراغ فلسفه و نگاه و طنز سياه خود درباره طينت ‏آدمي و غرب آمريکارفته اند که سخت دستخوش تغيير شده است. يک وسترن جنايي مدرن، صاحب يکي از اصيل ترين ‏و خطرناک ترين شرورهاي تاريخ سينما. فيلمي درباره توحش زمانه مدرن....‏

‏9- گنجشک کوچولو/زندگي يک گل سرخ است/اديت پياف[اليويه داها]‏
يکي از بهترين فيلم هاي زندگي نامه اي سال هاي اخير که قدرت خود را نه فقط از ترانه ها و آهنگ هاي جاوداني ‏پياف، بلکه از فيلمنامه سنجيده، کارگرداني فخيم داها و بازي خيره کننده ماريون کوتيار مي گيرد. زندگي پر فراز و ‏نشيب و توام با تلخ کامي هاي متعدد اوازخواني که نماد يک نسل، يک روحيه و انساني پرشور، وبراي فرانسوي ها نه ‏فقط يک شمايل بلکه اسطوره اي قرن بيستمي است. خواننده اي که هنوز ترانه هايش در گوشه کنار کشورش-و دنيا ‏البته- زمزمه مي شود. ‏

‏10- ديدار گروه موسيقي[اران کوليرين]‏
کمدي درام تکان دهنده اي از سينماي اسرائيل درباره سفر گروهي نوازنده سازهاي برنجي ارتش مصر و گم شدن شان ‏در شهري غريب. اولين فيلم کارگرداني جوان که تا اين لحظه فقط 22 جايزه بين المللي به چنگ آورده است. اران ‏کوليرين؛ اين نام را بايد به خاطر سپرد..‏

و 2 روز در پاريس[ژولي دلپي]، جبران/کفاره[جو رايت]، قطار سه و ده دقيقه به يوما[جيمز منگولد]، ترور جسي ‏جيمز توسط رابرت فورد ترسو[اندرو دومينيک]، قبل از آن که شيطان بفهمد که تو مرده اي[سيدني لومت]، اولتيماتوم ‏بورن[پل گرينگراس]، يتيم خانه[خوآن آنتونيو بايونا]، زودياک[ديويد فينچر]، مايکل کلايتون[]، عليه زحل[فرزان ‏ئوزپتک]، شماره 23[جوئل شوميکر]، اشباح گويا[ميلوش فورمن]، مرا مي کشي[جان دال]، دوباره نوازي[يواخيم ‏ترير]، اين جهان آزاد...[کن لوچ]، تستوسترون[توماش کونجکي، آندري سارامونوويچ]، کاتين[آندري وايدا]، ايرينا ‏پالم[سام گاربارسکي]، نفس[کيم کي دوک]، دقت، شهوت[آنگ لي]، جنگ چارلي ويلسون[مايک نيکولز]، کنترل[آنتون ‏کوربين]، من آنجا نيستم[تاد هينز]، در دل طبيعت وحشي [شان پن]، سوييني تاد:سلماني شيطان صفت خيابان فليت[تيم ‏برتون]، با من حرف بزن[کيسي لمونز]، وحشي ها[تامارا جنکينز]، پيشخدمت زن[آدرين شلي]. ‏

‎بهترين فيلم هاي انيميشن سال 2007‏‎

‏1-‏‎ ‎پرسپوليس
اولين فيلم مرجان ساتراپي، تصويري نه چندان کامل اما بسيار صادقانه از آنچه که پس از فروپاشي سلطنت پهلوي بر ‏سر چند نسل از مردم ايران آمد. فاجعه اي که هنوز ادامه دارد و زندگي شخصي و اجتماعي نسل هاي بعدي را نيز تهديد ‏مي کند. اين که چگونه تمامي حقوق فردي و اجتماعي يک ملت قدم به قدم از آنها سلب مي شود، تکان دهنده است. اما ‏وجود نيرويي دروني در ميان مهاجراني چون مرجان که آنها را وادار به حفظ هويت ملي خود مي کند، ستودني، ‏اميدوار کننده و مسرت بخش است. ‏

‏2- سيمپسون ها: فيلم سينمايي. ‏
بي نياز از هر گونه توضيح براي کساني که سال هاست با شخصيت هاي اين انيميشن بسيار بالغ اشنا هستند. داريا ‏داستان و شخصيت هايي قابل قبول و به روز براي يک انيميشن بلند. ‏

‏3- راتاتوي
کارتوني درباره يک موش که شيفته ذائقه و آشپزي فرانسوي است و شما را وادار مي کند همچون آشپزي فرانسوي و ‏عشق فرانسوي را ستايش کنيد!‏

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 9:6 توسط فراز |

گفت و گو با جوئل و ایتان کوئن درباره «جایی برای پیرمردها نیست»

