تبليغاتX
فانوس خيال

 

كارگردان:چان ووك پارك ـ 2004

يكي از كهن ترين ژانرهاي نمايشي تراژدي است كه از نمايشهاي اوليه يوناني و حماسه هاي تراژيك ايراني سووشون و شبيه امام حسين تا فيلمهاي اقتباسي از شكسپير و آثار كوروساوا راه خود را ادامه داده است.حال چان ووك پارك كره اي تراژدي را با سوررئاليسم در هم مي آميزد تا با عدم قطعيت در آن ساختارش را در هم شكسته و به خوانشي پست مدرن از مفهوم تراژدي دست يابد.

دا اِ سو قهرمان پارك در اين محمل مجبور است تمامي مصائب انسان معاصر را تحمل كند تا به مفهوم مورد نظر كارگردان دست يابد.

در اثر بزرگ پارك ديگر همچون تراژديهاي كهن اين دست سرنوشت نيست كه از پيش نوشته باشد.بلكه اين دست انسان است كه با هيپنوتيزم سرنوشت را رقم مي زند و اين خود خوانشي شبه اومانيستي از تراژدي نوين است.

آغاز فيلم با موسيقي پر هيجان و نمايي مشابه آغاز باشگاه مشتزني فينچر مردي را نشان مي دهد كه براي جلوگيري از خودكشي يك مرد او را بر لبه يك برج نگه داشته است.

دا اِ سو كه به جرم مستي بازداشت شده با وساطت دوستش آزاد مي شود ؛اما زماني كه با همسر و دخترش تلفني صحبت مي كند بطرز مشكوكي ناپديد مي شود.او 15 سال در زنداني به تنهايي نگهداري مي شود و در آنجا با شنيدن خبر قتل همسرش به مرز جنون مي رسد و سرانجام زماني كه اميد به آزادي پيدا كرده با هيپنوتيزم سر از بام يك برج در مي آورد كه شخصي مي خواهد در آنجا خودكشي كند.او پس از نجات مرد سرگذشتش را برايش تعريف كرده او را رها مي كند تا خودكشي كند.سپس در آسانسور به بدن يك زن توجه مي كند (اين توجه در طول فيلم در نگاه خيره او به ساق پاي زنها تكرار مي شود)او مدت 15 سال هيچ زني نديده است....

پس از آن ولگردي از سوي فردي ناشناس پول و موبايلي به او مي دهد و او وارد رستوراني مي شود تا چيزي زنده بخورد!در اينجا در نمايي عالي او يك موجود زنده دريايي را مي بلعد و زن پيشخدمت پيكر بيهوش او را به خانه خود مي برد...نام اين زن ميدو است و بتدريج رابطه اي بين اين دو برقرار مي شود. دا اِ سو و ميدو در پي راز اسارت پانزده ساله مي گردند و ووجين كه او را اسير كرده بوده به او 5 روز براي اين كار فرصت مي دهد در غير اين صورت هر زني را كه او عاشقش شود خواهد كشت.

آنها در جستجوهاشان به دبيرستاني به نام Evergreen Old Boy مي رسند و دختري به ظاهر هرزه كه خودكشي  كرده و خواهر ووجين است.در همه اين احوال آنها زير نظر ووجين هستند كه حتي عشقبازي آنها را هم كنترل مي كند.

سرانجام دا اِ سو به قصر اين آقاي ك دست مي يابد كه در پنت هاوس(طبقه آخر برج) يك برج است كه همان مكان اسارت نيز بوده است.در آنجا مشخص مي شود كه در دوره دبيرستان عاشق خواهرش بوده و با او رابطه داشته(در صحنه اي از روياي دا اِ سو هم اين نكته گوش ايستادن او را از رابطه اين دو ديده ايم) و زبان دا اِ سو اين شايعه را ايجاد كرده كه خواهرش حامله است و به همين خاطر او خودكشي كرده است و او براي انتقام دا اِ سو را چندين سال اسير كرده و بعد با هيپنوتيزم عاشق دختر خودش كرده است... دا اِ سو با دختر خودش خوابيده است! و اين مشخص ترين ارجاع به تراژدي اديپ و زناي محارم است.

دا اِ سو براي اين كه ميدو با خبر نشود حاضر ميشود سگ ووجين شود و در نهايت زبان خودش را ]در نمايي ديدني[مي برد كه سبب همه اين بدبختي بوده است.

در پايان با هيپنوتيزم بار ديگر در يك فضاي برف گرفته دا اِ سو و ميدو همديگر را پيدا مي كنند.نكته جالب در فيلم ،تدوين مستند وار ابتداي فيلم در پاسگاه و تقابل آن با بقيه فيلم است كه تصاويري روياگونه را به نماش مي گذارد و گويي سعي در تفكيك رويا و واقعيت دارد.

