تبليغاتX
فانوس خيال

Too Funny—Or Too Far   

« گويند مرا كه دوزخــــي باشد پست 
قوليست خلاف ، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و ميخواره به دوزخ باشند
فردا بيني بهشـــت چـــــون كف دست »

فیلم باخداحافظی برات، بازیگر نقش اول فیلم شروع می‌شود که تمام نزدیکان و اهل محل در خانه فقیرانه او جمع آمده‌اند تا او را به سفر آمریکا گسیل کنند. قرار است، قهرمان فیلم که خبرنگار تلویزیون دولتی است از زندگی مردم آمریکا فیلم مستندی بسازد که دولت قزاقزستان از او درخواست کرده است.
نقش برات را سشه بران کاهین بازی می‌کند که فیلمنامه را همراه با آنتونی هینز نوشته است.

در این سفر او را یکی ازهمکارانش با نام عظمت، که مرد فربه و شکم گنده اي است همراهی می‌کند. درگیری لفظی و حتی فیزیکی بین این دو در طول فیلم، باعث خنده بیننده می‌شود.

برات بیننده را با اتاق خود، همسایه‌های خوب و بد و همچنین با همسرش آشنا می‌کند. همسر برات زنی بدتركيب و بزرگ‌جثه‌تر از خود اوست و در تصویری که از او می‌بینیم، با عصبانیت تبری در دست دارد و مرتب فحاشی می‌کند.
برات بعدا در آمریکا از شنیدن خبر مرگ اوبسیار خوشحال می‌شود.

انبوه مردمی که برای خداحافظی جمع شده‌اند، ظاهرا هیچ شباهتی با مردم قزاق ندارند و زبانی که صحبت می‌کنند زبان ساختگی است؛ به حدی که تماشاگر گمان می‌کند این کشور قزاقستان نیست و همه چیز طنز کامل است.

اما بعد از رقص خنده‌آور برات با جوانان محل، او سوار بر ماشین کهنه‌ای می شود که با اسب کشیده می‌شود و اینجاست که تماشاگر در نقشه جهان، قزاقستان و خط سفر برات را می‌بیند. این صحنه و این که برات همیشه پرچم واقعی این کشور را در دست دارد تماشاگر خارجی را بر این باور می‌سازد که فیلم اساس واقعی دارد و این مردم واقعی کشور قزاقستان هستند.

شخصیت برات معصوم و در عین حال عقب مانده است.
او بدون این که خواستار آزار کسی باشد دست به کارهایی می‌زند که باعث آزار آمریکایی‌ها می‌شود. او بی‌اندازه از یهودیان می‌ترسد و هم چنین احترامی نسبت به حق و حقوق جنس مخالف ندارد. برات در ملاقاتی با چند زن فمینیست آمریکایی می‌گوید که مغز زنان نسبت به مردان کم حجم‌تر است.

شاید مهم‌ترین نکته فیلم این باشد که صحنه‌های ملاقات برات به عنوان خبرنگار قزاق کاملا واقعی است و آمریکایی‌ها او را به عنوان علی جی، موفق‌ترین شخصیت ساخته سشه بران کاهین تا امروز، نمی‌شناسند.

به نظر می‌رسد که بازیگر شباهت‌هایی بین مردم آمریکا و قزاق می‌بیند و در همین حال هر دو این مردم را زیر تازیانه طنز می‌گیرد.

با همه این‌ها ما برات را به عنوان کسی که برای فیلمبرداری به آمریکا رفته است هیچکاه با دوربین نمی‌بینیم و برای تماشاگر روشن نیست که چرا این خبرنگار همیشه مرغی را در جامه‌دان خود دارد. اگر منظور از زنده نگه داشتن آن مرغ نثار یا قربانی بوده است، پر واضح نيست .

از سوی دیگربرات درابتدای فیلم هنگام معرفی خواهر خود با افتخار می‌گوید که خواهرش برنده جایزه و نفر چهارم در مسابقه فاحشه‌های کشور قزاقستان است. مدتی بعد وقتی خودش هنگام سفر در آمریکا، عاشق پاملا اندرسون ستاره فیلم‌های پورنو می‌شود، بعد از تماشای یکی ازفیلم‌های پاملا، انگار بار اول است که کشف می‌کند فاحشه‌ها چه کرداری دارند و با چشم گریان جمع جوانان آمریکایی را ترک می‌کند.
با این همه فیلم با دلیل به طنز کشیدن مسایل سیاسی و اجتماعی در جامعه عقب مانده (در این فیلم قزاقستان) از نظر تماشاگران بسیار جذاب و بازارگیر است.