● چرا رمان کورمک مک کارتی را برای اقتباس انتخاب کردید؟
جوئل کوئن؛ در واقع این ما نبودیم که روی این کتاب دست گذاشتیم. اسکات رودین که حقوق اقتباس از کتاب را در اختیار داشت یک سال قبل از انتشار عمومی آن نسخه اولیه اش را برایمان فرستاد تا ما هم نظرمان را نسبت به اقتباس از آن اعلام کنیم. هر دو ما علاوه بر نسخه یی که اسکات فرستاده بود بقیه آثار کورمک مک کارتی را هم صرفاً برای لذت بردن خواندیم و از همه آنها خوش مان آمد. از میان تمام آنها رمان «جایی برای پیرمردها نیست» چیز دیگری بود که از همان زمان خواندش می دانستیم می شود فیلم جذابی از روی آن ساخت.
● برای تبدیل این رمان به فیلمی سینمایی اصلاحاتی هم روی آن انجام دادید؟
جوئل کوئن؛ نه چندان. هدف مان صرفاً ساخت فیلمی اقتباسی از روی رمان مک کارتی بود. از نظر ما تنها یک مشکل طبیعی وجود داشت و آن هم اینکه چگونه می توانیم رمان مورد نظرمان را به فیلمی سینمایی تبدیل کنیم.
● فکر می کنید «پیرمردان وطن ندارند» به کدام یک از فیلم هایی که تاکنون ساخته اید شبیه است؟
ایتان کوئن؛ ما اصلاً اینطور به مساله نگاه نمی کنیم و به دنبال پیدا کردن شباهت و تفاوت در فیلم هایمان نیستیم چراکه هیچ فایده یی برایمان ندارد. فیلمسازی و مواجهه با مشکلات آن با لذتی دوست داشتنی همراه است و ما هم برای استمرار این لذت است که به دنبال ساخت فیلم های جدیدی هستیم. ما حتی گاهی به فیلم های سابق مان نگاه هم نمی اندازیم چه برسد به اینکه بخواهیم آنها را با هم مقایسه کنیم،
● منظورتان این است که از فرآیند فیلمسازی بیشتر لذت می برید تا تماشای فیلم ها؟
ایتان کوئن؛ بله. البته موقعیت مان کمی هم پارادوکسیکال است. ما هیچ وقت برای لذت بردن فیلمی را تماشا نمی کنیم. در واقع تمامی فرآیند فیلمسازی برای ما لذت بخش است و تماشای فیلم ممکن است بخشی از همین فرآیند باشد.
جوئل کوئن؛ شاید باور نکنید ولی من دیگر نمی توانم فیلم هایمان را به لحاظ ترتیب زمانی کنار هم ردیف کنم.
ایتان کوئن؛چندی پیش مصاحبه یی با مارلون براندو خواندم که در آن مصاحبه کننده درباره «اینک آخرالزمان» از براندو سوال کرده بود. براندو هم با تردید پرسیده بود؛ «منظورتان همان فیلمی است که در آن کچل هستم؟» موقعیت فعلی ما هم تا حدی به مارلون براندو شبیه است.
● «پیرمردان وطن ندارند» به لحاظ لوکیشن فیلم خاص و منحصر به فردی در کارنامه شما است. فیلمسازی در آن لوکیشن برایتان دشوار و مشکل نبود؟
جوئل کوئن؛ مطمئناً فیلمسازی در لوکیشن های بیابانی این فیلم با فعالیت در مثلاً نیویورک تفاوت های زیادی دارد. در نیویورک می توانستیم روزها کار کنیم و شب ها هم کنار خانواده باشیم و در رختخواب خودمان سر روی بالش بگذاریم. در این فیلم از خانه و خانواده دور بودیم و مهم تر از آن قرار بود با بازیگران بزرگی کار کنیم که هر کدام شهرتی جهانی برای خود داشتند. قبلاً هم با بازیگران بزرگ کار کرده بودیم اما وقتی قرار است با چنین بازیگرانی در لوکیشن هایی مانند آنچه در فیلم می بینید همکاری کنید، مشکلات جدیدی سر راه تان سبز می شود. البته نباید فراموش کرد تصمیم به فیلمبرداری در لوکیشن نیومکزیکو دلیلی کاملاً اقتصادی داشت. می توانستیم با هزینه یی بیشتر به لوکیشنی نزدیک تر و خوش آب و هواتر برویم اما ما هم مانند بسیاری از فیلمسازان این روزها تصمیم گرفتیم برای پایین آوردن هزینه ها به نیومکزیکو پناه ببریم. با این حال روی هم رفته این فیلم تجربه جدیدی در عمر فیلمسازی ما بود که به رغم مشکلاتش با جذابیت هایی هم همراه بود.
● حالا که نام بازیگران فیلم به میان آمد آیا از بازی آنها در «جایی برای پیرمردها نیست» راضی بودید؟
جوئل کوئن؛ سوال خوبی است. تامی لی جونز از همان اول در فهرست انگشت شمار بازیگران مورد نظر ما قرار داشت. تامی یکی از بهترین بازیگران حال حاضر امریکایی در محدوده سنی خودش است که مطمئناً در هر فیلمی بازی کند حضوری درخشان دارد.
ایتان کوئن؛ تامی احتمالاً وقتی بفهمد سن بالایش در انتخابش برای این فیلم تاثیر داشته خیلی خوشحال می شود. تامی این روزها واقعاً پیر شده است و با وجود این هنوز هم خوب بازی می کند.
جوئل کوئن؛ در مورد خاویر اما مساله کمی متفاوت است. خاویر از آن بازیگرانی است که اگر این شانس را داشته باشید که بتوانید از او در فیلم تان استفاده کنید (حتی با به تاخیر انداختن پروژه) نباید حتی لحظه یی در انتخابش تردید کنید. خاویر بازیگر فوق العاده یی است. تنها مشکل ما در انتخاب بازیگر به نقش مقابل خاویر و تامی برمی گشت. «جایی برای پیرمردها نیست» سه شخصیت اصلی داشت و هم من و هم ایتان اصرار داشتیم که باید میان این سه شخصیت توازن برقرار باشد. منظورم این است که نمی توانستیم از یک یا دو بازیگر مشهور و معتبر استفاده کنیم و نقش های دیگر را به بازیگران معمولی بسپاریم. ما دنبال کسی می گشتیم که در مقابل بازیگران بزرگی مثل تامی و خاویر کم نیاورد و بتواند در حد خود بر فیلم تاثیر بگذارد. پس از مدت ها مذاکراه و صحبت با بازیگران مختلف در نهایت به جاش برولین برخوردیم که اتفاقاً حضور قابل قبولی داشت و توانست نقشش را به خوبی ایفا کند.
● واکنش ها و جهت گیری مثبت و منفی منتقدان چقدر برای شما مهم است؟ آیا واقعاً به نظرات آنها توجه می کنید؟
ایتان کوئن؛ توجه ما به منتقدان و نوشته های آنها فیلم به فیلم متفاوت است. مساله این است که فیلم های کوچک همیشه به حمایت منتقدان نیاز دارند و یادداشت های مثبت واقعاً می تواند به یک فیلم کمک کنند... البته ما معمولاً فیلم های بزرگی نمی سازیم و به همین دلیل منکر تاثیر نقد ها و ریویو ها بر فیلم هایمان نمی شوم. چراکه اگر منتقدان درباره فیلمی موضعی مثبت اتخاذ کنند مطمئناً فیلم فروش بیشتری خواهد کرد.
جوئل کوئن؛ دقیقاً. موفقیت در فیلمسازی و ماندگاری در عالم سینما به عوامل متعددی بستگی دارد. گاهی اوقات حضور ستارگان بزرگ به یاری شما می آید و گاهی هم یادداشت های مثبت منتقدان به فیلم تان کمک می کند. وابستگی به چنین عواملی جزء قواعد و اصول حرفه ما است و چاره یی جز تن دادن به آنها وجود ندارد. قدرت انتخاب ما در عالم سینما به همین عوامل بستگی دارد و بی توجهی به آنها می تواند آینده ما را دستخوش تغییر و حتی بحران کند.