فيلم سرشار از نشانه هاست به نحوي كه نماي آغازين فيلم اشاره اي مي شود براي كليد اصلي فيلم كه صحنه خودكشي دختر از بالاي سد است و برادرش در نمايي مشابه دستش را مي گيرد تا مانع خودكشي اش شود.همينطور است مساله زبان كه دا اِ سو هنگام كشيدن دندانهاي يكي از افراد ووجين با چكش در نمای اينزرت به آن ماليده مي شود و بعدتر اين مرد مدعي مي شود كه زبانش سينه هاي ميدو را لمس كرده است و بعد مي فهميم كه در واقع اين زبان دا اِ سو بوده است كه سبب همه اين بدبختي شده است.

تراژدي «پسر پير» يك تراژدي معاصر از تنهايي انسان و نسخه امروزين افسانه اديپ است....انساني كه دنيا به گريه او مي خندد در حالي كه او محكوم به تنهايي است...

Laugh and world laughs with you weep, and you will weep alone.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 14:9 توسط فراز |

 

تنهائي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:43 توسط فراز |

ميامي وايس



هنوز فيلم تأثيرگذار «جانبي» (وثيقه) او يادمان هست و يا قبل از آن «علي» و پيشتر «مخمصه». حتي اگر «آخرين بازمانده موهيكان» و «نفوذي» و «شكار انسان» را هم به ياد بياوريم، فيلم اخير آقاي «مان»  يك اثر تجاري سرگرمي فوق العاده است.
از طرفي  هنوز رگه هايي از مهارت او در كادربندي ها و زوايا و اكشن فيلم ديده مي شود و برخي جاهاي فيلمنامه ظرايفي به سبك مايكل مان به چشم مي آيد.

 يكي از نقاط مثبت فيلم، فيلمبرداري خيلي خوب «ديون بيب» است كه بيشتر صحنه ها را با دوربينهاي جديد ديجيتالي «HD» كار كرده و حال و هوايي خاص به لوكيشن هايي از جمله محلهاي تجمع خلافكاران و قاچاقچيان داده است.

ميامي وايس Miami Vice
کارگردان: مايکل مان. فيلمنامه: مايکل مان بر اساس سريال تلويزيوني نوشته آنتوني يرکوويچ. موسيقي: جان مورفي. مدير فيلمبرداري: ديون بيبه. تدوين: ويليام گلدنبرگ، پل ريوبل. طراح صحنه: ويکتور کمپستر. بازيگران: کالين فارل[کارآگاه جيمز"ساني"کراکت]، جمي فاکس[کارآگاه ريکاردو"ريکو"تابز]، گونگ لي[ايزابلا]، نائومي هريس[کارآگاه ترودي جاپلين]، کياران هيندز[مامور اف بي آي فوجيما]، جاستين تروکس[کارآگاه لري زيتو]، لوئيس توسار[آرک انجل د يسوس مونتويا]، بري شباکا هنلي[ستوان مارتين کاستيلو]، جان اورتيز[خوزه يرو]، اليزابت رودريگز[کارآگاه جينا کالابرزه]، دومينيک لومباردوزي[کارآگاه استن سويتک]. ١۲٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان، آمريکا.

ريکاردو تابز مردي مؤدب و باهوش است که در برانکس با تحليل گري زبده به نام ترودي زندگي مي کند. آنها از اين پوشش براي رديابي چگونگي مواد مخدر به سواحل جنوبي فلوريدا و يافتن باندي که مسئول قتل سه مامور مخفي استفاده مي کنند. ساني کراکت همکار جذاب و عياش آنها نيز همزمان سرگرم جمع آوري اطلاعات با پوشش قاچاقچي مواد مخدر است و در حين کار شيفته ايزابلا، همسر چيني/کوبايي يک قاچاق چي بزرگ مي شود. عمليات آنها منجر به يافتن ردي از باند خشن برادران آريايي مي شود و لحظه اي فرا مي رسد که هويت هر دو در معرض افشا شدن قرار مي گيرد، و بايد وارد عمل شوند. فوجيما مامور اف بي آي از آنها مي خواهد تا به کار ادامه دهند و همين تعلل باعث مي شود که قاچاقچيان، از جمله طرفين معامله آنها - شوهر ايزابلا، آرک انجل و خوزه يرو- زودتر دست به کار شده و با گروگان گرفتن ترودي و ايزابلا عرصه را بر تابز و کراکت تنگ کنند. به نظر مي رسد که آن دو نمي توانند بيش از اين روي نشان پليسي خود حساب کنند.

