تبليغاتX
فانوس خيال
رمان دائي جان ناپلئون براي خوانندگانش با ارائه تصويري روشن از ايران و رفتارها سياسي غلط ايرانيان، فرهنگ و سنت، تداخل حال و گذشته تاريخي و رابطه پارادوکسيکال ايرانيان و غرب، زمينه شناخت اين کشور را فراهم کرده است. دائي جان ناپلئون از بسياري جهات چهره ترسناک و هيستريکي که غربي ها به مدت سي سال در ذهن خود از ايران ساخته بودند، مي زدايد. در قسمت هاي مختلف کتاب، صداهاي خاموش و سرکوب شده را به گوش مي رساند و فرهنگي را که انباشته از احساسات پر شور و لطيف است با زبان طنز، نشان مي دهد. ساختار اصلي رمان با استفاده از لودگي و رک گويي و بازجويي هاي سرگرم کننده اش از عشق و اروتيزم، به جنگ با اصولگرايان يا پيروان دکترين پاک دينان، چه از نوع اسلامي و چه از نوع غير اسلامي آن مي رود.ريشه رمان از لحاظ ادبي بر مي گردد به يکي از مهم ترين دوره هاي ادبيات ايران که به 700 سال پيش و به اشعار عبيد زاکاني بر مي گردد. در آغاز قرن بيستم در ايران بعضي از بزرگترين نويسندگان و شعراي مطرح، از جمله صادق هدايت، حسن مقدم، دهخدا و ايرج ميرزا با استفاده از زبان طنز و لودگي، وضعيت دشوارايران مدرن را نشان دادند.دائي جان ناپلئون داستان مرد پريشان احوالي است که به دليل ناکامي هايش در زندگي واقعي، در ذهنش از خود ناپلئوني ساخته است و گمان مي کند که انگليسي ها قصد نابودي اش را دارند. اين کتاب چنان بر دل ايراني ها نشست که بعد از انتشارش در سال 1973 ميليون ها نسخه از آن به فروش رفت و يک سريال تلويزيوني که بر اساس آن ساخته شد، ، يکي از موفقيت هاي

 

ادامه مطلب را مشاهده فرمایید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 9:37 توسط فراز |

موسوليني : براستي چه مي خواستيم ، چه شد؟  

  • يادداشت محسن مخملباف:

1-     روزي موسوليني تصميم مي گيرد براي   تبليغات ايدئولوژي جنگي اش مشتي فيلمساز تربيت كند . به او مي گويند : براي آنكه چهار سال بعد بيست فيلمساز خوب داشته باشيم تا اهداف شما را تبليغ كنند سه چيز لازم است : اول يك دانشكده كه سينما را به آنها بياموزد . دوم يك استوديو كه در أن فيلم توليد كنند و سوم يك موسسه پخش فيلم كه فيلم هاي توليد شده را در سراسر ايتاليا پخش كند . پس " دانشكده سينمايي رم " و " شهرك سينمايي چينه چيتا " و " انستيتو تولوچه " به عنوان مركز پخش داير مي شوند و تعدادي جوان با استعداد كه در امتحان ورودي ، وفاداري آنها به موسوليني تائيد شده است برگزيده مي شوند . چند سال بعد اكثر اين دانشجويان كه ديگر با هنر سينما آشنا شده اند با گروهي ديگر ، جرياني جهاني را در سينما ايجاد مي كنند كه ما آن را موج نئورئاليسم ايتاليا مي ناميم .

همه اين فيلمسازان كه تربيت شده بودند تا بي سياستي موسوليني را در اداره كشور با شعارهاي ايدئولوژيك توجيه كنند ، با ساختن فيلم هاي نئورئاليستي به رسوايي سيستم موسوليني دامن زدند و حتي فراتر از آن جهان بيني جديدي را بر هنر سينما افزودند . ( از سال 1945 تا 1948 ) حدود پانزده فيلمساز ، چهل فيلم سينمايي را كه به نئو رئاليزم ايتاليا مشهور است و بارزترين و مشهورترين آنها دزد و دوچرخه اثر دسيكاست را آفريدند . مي گويند موسوليني يك روز تنها نشسته بوده است به خودش مي گويد : " چه مي خواستيم ، چه شد ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍؟"

2-     پنجاه سال بعد يعني در سال 1998 دعوتنامه اي دريافت كردم از همان دانشكده سينمايي رم براي يك تدريس فشرده در مورد روش هدايت بازيگران و همزمان دعوتنامه ديگري از انستيتو تولوچه براي حضور در ايتاليا به مناسبت پخش فيلم سكوت .