منبع : روزنامه اعتماد
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 8:56 توسط فراز |

فیلم " پاریس ،دوستت دارم"، 18 داستان بر پایه روابط عاشقانه و دوستی     در  شهر پاریس است.در هر اپیزود ، فیلمساز ها با نگاه متفاوت خود تصویری متفاوت از شهر عشق را به نمایش می گذارند.هر چند در میان این 18 اپیزود آثار ضعیفی نیز حضور دارند ولی هیچکدام را نمی توان اثری به شمار آورد که نتوان دید!.هر کدام دارای پیام است و محدودیت 5 تا 7 دقیقه ایی که فیلمسازان داشته اند آنها را به سمت قصه های نمادین برده است.

هر اپیزود داستان مستقلی دارد  و نمای پایانی هر اپیزود، نمای آغازین اپیزود بعدی رو تشکیل می دهد. از انجائی که هر کارگردان در انتخاب قصه آزاد بوده، با کلکسیونی از سبک ها و ژانرهای مختلف روبرو می شویم که بعضی از انها واقعا هوشمندانه نوشته و ساخته شده اند.

در بین 18 اپیزود به لحاظ ساختار و پیام کار برادران کوئن(Tuileries) فوق العاده کارکرده اند.کار والتر سالس (Loin du 16ème) را نقاشی شاعرانه  ایی از زندگی یک پرستار مهاجر فقیر در پاریس که مادر است می توانیم توصیف کنیم .نگاه گوریندر چادها فیلمساز اخیرا مشهور هندی  در اپیزود (Quais de Seine) به دختر محجبه مسلمان و رابطه او با پسر فرانسوی ، نگاهی انسانی در زمانیکه جنگ ادیان و تفکر ها به همه دنیا سیطره انداخته می توان بر شمرد.نوبهیرو سوا ژاپنی در (Place des Victoires) ژولیت بینوش را در نقش مادری عاشق ، که فرزند پسرش را به تازگی از دست داده و نمی خواهد این موضوع را بپذیرد بسیار تاثیر گذار تصویر می کند.شاید عاشقانه ترین ها را در این 18 اپیزود عاشقانه ،بتوان (Bastille) ایزابل کویکست و (Faubourg Saint-Denis)  تام تیک ور دانست.در اپیزود ایزابل کویکست اسپانیایی ،سرجیو کاستلیتو ایتالیایی قرار است در رستوران به همسرش بگوید که تصمیم دارد از او جداشده و با معشوقه ایی که تازه یافته است زندگی کند که بصورت غافلگیر کننده ایی همسرش پیش دستی کرده و می گوید که دکتر گفته است که سرطان خون دارد چند وقتی بیشتر زنده نخواهد ماند.در اپیزود تام تیک ور آلمانی رابطه عاشقانه توماس نابینا با فرانسیس زیبا ،درخشان تصویر شده است.مکالمه تلفنی پایانی این اپیزود بسیار تاثیر گذار است.این تاثیر گذاری وقتی بیشتر معنا می یابد که بدانیم نقش فرانسیس را ناتالی پورتمن بازی می کند.وس کریون در اپیزود (Père-Lachaise)  ما را به گورستان پرلاشز و دیدار اسکار وایلد می برد.گاس ون سنت در اپیزود (Le Marais)  متناقض ترین نظر ها را بر می انگیزد.ولی غافلگیر کننده ترین اپیزود  ( Tour Eiffel) ساخته انیماتوریست مشهور فرانسوی سیلوین شومت بود.

در تمام اپیزودهای پاریس ،دوستت دارم ، می توان نماهای زیبای ،کادر بندیهای عالی کارت پستالی و موسیقی های دلنشینی مشاهده کرد.

فیلم پاریس دوستت دارم هر اپیزودش می تواند برای ما یادآوری و یا ایجاد تصویری زنده از شهری باشد که با تصوری که از آن ساخته ایم دوستش داریم.

ما در این فیلم شاهد ادای دین سینماگران نسبت به شهر پاریس هستیم که در نوع خود کم نظیر است؛ ولی، با این همه در تاریخ سینما چنین فیلم هایی که از ساختار اپیزودیک بهره می برند؛ یافت می شوند که از مهمترین شان می توان از Aria  (1987، رابرت آلتمن، بروس برسفورد، ژان لوک گدار و.....) و همچنین Eros (2004،  میکل آنجلو آنتونیونی، استیون سودربرگ، وونگ کار- وای)  نام برد.

اپیزود اول، Montmartre  :

 

مردی از تنهایی اش گلایه می کند+ اتفاقی می افتد+ از تنهایی در می آید...

یکی از معمولی ترین و خنثی ترین اپیزودهای مجموعه که به نظر می رسد در هدفی که دنبال می کند ، ناموفق است. برای خود من فهم اینکه این بخش سعی دارد چه چیز را برساند در ابتدا کمی سخت بود. با این وجود، چیزی که از این قسمت فهمیدم این بود که هیچ کس در پاریس تنها نخواهد ماند. در هر گوشه شهر عشاق ، کسی هست که شما را از تنهایی در بیاورد.

 

اپیزود دوم، Quais de Seine:  

 

یک پسر فرانسوی با یک دختر محجبه(!) مسلمان روبه رو می شود...

یکی از جذاب ترین اپیزودهای این مجموعه(شاید فقط برای ما ایرانی ها) از کارگردان هندی الاصل است. این اپیزود با مطرح کردن یک سری تضاد در دل داستان ساده اش سعی می کند پیام هایی را به بیننده غربی اش منتقل کند و برتری اخلاق و فرهنگ اسلامی را به رخ آنها بکشد. پوشش دختران در برابر پوشش دختر مسلمان/ متلک گویی پسران فرانسوی در برابر نصیحت دختر مسلمان/ ذهنیت غلط دو پسر فرانسوی درباره شوهر دختر در برابر حقیقت ماجرا/و...

این اپیزود موسیقی خوب و گوشنوازی دارد که به زیبایی اش اضافه می کند.

اپیزود سوم،  Marais :  

 

دو پسر + یکی انگلیسی زبان،  دیگری فرانسوی زبان....

گاس ون سنت چه می گوید؟ من که نفهمیدم. دو پسر یکدیگر را برای اولین بار ملاقات می کنند. یکی  درباره روح و همزاد آدمی و... حرف می زند و دیگری، در حالی که هیچ یک از حرف های طرف مقابل را نمی فهمد؛  فقط گوش می سپارد. تنها چیزی که من از این اپیزود دریافتم این بود که ون سنت می خواست اپیزودش درباره عشق و دوستی در یک نگاه باشد که نتیجه کار چندان جالب به نظر نمی رسد. البته اگر خود ون سنت اینجا بود شاید می گفت ارزش کار من به مرور زمان معلوم خواهد شد و فعلاً شما درک نمی کنید. راستش ما که بخیل نیستیم آقای ون سنت!