چرا بايد ديد؟

مايکل کنت مان متولد ١٩٤٣، شيکاگو است. در دانشگاه ويسکانسين مديسن و مدرسۀ بين المللي فيلم لندن درس خوانده و در اواسط دهۀ ١٩٧٠ با نوشتن برنامه هاي تلويزيوني چون استارسکي و هوچ وارد عالم سينما شده است. کارگرداني را با فيلم تلويزيوني Jericho Mile در ١٩٧٩ شروع کرد و در ١٩٨١ اولين فيلم سينمايي خود را به نام دزد ساخت که در آن جيمز کان نقش يک گاو صندوق باز کن را ايفا مي کرد. دومين فيلمش برج قلعه(١٩٨٣) را بر اساس داستاني از اف. پل ويلسن دربارۀ نيرويي اسرار آميز در قلعه نازي ها بود. اما موفقيت در ١٩٨٤ و با تهيه کنندگي و کارگرداني سريال Miami Vice به سراغش آمد. در ١٩٨٦ و پس از ساختن سريال داستان جنايي، با اقتباس از کتاب تامس هريس فيلم سينمايي شکارچي انسان را با شخصيت اصلي هانيبال لکتر براي اولين بار روي پرده برد، اما با وجود موفقيت در سينما دوباره به تلويزيون بازگشت تا سريال موج جنايت در لس آنجلس (١٩٨٩) را تهيه و کارگرداني کند. ميني سريال جنگ مواد مخدر(١٩٩٠) جايزۀ امي را نصيب او کرد. در ١٩٩٢ با ساختن آخرين بازماندۀ موهاک ها با شرکت دانيل دي لوئيس و مدلين استو و موفقيت همه جانبه فيلم، دوباره به عالم سينما بازگشت و در سال ١٩٩٥ کامل ترين اثرش، مخمصه[Heat] را عرضه کرد. نفوذي در ١٩٩٩ تريلري سنگين و طولاني بود و خيلي ها را پس زد. در ٢٠٠١ علي را ساخت که چندان موفقيت آميز نبود، اما سه سال بعد وثيقه توانست آب رفته را به جوي باز گرداند و حالا بعد از استراحتي طولاني و در اداي دين به سريالي که او را به شهرت رسانده نسخه سينمايي و ١٣٥ ميليون دلاري آن را ساخته، که اگر اغراق نباشد بايد بگويم يکي از بهترين فيلم هاي کارنامه او و يکي از درخشان ترين فيلم هاي ژانر پليسي است.

سريال ميامي وايس که پخش آن از سال ١٩٨٤ تا ١٩٨٩ با موفقيت ادامه داشت، از شاخص ترين سريال هاي پليسي اين دهه و جزئي از خرده فرهنگ قابل اهميت دوران خود بود و تقريبا همه عوامل خود را به شهرت رساند. دان جانسون و فيليپ مايکل تامس نقش هاي کراکت و تابز، و اليويا براون و ساندرا سانتياگو نقش هاي ترودي و جينا کالابرز را بازي مي کردند. اما بيشترين سهم را ادوارد جيمز اولموس بازيگر نقش کاستيلو و مايکل مان بردند. هر چند اين بار اولموس از بازي در نقش کاستيلو سر باز زد.

ميامي وايس سينمايي اما در مقايسه با سريال اثري مستقل، مدرن تر و خوش ساخت تر است که همه اينها ناشي از تجربه هاي کسب شده مان در سال هاي پيشين است. او يکي از کارگردان هايي است که اين ژانر را گسترش و غنا داده و مي توان او را ژان پي ير ملويل آمريکا دانست. ميامي وايس همه چيز را براي يک فيلم خوب دارد، از بازي هاي دقيق تا طراحي صحنه فوق العاده، فيلمبرداري و جلوه هاي ويژه تحسين برانگيز- مانند صحنه قتل سه مامور پليس-، موسيقي پر تنش، اتومبيل هاي زيبا -فراري کراکت -، قايق هاي تندرو با ١٧٠ کيلومتر سرعت و گونگ لي زيبا رو که مي تواند هر مامور پليسي را به تجديد نظر در رفتار هاي قراردادي وادار کند و صحنه هاي نفس گير درگيري ميان دو طرف و تدوين پر ضرباهنگش که آبروي تازه اي به گونه اکشن مي دهد. پس خودتان را براي اين ضيافت چشم ها آماده کنيد!
ژانر: اکشن، جنايي، درام، تريلر.