از سر كنجكاوي پذيرفتم . مي خواستم ببينم چگونه بنايي كه براي فاشيسم موسوليني برپا شده  به كانون نئورئاليسم تبديل شده و چگونه موسسه پخشي كه قرار بوده است سازمان تبليغات ايدئولوژيك – سينمايي موسوليني باشد پس از نيم قرن به مركز پخش آثار هنري سينمايي جهان تبديل شده است.

شايد هزاران سال پيش وقتي يك فرعوني بنايي را بنياد مي گذاشت ، صدها سال طول مي كشيد كه آن بنا ويران شود يا كاربرد عوض كند . اما در قرن بيستم گويا طولاني ترين دوره اين بنيادها به يكي دو دهه رسيده است . از اين رو فكر مي كنم طالبان در افغانستان از موسوليني معقول تر عمل مي كنند ، چرا كه هيچ بنايي را بنياد نمي كنند و فقط خراب مي كنند . گويي دريافته اند كه در فرصت هاي كوتاه بهتر است خراب  كنند . نه اينكه فقط دوره بنياد كردن ، براي جريانهاي غيرمردمي كوتاه باشد ،كه براي جريانات مردمي و دمكراتيك هم وضع از همين قرار است . نئورئالزم هم دوره كوتاهي را باقي ماند . فقط چند سال ، يادمان نرود در سه دهه پيش ، انديشه هاي كسي چون " ژان پل سارتر " كم از قدرت يك پيامبر نداشت . اما امروزه وقتي نام او را مي بري تنها به عنوان يكي از نويسندگان فرانسوي باقي مانده است . اگر در دوران گذشته بيست نسل درگير يك انديشه بودند ، در دوران ما هر نسل درگير بيست انديشه است . به خاطر همين مي گويند موسوليني يك روز كه تنها نشسته بوده است به خودش مي گويد : براستي چه مي خواستيم ، چه شد ! "

3-     وارد دانشكده شدم . مدرسه اي زيبا كه به نوعي مرا ياد مدرسه طلاب خودمان مي انداخت . حياطي در وسط و حجره هايي در اطراف ، با اين تفاوت كه يك شيشه سراسري حياط را از ايوان جدا مي كرد و دهها دانشجو كه نمي شد تشخيص داد مشغول مطالعه و مباحثه اند يا معاشقه ، در رفت و آمد بودند . دوباره به ياد يك سالي كه در كودكي ام طلبه بودم افتادم و مباحثه اند يا معاشقه ، در رفت و آمد بودند . دوباره به ياد يك سالي كه در كودكي ام طلبه بودم افتادم كه ما هم مدام مشغول مطالعه و مباحثه بوديم و معاشقه كه البته معاشقه شرقي ما با خدا بود در حين دعا و نماز دريافتيم كه هر بنايي را هر كسي در هر دوره اي بنا كند براي آنكه هميشه مشتري داشته باشد ، نيازمند مباحثه اي و معاشقه اي است و هر گاه بنايي از مباحثه و معاشقه تهي شود با گورستان يكي است ، چه باني اش موسوليني باشد ، چه دسيكا . براي همين موسوليني يك روز كه تنها نشسته بود با خودش گفت :" براستي چه مي خواستيم ، چه شد ! "

4-     بخش بسيار كوتاهي از گفتگوي من با دانشجويان كه مربوط به فيلم سكوت مي شد و نه مباحث هدايت بازيگران ، در نشريه اي ايتاليايي به نام ( بيانكواندنرو) به چاپ رسيد . ترجمه متن را كه خواندم احساس كردم آن مباحث طولاني آن قدر فشرده شده اند كه حق مطلب ادا نمي شود . از وسوسه تكميل متن تا نوشتن مقدمه اي بر آن ، بيشتر خودم را به نوشتن يادداشتي به عنوان مقدمه راضي كردم ، با اين خيال كه محسن مخملباف يك روز با خودش تنها نشسته بود و مي گفت : براستي چه گفتيم ، چه نوشته شد ! "

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 8:13 توسط فراز |

ديويد لينچ کارگردان صاحب سبک و شهير آمريکايي، از جمله کارگردان هاي مطرح در سينماي افسار گسيخته و رو به زوال فعلي هاليوود محسوب مي شود. لينچ در 20 ژانويه 1946 در ميسولا ، ايالت مونتاناي آمريکا متولد مي شود . کارگرداني که در کنار افرادي چون هال هارتلي، جيم جارموش، کوئينتين تارانتينو، جوئل کوئن و ...در زمره کارگردان هاي مستقل سينماي آمريکا طبقه بندي مي شود. البته خود لينچ همچون ساير افراد نامبرده هيچگاه مايل نبود نامش در چنين ليستي قرار بگيرد. چون آن را تنها سياستي هاليوودي جهت جلب تماشاگر و فروش فيلم مي داند.