 

اپیزود چهارم، Tuileries:

 

مردی با قیافه مضحک(بخوانید استیو بوشمی ) در مترو پاریس نشسته و با چیزهایی که انتظارش را ندارد روبه رو می شود...

جادوی برادران کوئن ، در همه فیلم هایشان هست؛ این را مدت ها قبل باور کرده ایم. احساس می کنم هیچ کس نباید شوخی آنها با لبخند مونالیزا را از دست بدهد. یک توریست به مترو پاریس رفته و در آنجا به دلیل ناآشنایی با آداب رفتاری فرانسوی ها دچار مشکلاتی می شود که فضایی شوخ و مفرح را ایجاد می کند. چیز دیگری که مثل همه آثار بلندشان در اینجا هم قابل رؤیت است، استاد بودنشان در تیپ سازی است که باز هم مرا شگفت زده کرد. این اپیزود را ببینید. دوباره و چندباره!

اپیزود پنجم، Loin du 16ème:

 

زن + نوزادها + یک آهنگ با دو حس متفاوت+ یک نگاه تلخ...

چیز جدیدی ندارد؛ ولی ، همچنان تکان دهنده است. از همان اوایل اپیزود، آخرش را حدس زدم. راز زیبایی این قسمت در اجراست. والتر سالس و همکارش با یک آواز ساده لاتین به شکل حیرت آوری فاصله عشق و حسرت را به نمایش می گذارند. او حتی از جزئیات تصویری هم غافل نشده مثلاً در دو جا ، با استفاده از بازی دست زن بالای سر دو نوزاد توانسته حس متفاوت زن نسبت به دو نوزاد را نشان دهد. این اپیزود مرا به یاد این بیت انداخت:

 

هرگز حضور حاضـــرٍغــایب شنیده ای؟      من در میان جمع و دلم جای دیگر است

 

اپیزود ششم، Porte de Choisy:

 

نماینده یک شرکت آرایشی + یک آرایشگر آسیایی...

خوشم نیامد. شاید کریستوفر دویل فیلمبردار خوبی باشد ولی همین چند دقیقه کافی است تا به بی سلیقگی اش پی ببریم. این اپیزود را به هیچ وجه دوست ندارم.به نظرم یکی از آن قسمت های ضعیف مجموعه است. بهتر است کریستوفر دویل به فیلمبرداری اش بپردازد و سراغ فیلمسازی نیاید و با این ادای دین های نازل کام ما را تلخ نکند. 

اپیزود هفتم،  Bastille:

 

یک مرد+ یک زن+ سرطان...

انگار قسمتی از فیلم آمیلی (ژان پیر ژونه) است. تمام ماجرا را از زبان راوی به سبک قصه های کوتاه می شنویم. این اپیزود از رستورانی شبیه فیلم آمیلی آغاز می شود که در همان نگاه نخست ما را به یاد آن فیلم می اندازد و در ادامه یاد آن فیلم را زنده می کند. بد نیست بدانید که تهیه کنندگان «پاریس دوستت دارم »  همان تهیه کنندگان آمیلی هستند. نمی دانم برای کسانی که فیلم آمیلی را ندیده اند ، جذابیت این قسمت تا چه اندازه است؟ ولی فکر می کنم برای تماشاگرانی که شاهد هنرنمایی ادری توتو بوده اند؛ ین اپیزود خاطره انگیز خواهد بود.

 

  

 

اپیزود هشتم، Place des Victoires :

 

یک مادر + پس از مرگ پسرش+ کابوی ها...

اگر قرار بود خودم عنوانی برای این اپیزود انتخاب کنم؛ بدون شک نامش را بازگشت ژولیت بینوش به کلیشه مادر داغدار می گذاردم. من موقع تماشای این اپیزود مدام به یاد فیلم آبی (کیشلوفسکی) می افتادم. مطمئناً بینندگان هم مانند خود بینوش دچار نوستالژی فیلم آبی می شوند. تأکید این قسمت بیشتر بر رؤیای مادر است که در نهایت با مرگ فرزندش کنار می آید و او را به دست کابوهای آمریکایی می سپارد. من که بدم نیامد.

 

           

 

اپیزود نهم، Tour Eiffel:

 

پانتومیم باز تنها در پاریس...

 

اصلاً انتظار تماشای چنین اپیزودی را نداشتم. یک کار کاملاً خلاقانه که مطمئناً همه را راضی نمی کند. فانتزی و جذاب بود. من که خوشم آمد.

 

               

 

اپیزود دهم،  Parc Monceau:

 

یک دختر+ یک پدر...

چه می شود گفت؟ معمولی بود... حرف خاصی ندارم. حضور آلفونسو کوآرون در یک نمای طولانی چندان جذاب نیست.

 

         

 

اپیزود یازدهم،  Quartier des Enfants Rouges:

 

یک بازیگر+ یک فروشنده+ مواد مخدر از نوع فرانسوی...

چیز خاصی در این اپیزود نبود که نظرم را جلب کند. در کل جزو متوسط ها بود. از اینجا به بعد متوسط ها می تازند.

 

          

 

اپیزود دوازدهم، Place des Fêtes :

 

دو سیاهپوست+ یک مرد عاشق+ یک زن بی خبر...

جوان سیاهپوستی که در پارکینگ کار می کند با یک دختر جوان سیاهپوست برخورد می کند. عاشق می شود. می خواد او را به نوشیدن قهوه دعوت کند. دختر رفته است. او کارش را از دست می دهد. در بیرون از پارکینگ چاقو می خورد. امدادگران می آیند. یکی از آنها همان دختر است. جوان سیاهپوست او را به نوشیدن قهوه دعوت می کند. جوان می میرد و فنجان قهوه در دست امدادگر می لرزد.

متوسط و معمولی مثل خیلی از اپیزودها...

 

        

 

اپیزود سیزدهم، Pigalle   :

 

اول هوس بود+بعدش همه چیز عشقولانه شد...

تصنعی، والا واژه ای است برای این اپیزود. که شایسته آن ، واژه ای است چون مضحک؛ واژه ای چون مزخرف... مردی که برای خوشگذرانی به مغازه ای رفته با زنی هم سن و سال خودش روبه رو می شود. این دو در ادامه با هم بحث می کنند تا جرقه ای در رابطه شان زده شود.

فکر کنم نحسی مشهور، عدد سیزده گریبان تماشاگر را گرفته و تا پایان این اپیزود رهایش نمی کند.