دست آخر توضيحي هم درباره اسم فيلم بدهم و آن اينكه «Vice squad» بخشي از پليس فلوريدا به معناي «قسمت مبارزه با مفاسد» است و نام فيلم هم از آن گرفته شده، پس اگر خيلي دوست داريد نام فيلم را به فارسي برگردانيد «بخش مبارزه با فساد ميامي» خيلي بهتر از ترجمه هايي چون «فساد در ميامي» يا «خشونت ميامي» است!
(قسمت هايي از متن بر گرفته از سايت روز مي باشد)

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 8:5 توسط فراز |

  • 21گرم
  • نقد فیلم
  • فیلم 21 گرم
  •  به کارگردانی الخاندرو گنزالس یکی از بهترین و تکنیکی ترین فیلمهای ساخته شده در دهه اخیر میباشد البته عده ای از منتقدین بعد از نمایش عمومی کارگردان این فیلم یعنی گنزالس به همراه بعضی دیگر از عوامل این فیلم را متهم به پوچ گرایی و.....کردند که به هیچ وجه نمیتوان این عقیده را در مورد این اثر و عوامل ساختش پذیرفت .داستان فیلم به صورت غیر خطی و سراسر پر از ابهامات بیان میشود و بیننده را در بسیاری از مواقع گنگ و مبهوت میکند که البته با دیدن دوباره و سه باره فیلم بیننده متوجه موضوع میشود و صد البته از تکنیک ساخت و قرار گرفتن سکانس های فیلم به صورت پراکنده اما بسیار دقیق شگفت زده میشود سکانسهایی که شاید در اولین نگاه بسیار گنگ و نامفهوم بوده اند حالا خط مشاء داستان را تعیین میکنند.صحنه های این فیلم درست همانند پازلهایی است که در کنار یکدیگر و با کمک بیننده در کنار هم قرار میگیرند . در 21 گرم بازیگران عالی بازی میکنند وباید Naomi Watts  و اSean Penn را تحسین کرد.ولی به جزئیات نقش وشخصیتی این دو نمیپردازم  (به علت طولانی شدن بحث)و به سراغ شخصیت جک جردن که برای من خیلی دوست داشتنی است خواهم رفت.
  •  اما مسئله ای که فیلم 21 گرم را جدا از ساختار قوی و تدوین ماهرانه اش متمایز میکند این است که فیلم به عقیده من یک نگاه عمیق و دقیق به مسئله ایمان و لایه های درونی انسان میپردازد .مسائلی مثل لقاح مصنوعی و دروغگو خطاب کردن مسیح و بسیاری از موارد دیگر.........جزء نکاتی هستند که البته در سایه تکنیک های سینمایی و نوع روایت فیلم که خاص میباشد پنهان میماند.مسئله بازگشت و مرگ و بالعکس کلیدی ترین نکته فیلم میباشد بازگشت جک جردن به ایمان و دیانت مساوی میشود به مرگ مایکل و دو دختر خردسالش و مرگ مایکل موجبات زندگی دوباره پائول که در استانه مرگ قرار دارد را فراهم میکند و حال پائول با یک اسلحه به دنبال کشتن جک راهی میشود کشتن کسی که موجبات زندگی دوباره خود را مدیون او میباشد حال شخصیت جک جردن که اصلی ترین و محوری ترین فرد داستان چه از لحاظ روند داستان و چه از لحاظ شخصیت درونی که اوج فیلم و افول فیلم (از لحاظ ماجرا) در این شخصیت شکل میگیرد را مورد نقد قرار میدهم  تا مسئله کمی روشن تر شود
  • Jack Jordan با بازی استثنایی Benicio Del Toro   فردی است که در گذشته یک خلافکار به تمام معنا بوده و حال تبدیل به یک مسیحی شده سکانسی در فیلم وجود دارد که او مشغول ارشاد و راهنمایی یک جوان 17 ساله و بزهکار است و خطاب به جوان میگوید "خداوند حتی از رویش یک تار مو روی سر تو خبر داره" یک سکانس فوق العاده جوان کم تجربه مجبور است به حرف کسی گوش کند که بر پیشانی خود سیاه است (ارم زندان ایالتی روی گردن جک جردن) واین جزء همان مسائل انتقادی فیلم میباشد که افراد الوده به گناه مسئول رواج دین میشوند که حتی خود کوچکترین ثباتی در دین ندارند در ادامه وقتی نوجوان با دوست خود در گیر میشود جک جردن وارد ماجرا میشود و با فحش و ناسزا و کتک زدن نوجوان قصد اصلاح او را دارد که با پا در میانی اسقف اعظم قائله ختم میشود .