در بررسي آثار لينچ بايد به شناختي حداقل از فرم، سبک و اجرا رسيد.آثار وي از ديدگاه سبک شناسي به دسته آثار پست مدرن و سورئال تعلق دارند. آثاري که ذهن بيننده را پيشاپيش به سمت لوئيس بونوئل در سينما و سالوادور دالي و رنه مگريت در نقاشي مي کشاند. تلفيق طنز و نگاهي بدبينانه به محيط اطرافش خاطره فراموش نشدني شاهکار هاي لوئيس بونوئل را در ياد انسان زنده مي سازد. هر چند خودش مي گويد فيلم هاي زيادي از بونوئل نديده است و چيز کمي از سورئاليسم مي داند اما لينچ تلخ انديش نيز نمي تواند منکر سورئاليسم نهفته در آثارش شود. کارگرداني که ديوانه وار عاشق استنلي کوبريک آخرين پيامبر سينما و نيز بيلي وايلدر فقيد بود .

فيلم هاي لينچ از لحاظ بصري به جهت آشنايي او با دو مقوله نقاشي و انيميشن و اينکه هنر و علاقه اصلي او اين دو مورد مي باشند، سرشار از صحنه هاي گرافيکي، جلوه هاي تصويري و رنگي مي باشند. از عالي ترين نمونه هاي انيميشن ساخت در آثار وي فيلم هاي "شش شخص بيمار مي شوند"، "داستان پسربچه"و "دامبلد" هستند. ميزانسن هاي بسيار قوي در آثاري چون "داستان استريت" و "شاهراه گمشده" همراه با استفاده بسيار مناسب از موسيقي تعليق آور (در تمامي آثار) و نيز کاربرد بجا و عالي از استيدي کم و همراه شدن آن با تکنيک فيلمبرداري آبژه يا P.O.V. (در تمامي آثار) و نهايتا همراه شدن اين موارد با کارگرداني بسيار قوي، آثار لينچ را از لحاظ فرم اجرايي در سطح مطلوبي قرار مي دهد .

اما شايد مهمترين نکته در بين تمامي خصلت ها و تکنيک هاي کاري يک هنرمند ايده، انديشه و فکر اثر وي باشد . لينچ در فيلم هايش دنياي را به تصوير مي کشد که آميزه اي است ناآرام از معصوميت و تباهي، زيبايي و انحطاط، عشق و نفرت و چشم انداز هاي تيره و تار، که چندان قابل توضيح نيستند. گريز و فرار وي از قدرت و عوامل آن و نيز سيستم هاي منفعل کننده بشري و هراس و گريز آدم هاي فيلم هايش از اين سيستم ها همواره نکته اي اساسي در آثار وي مي باشد. دست و پاي انسان معاصر به واسطه ي سيستم هايي خود ساخته از او بسته و منفعل است و همگي اين مسائل ياد آور جملات معروف فريدريش ويلهلم نيچه بزرگمرد تاريخ انديشه در کتاب غروب بتهاست که مي گويد : "اگر انسان براي چراي زندگي خود دليلي بياورد کم و بيش به هر چگونه اي مي سازد. " و يا در جايي ديگر : "من از همه ي سيستم سازان گريزانم و از آنان روي گردان .سيستم سازي خلاف درست کرداريست."

هراس شخصيت بتي/داين از سيستم هاليوودي گزينش بازيگر در فيلم "جاده مالهالند"، هراس شخصيت فرد/پيت از باند تبهکار ساخت فيلم هاي پورنو در "شاهراه گمشده"، هراس دختر و پسر جوان از باندي مرموز و ناشناخته در فيلم "مخمل آبي"، هراس پسربچه از سيستم خانواده در "داستان پسر بچه" ، هراس مرد فرانسوي از کابوها در "مرد فرانسوي و کابوها" و نهايتا نابود شدن و به عبارتي بهتر تباه شدن انسان هاي فيلم هاي وي همراه با آسيب رساني به محيطشان، بيانگر اساس انديشه فکري لينچ مي باشد. در واقع شخصيت هاي ساخته و پرداخته ذهن او آدم هايي هستند به شدت آسيب پذير ، سردرگم و دلزده از روزمرگي.