 

       

 

اپیزود چهاردهم، Quartier de la Madeleine  :

 

خون آشام هم عاشق می شود...

خون در روی زمین دیده می شود. خون آشام تو را می بیند. تو می ترسی بعد میفهمی که این ترس، ترس عشق است.آری، عاشق شدی. شیشه را می شکنی. رگ دستت را میزنی. بی حال می شوی. خون آشام می آید. قطره ای از خونش را در دهانت می چکاند. خون آشام می شوی. و بعد عشق خون آشام به خون آشام... مبارک باشه «فردو»!!

بازیگر سه گانه ارباب حلقه ها اینجا هم به خاطر حلقه ازدواج خون آشام وسوسه می شود. چه می شود کرد پاریس است دیگر...

 

            

 

اپیزود پانزدهم، Père-Lachaise :

 

یک زوج+ قبرستان+ روح اسکار وایلد...

درست دیدم؟ این اپیزود را وس کریون ساخته؟ اپیزود قبلی کار چه کسی بود؟ تعجب کردم که یکی از سلاطین وحشت چنین اپیزودی ساخته. با همه این ها، شاید وس کریون شانس ساختن فیلمی درباره یک روح فرهیخته و مهربان را فقط در قبرستان پاریس پیدا می کرد.  نکته جالب دیگر حضور کارگردان اپیزود آخر ، الکساندر پین در نقش روح اسکار وایلد است.

 

         

 

اپیزود شانزدهم،  Faubourg Saint-Denis:

 

یک نابینا+ یک بازیگر+  و زمان که سریع گذشت...

از کامل ترین اپیزود های مجموعه که خیلی دوستش دارم. تام تیکور چیز جالبی ساخته. باید حتماً ببینید.

 

 

اپیزود هفدهم،   Quartier Latin :

 

یک مرد و یک زن کهنسال+ یک قرار ملاقات...

یک گفتگوی ساده در رستورانی که ژرار دوپاریو  گارسون اش است. نظر خاصی ندارم.

 

         

 

 

اپیزود هجدهم،14ème Arrondissement  :

 

یک توریست زن آمریکایی+ بازدید از پاریس...

پایان فیلم پاریس دوستت دارم ، پایان خوبی است. حکایت گشت و گذار یک توریست در پاریس که عشقی نسبت به این شهر پیدا کرده است.

دوستت دارم، پاریس که برای اولین بار در بخش نوعی نگاه جشنواره کن ٢٠٠٦ به نمایش در آمد پروژه ای بلندپروازانه است که ساخت آن چهار سال به طول کشیده و ١٦ میلیون دلار هزینه در برداشته است. دوستت دارم، پاریس مصداق عینی تکثرگرایی در سینماست. بیست نگاه متفاوت از سوی بیست و دو کارگردان مشهور چند قاره به ماجراهای های عاشقانه زیر آسمان شهری اسطوره ای که بسیاری آن را پایتخت فرهنگی جهان و همین طور شهر عشاق می دانند.

دوستت دارم، پاریس واریته چشمگیری از سبک های دیداری و شنیداری این کارگردان هاست که هر کدام در ژانری متفاوت از دیگری تبحر دارند. مانند گاس ون سنت که در اپیزود له ماره عشق در اولین نگاه میان دو پسر جوان را به نمایش می گذارد یا وینچنزو ناتالی که در اپیزود کارتیه د مادلن عشق میان خون آشام و قربانی اش را به تصویر می کشد. یا عشق مادر به فرزند در اپیزود پالاس د ویکتوآر[نوبوهیرو سووا]، عشق میان دو بازیگر عجیب و غریب در پیگال[ریشار له گراونسه] و از همه غریب تر عشق میان پسری نابینا و دختر بازیگر در اپیزود فوبورژ سن دنی[تام تیکویر] که به جرات می شود گفت از برجسته ترین اپیزودهای فیلم به شمار می رود. هر کارگردان محله ای متفاوت را برگزیده که زندگی در آنها سیری متفاوت با دیگری دارد. حال و هوا و روش های زندگی خاصی بر آن حکمفرماست و طبیعی ست که عشق میان آدم هایش نیزجلوه ای دیگر دارد. هر کارگردان تقریبا پنج دقیقه برای روایت قصه خود فرصت داشته که همین امر به خودی خود چالشی به شمار می رود. چون نماهایی از همه این اپیزودها در کنار هم در پایان فیلم، بایستی نمایی کامل از این شهر راز و خیال را به نمایش بگذارند. اتفاقی که می افتد و تماشاگر را به این باور رهنمون می کند که معشوق واقعی خود همین شهر است.

تماشای فیلم تاثیر یک داستان کوتاه عاشقانه و رابطه ای عاشقانه و کوتاه را دارد. که گاه از رابطه ای طولانی و خواندن رمانی بلند بسیار هیجان انگیزتر و به یاد ماندنی تر است. این قصه های کوتاه برای تماشاگر حیرت، شادی، رمانتیسم و هیجان به ارمغان می آورد. و از همه مهم تر مانند روابط عاشقانه یک شبه، به یاد آوری آن مدت ها بعد می تواند لذتی مضاعف را در بر داشته باشد، مانند اپیزود برادران کوئن که استیو بوسمی کتک جانانه ای از یک عاشق حسود در ایستگاه متروی تویلری می خورد.

اما آن چه اهمیت دارد، تصویر نهایی پازلی است که با کنار هم چیدن این تکه ها شکل می گیرد. دوستت دارم، پاریس به عنوان یک کل یکی از سخت ترین فیلم های زمانه ماست، چون ترکیب حیرت انگیزی از سبک ها، نگاه ها و استعدادهاست. اما همه این اپیزودها در یک چیز مشترک هستند و همین عنصر این اجزای ناهمگون را تبدیل به یک کلیت هنری می کند. این چیز رمانتیسم زیر این آسمان است که حتی خون آشام هایش نیز از آن بی نصیب نمی مانند. حتی اپیزود کی د سینه[ساخته گریندر چادهای هندی تبار] با مضمون کلیشه ای عشق پسر غربی به دختر شرقی خالی از تفریح نیست. شاید اپیزود وس کریون را تعجب برانگیزترین قسمت فیلم نامید که در پر لاشز می گذرد و روح اسکار وایلد برای ترمیم رابطه یک زوج به شوهر کمک فکری می کند.