البته این روش  در سایر ادیان الهی دیگر هم توسط اشخاصی مثل جک جردن به شکلی بدتر اجرا میشود  (قصد مقایسه ندارم ) در ادامه جک جردن در یک مزایده و به لطف مسیح برنده یک خودرو میشود تا با ان به امور کار کلیسا بپردازد در همین کش و قوس جک جردن با خودرو اعطایی مسیح مایکل و دو دخترش را زیر میگیرد و به جای کمک از صحنه میگریزد وبعد از گذشت چند روز خود را به پلیس معرفی میکند و حالا جنگ اعتقادی مذهبی جک درون زندان  اغاز میشود جک جردن این بار برعلیه مسیح شعار میدهدو در حالی که با اسقف کلیسا مشغول بحث است  میگوید" من خودم رو وقف مسیح کردم و اون در عوض یه ماشین به من داد تا باحاش بزنم یه مرد و دو دخترش رو بکشم اون (مسیح) حتی توانایی موندن و کمک کردن به اونها رو به من نداد مسیح به من خیانت کرد هیچ جهنمی در کار نیست و جهنم همینجا تو سر منه" بله در واقع حالا جک جردن به همان نوجوان بزهکار تبدیل شده اما نوجوان بزهکار درون خودش و اسقف کلیسا هم با الفاظی مثل حروم زاده و.........سعی میکند تا جک بی ایمان را اصلاح کند
  •  بله این واضح و روشن است که الخاندرو گنزالس به عنوان فیلم ساز دین مسیحیت را به باد انقاد های کوبنده قرار میدهد و راه و روش کشیش ها و ترویج دهندگان دین را مورد تمسخر قرار میدهد شاید جالب باشید بدانید که الخاندرو گنزالس فرزندش را در سنین کودکی از دست میدهد و در پایان فیلم هم وقتی صفحه سیاه میشود شاهد یک دست نوشته هستیم به این معنی که{خطاب به ماریا الادیا:(ماریا الادیا همسر گنزالس میباشد) انگاه که محصول خراب شد سوزانده شد.و مزرعه افتاب گردان دوباره سبز شد} شاید خود کارگردان هم دچار جنگ اعتقادی شده باشد و از دست دادن فرزندش منسوب به مسیح میداند؟ صد البته این به نوع دیدگاهای تماشاگر فیلم مربوط میشود که چه دیدی نسبت به این نوع دیدگاهای مذهبی داشته باشد .جک جردن حالا به دور از هرگونه اموزه دینی به فطرت خود رجوع میکند و درون خود احساس گناه میکند او همه چیز خود را رها میکند و بعد از ازادی از زندان به دلیل عدم اثبات به یک جای دوردست میرود و درنهایت او با  پائول و کریستین مواجه میشود او خود را تسلیم انها میکند اما پائول توان کشتن جک جردن را ندارد و به دلیل عارضه قلبی دچار تشنج میشود و حالا یکی دیگر از نقاط اوج فیلم را مشاهده میکنیم که جک جردن در یک نمای بسته درون یک وانت در حال رساندن پائول به بیمارستان است حالا و بعد از زمانی که جک جردن به همان چیزی که هست بازگشته و خودش است تبدیل به یک فرشته نجات میشود.و.............
  • در نهایت ان دیالوگ تاریخی شون پن هنگام مرگ روی تخت بیمارستان: مگه ما چند بار به دنیا می‌آییم، مگه چند بار از دنیا می‌ریم؟
  • می‌گن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن کسی که داره می‌میره، کم می‌شه.
  • و مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟
  • مگه چی از ما کم می‌شه؟
  • مگه چی می‌شه اگه  ما 21 گرم از دست بدیم؟
  • با رفتن اون چی می‌شه؟
  • مگه چقدر ارزش داره؟
  • 21 گرم وزن… یک سکه پنج سنتی
  • وزن یک مرغ  مگس خوار…یه تیکه شکلات
  • 21 گرم چقدر وزن داره؟
  • این 21 گرم که از ما کم می‌شه وزن روح ماست. واقعا 21 گرم چقدر وزن داره؟ وزن “بودن” و “هستی” ما چقدره؟
  • خلاصه فیلم:
  • مردی _پدر و دو دخترش را در تصادفی زیر می‌گيرد و موجب مرگ پدر و دو دختر خردسالش میشود در بیمارستان، قلب_ این پدر به بیماری که در حال مرگ است(Sean Penn )پیوند می‌شود و او را نجات می‌دهد. بعد از این اتفاق، زندگی سه خانواده متاثر می‌شود. مرد با قلب پیوندی کنجکاو می‌شود خانواده‌ی فرد اهدا کننده را پیدا کند و زن بیوه هم دنبال گرفتن انتقام از قاتل همسر و فرزندانش است. همان دو موضوع باعث می‌شود زندگی قهرمان‌های فیلم به هم مربوط شود...