از نگاه ديگر و بررسي آثار وي از منظر سبک شناسي قدم به حيطه ي سورئاليسم و پست مدرنيسم مي گذاريم . علاوه بر اين دو مورد، هنر روانشناسي در فيلم هاي وي نمود روشني دارند. شايد فلسفه وجودي سينماي لينچ اين گفته او باشد : " روانشناسي رمز و راز را از بين مي برد و کيفيات جادويي ذهن را ويران مي سازد . با روانشناسي ذهن انسان را طبقه بندي مي کنند و به تعاريف مشخصي دست مي زنند. راز و قدرت ذهني با روانشناسي از دست مي رود و امکان تجربه و جستجوي قلمرو بي پايان در اين قلمرو بي انتها از دست مي رود."

حال قدم به اصلي ترين و برجسته ترين تکنيک کارگرداني ديويد لينچ مي شويم و آن چيزي نيست جز : شکست هاي زماني پي در پي در پس واقيت و رويا. در واقع لينچ با تقسيم فيلم خود به دو بخش يعني : 1. رويا، توهم يا خواب و 2. واقعيت و بخش کردن هر بخش به چندين پاره و نهايتا درآميزي تکه ها بصورت منطقي و گاها غير منطقي اثري کاملا گيج کننده ارائه مي دهد که شايد با يک يا دو بار ديدن مشکل مفهومي و داستاني بيننده را برطرف نکند.

افسردگي انسان ها و بخصوص زنان ، جنون، ساديسم، سکس، خشونت، ذهن بيمار و توهم زا، نااميدي، عشق و ترس همگي در شخصيت هاي انساني لينچ ديده مي شوند . شخصيت هايي بظاهر آرام که در شهر و محيطي آرام تر و صميمانه تر از هر شهر ديگري در دنيا در کنار هم زندگي مي کنند. اما آنچه در دل اين شهر مي گذرد بسيار دردناکتر و دهشتناکتر از آن است که قابل تصور براي هر کسي باشد حتي براي همان ساکنان آن شهر آرام.

تاثير انديشه هاي زيگموند فرويد و فريدريش ويلهلم نيچه دو روانکاو و انديشمند بزرگ تاريخ بشري بر آثار لينچ نيز به روشني ديده مي شوند. بررسي خودآگاه و ناخودآگاه، تاثير ايندو برهم، تفکيک شدن و يکي شدن ايندو، جنون ذهن بشري، گريز انسان از واقعيت، گرفتاري در چنگال سيستم ها، قدرت ها و عوامل آن ها نمونه هايي عالي در آثار وي هستند. نمونه هايي که در فيلم هايي چون "پرسونا"(اينگمار برگمن)، "باشگاه مشتزني"(ديويد فينچر)، "سگ آندولسي"(لوئيس بونوئل) و ...به وضوح ديده مي شوند.
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 12:37 توسط فراز |

 اين فيلم به كارگرداني «آلخاندرو آمنابار» و تهيه‌كنندگي«فرناندو بواريا» تهيه شده و در آن بازيگراني چون خاويرباردم، بلن رودا، لولادونانس، ديورا و سلسويوگالو ايفاي نقش مي‌كنند.
فيلمنامه اين فيلم سينمايي را «آلخاندرو آمنابار»‌ و «مائتوگيل » نوشته‌اند و داستان آن اقتباسي از يك ماجراي واقعي در اسپانيا دراوايل دهه 1990 است.
داستان اين فيلم در مورد «رامون سامپدرو» 26 ساله است كه در حين شيرجه در محاسبه عمق آب دچار اشتباه مي شود و گردن او مي‌شكند و طي 29 سال معلول و بر روي تخت دراز كشيده است ولي او با وجود از دست دادن تحرك تمامي اعضاي بدنش هنوز مي‌تواند فكر كند و حرف بزندولي او در اقدامي عجيب ازدادگاه درخواست مرگ مي‌كند ولي درخواستش رد مي‌شود و ....
لازم به ذكر است كه اين فيلم برنده اسكار بهترين فيلم خارجي در سال 2005 و برنده جايزه گوي طلايي و برنده مطلق مراسم ساليانه جوايز فيلم گويا در اسپانيا بوده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 12:10 توسط فراز |