اما زیباترین اپیزود فیلم به نظر من ساخته تام تیکویر است که وجه کور کننده عشق را به تصویر کشیده است و امتیاز دیگری به کارنامه بازیگری ناتالی پروتمن می افزاید. راستی چند بازیگر زن می شناسید که در سال های اخیر به اندازه او و به خوبی او در فیلم های گریسته و خندیده باشد؟

حیف است این مطلب را بدون اشاره به اپیزود پورت د شوز- با شرکت باربه شرودر- ساخته کریستوفر دویل[فیلمبردار برجسته در حال و هوای عشق، روابط جهنمی، ٢٠٤٦ و آمریکایی آرام که بیش از ٤٠ جایزه بین المللی در کارنامه اش دارد] به پایان ببرم. دوستت دارم، پاریس پنجره ای به دنیای خیال است و تماشای آن مساوی است با دو ساعت تمام مزمزه کردن عشق! و خواهش می کنم بعد از تماشای فیلم در پرسیدن این سوال از خودتان کوتاهی نکنید: قصه عاشقانه من در زیر آسمان پاریس چگونه حکایتی می شد؟

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 14:37 توسط فراز |

ای قـــوم به حج رفتـــه   کجــــائید    کجـائیـــد

معشوق همینجـــــاسـت بیــــائیــد بیــائیــــــد

 معشوق تــو همسـایـــــه  ی دیــوار به دیــــوار

 در بادیه سر گشته    شمــــا در چـــه هـوائیـد

گــر صورت بی صورت        معشــوق ببینیــــد

هم حـــاجی و هــم کعبــه و هم خـانه شمایید

 صد بار از این خانه بــدان خــانه برفتیــــــد

 یک بار از این خـــانه براین بام بـــرآئیــــــد

گـــر قصد شما دیدن آن خــــانه جـــــــانست

اول رخ آئینــــه     بصیقـــل بــــــزدائیـــــــــــد

 آن خـــانه لطیف است نشانهـــاش بگفتیـــــــد

 از خـــــواجــــه   آن خـــانه نشانــــی بنمائیـــد

کو دستــه ای از گل اگــر آن بــــاغ بـدیـدیـــد

کــــو گــوهری از جان اگــــر از بهر    خدائید

 با اینهمه آن رنج شمـــا   گنـــج شمــا بـــــــــاد

 افســـوس که بر گنج شمــــا پــرده شمــائیــــــــد

گنجیــــد نهـــان گشتـــه درین تــوده ی پر خـاک

چــون قــرص قمر    ز ابر سیه باز     بــر آئیــــد

 سلطان جهــــان مفخـــر تبـــریــــز نمــایـــــد

 اشکــال عجـــایب کـــه شمــا روح فـــزائیـــد

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:8 توسط فراز |

  "شکاف"

زاده شدن
برنیزه‌ی تاریک
همچون میلادِ گشاده‌ی زخمی.
صفرِ یگانه‌ی فرصت را
سراسر
در سلسله پیمودن.
برشعله‌ی خویش
سوختن

تاجرقه‌ی واپسین،
برشعله‌ی حرمتی
که درخاک راهش
یافته‌اند

بردگان
این چنین‌اند.

این چنین سرخ و لوند
برخار بوته‌ی خون
شکفتن

وینچنین گردن فراز
برتازیانه زارِ تحقیر
گذشتن

و راه را تاغایتِ نفرت

بریدن.

آه، ‌ازکه سخن می‌گویم؟
ما بی چرا زندگانیم
آنان به چرا مرگِ‌ خود آگاه‌هان‌اند.

از احمد شاملو ،برای خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 7:29 توسط فراز |



روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 15:33 توسط فراز |

گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند . بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد . استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع فنجان هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت . سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند . پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي فنجان هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند . البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است . سرچشمه همه مشكلات و استرس هاي شما هم همين است . شما فقط بهترين ها را براي خود مي خواهيد . قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه فنجان هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد . به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان فنجان هاي متعدد هستند . آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت . گاهي، آن قدر حواس ما متوجه فنجان هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم . پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود ... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببري
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:43 توسط فراز |