  • ادامه مطلب
    + نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 7:36 توسط فراز |

    رودخانه مرموز

    ......  خودم  مى دونم  كه  تو مرگت  دست  داشتم  ولى  نمى دونم  چطورى.
    جيمى  ماركوم 
    «رودخانه  مرموز» را شايد بتوان  بهترين  فيلم  كلينت  ايستوود در مقام  كارگردانى  دانست. كارگردانى  كه  دو بار به  خاطر فيلم هاى  «نابخشوده» و «دختر ميليون  دلارى» جايزه اسكار گرفت. ايستوود، هفتاد و شش ساله  كه  خيلى ها هنوز او را با تصويرى  كلوزآپ  به  همراه  موسيقى  انيو موريكونه  در فيلم  «خوب، بد، زشت» به  ياد دارند از دهه هفتاد همپاى  بازيگرى، كارگردانى  را نيز پى  گرفت. اما در دهه نود زمانى  كه  ديگر ستاره فيلم ها نبود به  كارگردانى  درجه يك  تبديل  شد و در عرض  هشت  سال  دو بار جايزه اسكار را دريافت  كرد.
    فيلم  «رودخانه  مرموز» براساس  فيلمنامه اى  از برايان  هلگلند ساخته  شد. هلگلند، فيلمنامه اين  فيلم  را با اقتباس  از رمانى  به  قلم  دنيس  لهين  نوشت. فيلم  ماجراى  يك  قتل  است  كه  سه  دوست  قديمى  درگيرش  هستند. كتى  ماركوم، دختر جيمى  ماركوم  به  قتل  مى رسد. پليس  رسيدگى كننده  به  اين  پرونده، شان  اوين  دوست  دوران  بچگى  جيمى  است.
    اما فيلم  «رودخانه  مرموز» از قتل  كتى  شروع  نمى شود. در صحنه ابتداى  فيلم، وقتى  سه  پسربچه يازده ساله  در حال  خط  كشيدن  روى  موزاييك هاى  پياده رو هستند با مردى  مواجه  مى شوند كه  خود را پليس  معرفى  مى كند. او و همراهش  ديو را با خود مى برند. آنها در واقع  كودك آزارهايى  هستند كه  ديو را چهار روز تحت  آزار جنسى  قرار مى دهند. صحنه بعد بيست  و پنج  سال  بعد اتفاق  مى افتد جايى  كه  دختر يكى  از سه  دوست  قديمى  به  قتل  مى رسد و پليس  پيگير پرونده قتل  مى شود. اما در شب  قتل  كتى، ديو با دستى  خون آلود و در حالى  كه  چاقو هم  خورده  به  خانه  برمى گردد. جيمى  در اداره  پليس  خطاب  به  شان  مى گويد: «اگر من  و تو به  جاى  ديو سوار اون  ماشين  شده  بوديم  الان  كتى  نمى مرد.» با اين  جمله  مشخص  مى شود كه  فيلم  «رودخانه  مرموز» بر مفهوم  تقدير استوار است. حتى وقتى  شان  به  عنوان  پليس  با خودش  تمرين  مى كند كه  چه  طور خبر مرگ  دختر جيمى  را به  او بدهد مى گويد: «خدا گفت  يكى  بدهكارى  پسش  گرفت.» تمام  شخصيت هاى  اصلى  فيلم  «رودخانه  مرموز» درگير مفهوم  سرنوشتند. در واقع  آنها اين  سئوال  را از خودشان  مى پرسند كه  اگر مثلاً در فلان  روز به  جاى  خيابان  ايكس، از خيابان  ايگرگ  مى گذشتند زندگى شان  چهره ديگرى  داشت.ديو، شان  و جيمى  سه  دوست  قديمى  در زندگى  امروز خود تحت  تاثير گذشته  و حال  هستند. آنها هر لحظه  با واكاوى  مفاهيم  زمان  و مكان  با نگاهى  سرشار از افسوس  و حسرت  به  بازخوانى  گذشته خود مى پردازند. اگرچه  روايت  ذهنى  اين  سه  دوست  از گذشته  تلخ  است  اما تلخ ترين  وجه  فيلم  «رودخانه  مرموز» آنجاست  كه  زندگى  آنها در زمان  اكنون، باز هم  درگير سرنوشتى  است  كه  ريشه  در گذشته آنها دارد. براى  تماشاگر بسيار تلخ  است  كه  مى بيند آدم هاى  تلخ  انديش  فيلم  با تمام  واقع نگرى شان، همان  راهى  را مى روند كه  تقدير برايشان  رقم  زده  است.