"زودیاک"، ششمین فیلم دیوید فینچر همچون سایر فیلم های او فضایی تیره، سیاه و ترسناک دارد.
زودیاک، بر اساس ماجرای قتل های زنجیره ای ساخته شده است که برای چند دهه به عنوان یک معما در آمریکا مطرح بود و سرانجام نیز هیچ سرنخ محکمه پسندی از قاتل به دست نیامد.
به همین دلیل نیز رویکرد فینچر در این فیلم، حرکت روی مرز میان ژانرهای "فیلم سیاه" و روزنامه نگاری تحقیقی است تا همچون سایر فیلم هایش، نمایان کننده وحشت درونی در جامعه آمریکا باشد.
او در این فیلم، قواعد هالیوودی (مانند برجسته سازی قهرمان و ضد قهرمان) و حتی فیلم های قبلی خود را کنار می گذارد و برای تاکید بیشتر بر روزنامه نگاری تحقیقی که روایت متکی به آن است، تصویر برداری فیلم را با دوربین دستی ویدیئویی انجام داده است.
برخلاف سایر فیلم های هالیوودی و حتی فیلمی چون هفت، فینچر به واقعیت وفادار مانده است و همان فضای ابهام آلود و راز آمیزی که در دنیای واقعی نیز بر سر این معمای جنایی وجود دارد را به نمایش درآورده است.
با وجود آنکه قتل ها و قاتل محور اصلی روایت است اما هیچ اغراقی در آن نیست، و از همین روست که فیلم بیش از قاتل - که درباره اش چیزی جز همان حدس و گمان های روزنامه نگاران نمی دانیم - به کشف و جستجوهای روزنامه نگاران در کنار دو کارآگاه پلیس می پردازد و تماشاگر را نیز با خود می کشاند.
با وجود آنکه از ابتدا تا به آخر، تحول چشمگیری در ساختار درام برای کشف معما صورت نمی گیرد و علیرغم آنکه برخی از تماشاگران نیز ممکن است از سرنوشت داستان خبر داشته باشند، اما فیلم در جذب تماشاگر تا لحظه پایانی کاملا موفق است. از همین روست که بسیاری از منتقدان معتقدند که این فیلم حتی ارزشمندتراز فیلم تحسین شده ای چون هفت است.
بازیهای همه شخصیت های اصلی فیلم به ویژه جک گایلن هال بسیار واقعی به نظر می رسد و این امر به جنبه واقع گرایی فیلم بیش از هر چیزی افزوده است.
با این حال این فیلم هم همان ویژگی های ساختاری فینچر را نیز دارد. فضاهای درونی، تاریک و ترسناک هستند. اغلب صحنه های فیلم در شب می گذرد و کاراکترها، ویژگی های منحصر به فرد خود را دارند و در یک نقطه اوج، ناگهان رفتاری غیرعادی از آنها سر می زند.
فینچر در زودیاک بیش از آنکه به فیلم های جنایی که خود در فیلم نیز به آنها اشاره می کند نزدیک شود، به سبک روزنامه نگاری تحقیقی نزدیک می شود که از همین رو بر جنبه های واقع نمایی آن می افزاید.
درباره کارگردان
دیوید فینچر متولد آگوست 1962 در ایالت کلرادو آمریکا است. او از هشت سالگی با دوربین هشت میلمیمتری به ساخت فیلم روی آورد. بعدها به دانشکده فیلم رفت و کاری در حرفه فیلم برای خود دست و پا کرد.
پس از مدتی در استودیوی آی ال ام (ILM) مشغول به کار شد که برای اولین بار نامش در تیتراژ فیلم بازگشت جدای از سری جنگ ستارگان ( اپیزود ششم) ثبت شد.
او در سال 1984 اولین فیلم تبلیغاتی خود را برای انجمن سرطان آمریکا ساخت که سبب شد تا وی شانس کارگردانی مستندی در باره ریک اسپرینگ فیلد، خواننده مشهور دهه هشتاد، را بیابد.
از این زمان او به ساخت فیلم های تبلیغاتی برای شرکت های مشهوری چون نایک، پپسی، سونی و لی وایز پرداخت و کار در زمینه ساخت ویدئوهای موسیقی را نیز آغاز کرد.
یکی از مشهورترین آنها، ویدئوهایی است که برای مدونا ساخته است. وی همچنین برای بسیاری از خوانندگان مشهور نظیر بیلی آیدل، جورج مایکل، مایکل جکسون، آئروسمیت، پائولا عبدل و رولینگ استونز نیز ویدئو کلیپ ساخته است.
موفقیت های او درکارگردانی فیلم های تبلیغاتی و ویدئو کلیپ های موسیقی راه او را برای کارگردانی اولین فیلم بلند سینمایی اش باز کرد و ساخت قسمت سوم بیگانه به او واگذار شد. قسمت های قبلی را جیمز کامرون و ریدلی اسکات کارگردانی کرده بودند.
این پرهزینه ترین فیلمی بود که برای ساخت اولین فیلم به یک کارگردان تازه کار واگذار شده بود. اولین تجربه کارگردانی برای بیگانه 3، چندان برای فینچر رضایت بخش نبود زیرا کمپانی فاکس قرن بیستم از پیشنهادهای او برای ایجاد تغییراتی در تولید فیلم سرباز زد و وی را به شدت محدود کرد، به این ترتیب با وجود آنکه فیلم برای جلوه های ویژه اش نامزد اسکار شد و با فروش نسبتا خوبی در گیشه روبرو شد، نظر منتقدان را به خود جلب نکرد.
در نتیجه وی به کار سابقش بازگشت. این بازگشت با دریافت جایزه گرمی در سال 1994 برای وی همراه شد که اسکار موسیقی خوانده می شود. او این جایزه را برای کارگردانی ویدئو کلیپ عشق قدرتمند برای گروه رولینگ استونز دریافت کرد.
در سال 1995 شانس فیلمسازی بار دیگر به سراغ وی آمد و او برای کارگردانی فیلمی جنایی بر اساس سناریویی از آندرو کوین والکر برگزیده شد، هفت، اولین فیلمی است که آن را می توان بطور کامل فیلمی از فینچر دانست.
این فیلم که به همراه بازی در ایران نیز( با سانسورهای متداول) به نمایش درآمده است و همزمان با فروش 300 میلیون دلاری با نقدهای ستایش آمیز منتقدان روبرو شد، داستان یک قاتل زنجیره ای است که با انگیزه پیروی از خرافه های مذهبی دست به جنایت می زند.
دو سال بعد، او یکی از جذاب ترین فیلم های دهه نود را ساخت: بازی، فیلمی که تا به آخر تماشاگر را در مرز دنیای واقعی و مجازی سرگردان می کند.
در سال 1999 باشگاه نبرد را ساخت که با نقدهای متفاوتی روبرو شد اما در گیشه موفق بود و در رده بندی مرجع اینترنتی سینما (IMDB) نیز در بین فیلم های محبوب قرار گرفت.
در سال 2002، اتاق وحشت را با بازی جودی فاستر ساخت که برخی آن را بیشتر فیلم استودیو و تهیه کننده می دانند تا کارگردان، با این حال این فیلم هم از دنیای فینچر دور نیست.
درباره فیلم
زودیاک با دوربین دیجیتال HD تصویربرداری شده است و از همین رو فیلمی متفاوت با سایر تولیدات هالیوودی به نظر می آید.
فیلم براساس دو کتاب رابرت گری اسمیت درباره قاتل زنجیره ای که تحت عنوان زودیاک شناخته می شد، ساخته شده است و فینچر نزدیک به دو سال را صرف تحقیق در باره این وقایع کرده است.
فیلم نخستین بار در جشنواره کن 2007 به نمایش درآمد و با تحسین منتقدان روبرو شد.
شناسنامه:
خلاصه: پس از قتل دو نوجوان، روزنامه سانفرانسیکو کرونیکل ، یادداشتی از قاتل دریافت می کند که تایید کرده است او دو نوجوان را کشته است. پس از آن نیز وی هر بار پس از قتلی تازه، نامه ای برای این روزنامه ارسال می کند. پل آیوری خبرنگار سرویس جنایی روزنامه می کوشد تا ردپایی از قاتل به دست بیاورد ولی در نهایت نا امید و مایوس می شود. در این میان رابرت گری اسمیت، کاریکاتوریست روزنامه نیز به ماجرا علاقمند می شود و تلاش می کند تا به پلیس که به هیچ سرنخ محکمه پسندی دست نیافته است کمک کند. او یافته هایش را در دو کتاب در سال های 1986 و 2002 منتشر می کند، اما تا پایان نیز علیرغم وجود یک مظنون مشخص، هیچ مدرک مهمی برای ایراد اتهام به وی یافت نمی شود.
کارگردان: دیوید فینچر، فیلمنامه: جیمز واندربیت، براساس کتابهای رابرت گری اسمیت، تصویربرداری: هریس ساویدس، تدوین: آنجوس وال، موسیقی: دیوید شایر، بازیگران: جک گایلن هال(رابرت گری اسمیت)، مارک رافائلو(کارآگاه دیوید توشی)، آنتونی ادواردز (کارآگاه ویلیام آرمسترانگ)، رابرت داونی جونیور( پال آیوری) ،برایان کاگز( ملوین بلی)، محصول برداران وارنر، پارامونت و فونیکس، آمریکا 2007، 158 دقیقه
داستان فیلم در سانفرانسیسکو می گذرد. قاتلی درست به چند جنایت می زند و نامه هایی را با امضای زودیاک برای روزنامه ای ارسال می کند. پلیس خبر از حضور یک قاتل سریالی می دهد. طراح روزنامه سانفرانسیسکو کرونیکل شیفته این پرونده شده و سعی می کند قاتل را پیدا می کند. یک خبرنگار بخش جنایی هم پرونده را دنبال می کند. پلیس هم تلاش فراوانی برای به دام انداختن قاتل انجام می دهد. اما قاتل در گذر زمان به رغم حضور دائمی زودیاک در رسانه ها، هرگز به دام نمی افتد.
بار دیگر مثل همه فیلم های دیوید فینچر با مضمون دل مشغولی « ویرانگرانه » روبرو هستیم.
گایلن هال که قاتل، اولین نامه هایش را برای نشریه او می فرستد، همسر و خانواده اش را فراموش کرده و به دنبال قاتل می افتد. او در صحنه ای سه پسرش را هم در آشپزخانه درگیر فرضیه هایش برای یافتن قاتل کرده و تلاش می کند همسرش بویی نبرد. مارک روفالو به نقش کاراگاه سختکوش یادآور کلینت ایستوود و استیومک کوئین است اما مثل برادپیت در « هفت » نمی تواند معماری پرونده را بگشاید. رابرت داونی جونیور در قالب خبرنگار بی حوصله فرصت مناسبی یافته تا زندگی اش را با سرنوشت قربانیان گره بزند. آنها مطالعه می کنند، تحقیق می کنند، استنتاج می کنند ولی بیش از نزدیک شدن به قاتل به ماهیت وجودی شان نزدیک می شوند؛ همان مسیری که سیگورنی ویور در « بیگانه 3 » و برادپیت در « هفت » پیمودند.
در نگاه نخست به نظر می رسد فینچر فرصت مناسبی یافته تا در منطقه بینابین به تعلیق مورد علاقه اش ادامه دهد، بی آنکه بخواهد به سوی هیچکدام از قطب های ای میدان گرایش یابد. اما ترکیب وجودی برخی از فیلمنامه ها به صورتی است که حتی با کمی فاصله گرفتن از آنها، ماهیت شان تغییر می کند و اساساً موجودیت شان در خطر نابودی قرار می گیرد. فینچر می داند « زویاک » می توانست با کمی تغییر، مشابه فیلم های تخیلی قاتل های سریالی شود. به ویژه که قاتل واقعی برحسب توصیف برخی از آنهایی که از جنگ او گریخته اند، نقابی برچهره داشت و گردنبندی بر سینه اش خودنمایی می کرد.
قصه در « زویاک »، برخلاف « هفت »، مهم تر از فضا به نظر می رسد. شاید برای آنکه فینچر اینجا می خواهد به آنچه در دو کتاب « زودیاک » و « نقاب زودیاک » (نوشته رابرت گری اسمیت که نقش او را در فیلم گایلن هال بازی می کند) وفادار بماند. در حقیقت او تا حد زیادی قصه گو شده واگر قاتل در انتهای فیلم به دام می افتاد، اساساً با یک اثر نمونه ای در این ژانر روبرو می شدیم. جزئیات پلیسی اثر مثل اثر انگشتی که روشن نیست به قاتل تعلق دارد یا مأموران پلیس، یا رمزگشایی نامه ها که اساساً شرلوک هلمزی است، سرگرم کننده اند ولی ظاهراً خود فینچر هم به آنها علاقه ای ندارد. فینچر سعی کرده تا زبان بصری ای بیابد که هم با واقعیت همسان باشد (چون قصه واقعی است) و هم مالیخولیایی جلوه کند چون آدم هایش در فضایی مصروع غوطه می خورند.