    «رودخانه مرموز» فقط  يك  فيلم  پليسى  نيست. بلكه  روايت  رنج هايى  است  كه  آدم ها را در وضعيتى  نظير اين  فيلم  در كنار و يا در مقابل  هم  قرار داده  است. در صحنه اى  از فيلم  يكى  از شخصيت ها از ديگرى  مى پرسد «به  نظر تو اگه  عشق  و نفرت  و انتقام  رو از زندگى  بگيرى  چى  ازش  مى مونه.» در فيلم  اين  سه  حس  براى  اكثر شخصيت ها و مشخصاً درباره جيمى  ماركوم  روايت  مى شود. واكنش هاى  جيمى  نسبت  به  وقايع  بسيار واقع گرايانه  تعريف  شده  است. شايد يكى  از زيباترين  صحنه هاى  فيلم  جايى  است  كه  جيمى  مى خواهد از بين  پليس ها بگذرد و جنازه دخترش  را ببيند. در اين  صحنه  عشق  و نفرت  و انتقام  توامان  در چهره شان  پن  بازآفرينى  شده  است. جيمى  يك  خلافكار قديمى  است  كه  قبلاً به  خاطر سرقت، دو سال  را در زندان  گذرانده  و رى  هريس  هم  او را لو داده  است . در انتهاى  فيلم  متوجه  مى شويم  كه  او رى  را كشته  و جسدش  را در رودخانه  مرموز انداخته  است. جيمى  آدمى  به  شدت  تقديرگراست. ديالوگ هاى  او و ديو در صحنه اى  كه  جيمى  ديو را مى كشد بسيار جالب  است. جيمى  به  رودخانه  مرموز اشاره  مى كند و به  ديو مى گويد:«ما گناهانمان  را در اينجا دفن  مى كنيم.» او شايد بيش  از دو دوست  ديگر، به  بى رحمى  تقدير واقف  است  به  همين  خاطر است  كه  خودش  را در مرگ  دخترش  مقصر مى داند. در پايان  فيلم  وقتى  جيمى، ديو بيگناه  را مى كشد به  اين  نتيجه  مى رسد كه  اگرچه  سرنوشت  براى  همه  رقم  خورده، اما نمى توان  جلوى  تقدير را گرفت.
    جيمى  كه  هميشه  نسبت  به  سرنوشت  تلخ  ديو حساس  بوده، به  جبر و تقدير، پايان  بسيار تلخى  را براى  زندگى  ديو رقم  مى زند. فيلم  اشاره اى  به  تئورى  توفان  سنجاقك  در علم  فيزيك  دارد اينكه  بال  زدن  سنجاقكى  در نقطه اى  از جهان  مى تواند باعث  وقوع  توفان  در نقطه اى  ديگر از جهان  شود. ديو، ديگر شخصيت  كليدى  فيلم  بسيار خوب  خلق  شده  و تيم  رابينز نيز نقش  او را بسيار هنرمندانه  اجرا كرده  است. او مردى  است  كه  در دوران  كودكى  مورد آزار جنسى  قرار گرفته  و شخصيتش  پس  از آن  حادثه  دچار تزلزل  شده  است. بازى  تيم  رابينز در نقش  ديو به  حدى  زيباست  كه  شايد باورپذيرى  ديو بيش  از هر چيزى  مرهون  بازى  او باشد. خمودگى  جسمى  ديو به  خوبى  گوياى  درونگرايى  ناشى  از يك  ضربه سنگين  روحى  است. داستان  ديو، روايت  سرنوشت  بدى  است  كه  برايش  رقم  خورده  است. او درگير اين  حقيقت  است  كه  اگر به  جاى  او جيمى  يا شان  سوار آن  ماشين  مى شدند حالا خود او زندگى  متفاوت ترى  داشت.در پايان  فيلم  زن  ديو در يك  جشن  عمومى  نگاهى  به  همسر جيمى  مى اندازد. او نيز چون  به  بقيه  دنبال  عاملى  كه  سرنوشت  تلخى  براى  ديو رقم  زده  مى گردد دوربين  مى چرخد و به  جيمى  مى رسد.
    جيمى  مى گويد: «من  ديو رو كشتم، اشتباه  كردم  كاريش  هم  نمى شه  كرد.» فيلم  رودخانه  مرموز با اين  ايده  به  پايان  مى رسد كه  همه آدم ها و همه اتفاقات  در سرنوشت  همديگر نقش  دارند و به  قول  جيمى: «كاريش  هم  نمى شه  كرد.» شان  پن  و تيم  رابينز به  خاطر بازى  در فيلم  ۱۳۷ دقيقه اى  «رودخانه  مرموز» برنده جايزه اسكار شدند. بازى  شان  پن  در نقش  جيمى  ماركوم  آنقدر جذاب  و ديدنى  است  كه  وقتى  در مراسم  اسكار سال  ۲۰۰۴ همه  حاضران  به  احترام  او از جاى  برخاستند، هيچكس  شكى  نكرد كه  او بهترين  بازيگر سال  ۲۰۰۳ است. شايد آنها همانطور كه  براى  شان  پن  دست  مى زدند از خودشان  مى پرسيدند كه  آيا «رودخانه  مرموز» بهترين  فيلم  كلينت  ايستوود نيست؟
      تحلیل فیلم