zodiac 
 
«زودياك» نام جديد‌ترين فيلم ديويد فينچر است. اين كارگردان فيلم‌هاي دلهره آور روان شناختي كه شاهكار «هفت» همچنان بهترين فيلم او است در اين گفت‌وگو از علا‌قه اش به «زودياك» و تحقيقاتي كه در مورد قتل‌هاي او انجام داده صحبت مي‌كند و از خاطرات دور و دراز سال‌هايي ياد مي‌كند كه در شهر سانفرانسيسكو زندگي مي‌كرده و اين شهر در دستان اين قاتل زنجيره‌اي بوده... اين گفت‌وگو را با دو توضيح بخوانيد: يكي اينكه واژهzodiac در زبان انگليسي به معناي «منطقه البروج» است و ديگر اينكه اين فيلم در شصتمين جشنواره «كن» در فرانسه حضور دارد.
 
جك استار-فرشيد عطايي-مووي فست-15 مي‌2007- آيا براي ساخت فيلم زودياك نياز به تحقيق زياد و بازبيني پرونده‌هاي اصلي قتل‌هاي زنجيره‌اي مربوطه داشتيد؟
ديويد فينچر: تا آنجا كه ممكن بود اين كار‌ها را انجام داديم. البته در روند كار به يكي دو تا حدس و گمان هم متوسل شديم. به هر حال چيز‌هايي هستند كه براي پرداختن به آنها يا بايد از قوه تخيل خود استفاده كنيد و يا از سند و مدرك مطمئن استفاده كنيد. ما بين گزارش‌هاي پليس و خاطرات مردم تفاوت‌هايي پيدا كرديم و هر جا كه ممكن بود و هر جا كه گزارش پليس در اختيار مان بود به گزارش پليس مراجعه مي‌كرديم به جز البته يك مورد. ما همچنين تلا‌ش كرديم تا آنجا كه ممكن بود به روايت نويسنده كتاب زودياك و تحقيقات «رابرت گري اسميت» وفادار بمانيم.
اولين بار كي اسم قاتل زنجيره‌اي به نام «زودياك» به گوشتان خورد؟
يادم هست كه يك بار وقتي داشتم از مدرسه به خانه بر مي‌گشتم متوجه شدم پليس بزرگراه پشت سر اتوبوس مدرسه ما دارد حركت مي‌كند... تا يكي دو روز وضع به همين منوال بود، يعني پليس بزرگراه پشت سر سرويس مدرسه ما حركت مي‌كرد و يادم هست كه موضوع را با پدرم در ميان گذاشتم; پدرم نويسنده بود و در خانه