    رودخانه  مرموز فيلم  بسيار تلخى  است. به رغم  اينكه  همه اجزاى  فيلم  به  خوبى  كنار هم  قرار داده  شده اند، اين  تلخى  مانع  از اين  مى شود كه  تماشاگر فيلم  را به  راحتى  ببيند. تلخى  فيلم  بسيار آزاردهنده  است.
    البته  مقدار زيادى  از اين  تلخى  شايد به  محيطى  كه  قصه  در آن  شكل  گرفته  باز مى گردد. قصه فيلم  قصه  تلخى  است  كه  در محله فقيرنشين  بوستون  با نماهايى  از بازى  سه  پسربچه  شروع  مى شود. آغاز فيلم خيلى  تكان  دهنده  است. سرماى  سكانس  معرفى - سكانس  آغازين  - تا پايان  بر فضاى  فيلم  و ذهن  تماشاگر حاكم  است. به  هر حال  فيلم  قصه محكمى  دارد. روابط  فيلم  به  گونه اى  بود كه  هيچ  چرايى  را بدون  جواب  در ذهن  تماشاگر باقى  نگذاشت. نحوه  حضور زنان  اين  سه  مرد در فيلم  جالب  توجه  بود. در واقع  سايه اين  سه  مرد همسران  آنها بودند و هر سه  زن  به  نوعى  اين  مردها را در انجام  كارهاشان  هدايت  مى كردند. در ساير كارهاى  ايستوود قدرت  زن ها ديده  شده، ولى  اين  قدرت  مدرك  مثبتى  نبوده  البته  منفى  هم  نبوده  است. در اين  مثلث مرد خلافكارى (شان پن)  است  كه  سابقه  حبس  هم  داشته  ولى  همسرش  او را مثل  يك  حاكم  قدرتمند مى داند، مدام  به  او روحيه  مى دهد و او را تحسين  مى كند و در جايى  كه  ممكن  است  شان  پن  از حركت  و قضاوت  سريعى  كه  در تصميم گيرى ها داشته  لحظه اى  احساس  پشيمانى  كند، زن  او همچنان  با يك  پشتيبانى  سنتى  مدل  مافيايى  به  او روحيه  مى دهد و اين  فكر را به  او القا مى كند كه  تو كار درست  را انجام  داده اى. ولى  از طرف  ديگر ديو (تيم  رابينز) كه  كاملاً بى گناه  است  و هم  در كودكى  مورد تعرض  قرار گرفته  و در بزرگسالى  مجدداً مظلوم  واقع  مى شود و به  قتل  مى رسد؛ همسرى  دارد كه  به  او اعتماد ندارد و او را لو مى دهد. يعنى  اين  سه  مرد كامل  نيستند مگر با يك  زن. يعنى  مرد شكست خورده، زن  شكست خورده  دارد. مرد قوى، زن  قوى  دارد و مرد سوم  (كوين  بيكن) كه  پليس  است  جايگاه  خوبى  يا بدى  او در انتها دقيقاً مشخص  نمى شود. زيرا كسى  است  كه  از يك  طرف  بايد مجرمين  را دستگير كند و از طرف  ديگر ما در نهايت  مى بينيم  كه  از ايفاى  وظيفه  خود تا حدى  تخطى  مى كند اما با وجود اطمينانى  كه  به  نقش  داشتن  شان  پن  در ناپديد شده  ديو دارد از اين  مسئله چشم پوشى  مى كند. همسر اين  مرد در طول  فيلم  غايب  است  و در پايان  به  زندگى  او برمى گردد. اينها از عوامل  جذاب  در فيلم  بودند.
    همين  مسئله كه  داستان  تماشاگر را بعد از اتمام  فيلم  رها نمى كند و تماشاگر بعد از ديدن  تيتراژ پايانى  فيلم  همچنان  به  موضوع  فيلم  فكر مى كند، نشان  دهنده اين  است  كه  تماشاگر حرف  فيلم  را دريافت  كرده  و به  آن  فكر مى كند و فقط  شاهد يك  قصه  صرف  براى  سرگرمى  دوساعته  نبوده  است.پايان  فيلم پايان  زيبايى  است. همه  آدم ها در يك  جشن  جمع  شده اند ولى  در درون  اين  آدم ها جشن  و سرورى  نيست. و تنها آدم هايى  كه  در اين  جشن  لبخند به  لب  دارند خانواده اى  هستند كه  صاحب  بچه  شده اند ولى  ساير آدم ها خير چون  آنها در درونشان  هم  مى دانند كه  آرامش  ديگر در زندگى  آنها وجود ندارد.

    ملاحظات

    كارگردان

    سازنده و مسئول اصلی فیلم، هنرمند آفریننده اصلی پشت سر هر فیلم، ناظر و مدیر خلاقه ی كاری كه سایر هنر مندان و متخصصان فنی در جریان ساختن فیلم انجام می دهند، مسئول اصلی شكل و معنی بخشیدن به فیلم، رهبری كننده ی بازی هنر پیشه ها، تعیین كننده ی سبك تصویری فیلم و نوع فیلمبرداری و ... این البته نقش كارگردان خلاق و (در نهایت آمال ) آزاد است.

    Director

     

    سكانس ( فصل)

    قسمتی از فیلم كه خود به خود جزیی كامل است و معمولا با

    «روشن شدن تدریجی تصویر» شروع و به« تاریكی تدریجی » ختم می شود.

    Sequence


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 23:25 توسط فراز |