آيا شما هم اين فيلم را ديده ايد؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:4 توسط فراز |

گفتگو  با  ما رتین اسکور سیزی

همان طور که دوست عزیز بایرامعلی   اشاره نمودند آهنگ به راحتی کرخت  مربوط به گروه پینک فلوید میباشد که در فیلم  مرحوم اسکورسیزی مورد استفاده قرار گرفت.جایی که لئوناردو دي کاپريو[بيلي کاستيگان] با دوست دختر روانپزشکش ورا فارمیگا  مادولين تنها ميشوند.........                        لذاجالب است بدانيم چرا كارگردان از اين نوع موسيقي در فيلمهايش استفاده مي كند...اين موضوع تا حدودي در مصاحبه زير اشاره شده است ...                                                                              

تيموتي رايس- ترجمه حامد صرافي زاده:
- بعد از ديدن دوباره «ببين چه كسي بر در مي زند؟» به اين نتيجه رسيدم خيلي از امضاهاي تصويري تان-  نماهاي Mos، نماهاي چشمگير و تصويرهاي گيرا، موسيقي هاي فوق العاده اي كه همراهي شان مي كند، روايت و صداهاي روي تصاوير و حركت هاي خاص دوربين-  از همان فيلم هم وجود داشته است. فكر مي كنيد كه يك كارگردان واقعاً بتواند سبكي تصويري را خلق كند و به اوج برساند يا اينكه معتقديد او تنها مي تواند سبك خود را بهبود ببخشد؟

سئوال سختيه، چونكه اين قضيه مربوط به ۳۰ سال پيش است. اگر هنوز هم شيوه هايت را تكرار كني، و فيلم به فيلم همان كارهاي قبلي را انجام دهي خب چندان جالب نيست. بله شايد من همواره درپي تحول و پيشرفت بوده ام، شايد هميشه دنبال چيزي بوده ام كه كيفيت آثارم را دو چندان كند و باعث رشد خودم بشود، نمي دانم شايد خوب باشد كه در عمرت تنها يك فيلم بسازي و از طرف ديگر شايد وقتي كه حس كردي سبك كاري ات چندان متحول نشده به اين فكر بيفتي كه حتي از نظر فردي هم چندان رشد نكرده اي.

- شما با ساختن بهترين هاي سبك هاي مختلف، مدام تغيير ژانر داده ايد.

  بله، من با «نيويورك نيويورك» اين كار را كردم، اما چيزي كه تلاش كردم به آن برسم اين بود كه تغيير و تجديد نظري در ژانر آن فيلم انجام دهم. كاري كه از قرار معلوم درحال حاضر قادر به انجامش نيستم. خيلي ها معتقد بودند، محصول نهايي به هيچ وجه يك بازنگري موفق و جذاب از كار در نيامد. جايگاه نيويورك، نيويورك دقيقاً در تضاد با آثار درخشان باز لورمان قرار مي گيرد، او به معني واقعي كلمه ژانر موزيكال را دوباره سازي كرد و نگاه شخصي اش را نيز به آن اضافه نموده است.

- شايد، يك روزي، وسترن معركه اي بسازيد؟

  فكر مي كنم اين اتفاق افتاده، بله دارو دسته نيويوركي ها. البته نمي دانم اثر معركه اي شده يا نه، اما اين فيلم وسترن است، يك وسترن شرقي (An eastern western)، چيزي بين وسترن و فيلم هاي گنگستري.

- وسترن شرقي، خوبه، من از اين واژه خوشم مي آيد.

  [مي خندد] البته اين قضيه را چند هفته قبل متوجه شدم، داشتم سكانسي را مي ديدم و به اين فكر افتادم. اين واژه واقعاً به درد چنين فيلمي مي خورد [مي خندد]. منظورم اين است كه فيلم تمام نشانه هاي فيلم هاي وسترن سنتي را در خود دارد  تفاوت آن در تعدد نماهاي باز است. اينجا نيويوركه، اين فيلم و شخصيت هايش را با هم در نظر بگيريد، آنقدر شلوغ است كه انگار همگي روي سر و كول يكديگر زندگي مي كنند و اگر پراكنده نمي شدند، قطعاً در جايي كمتر از فاصله من و شما، با يكديگر روزگار مي گذراندند. به خصوص در پايين Five Point [محل وقوع حوادث فيلم دارودسته نيويوركي ها] چهل هزار نفر با مذاهب و نژادهاي مختلف در كنار هم زندگي مي كردند.

- شما با عوامل و بازيگران زيادي در دارودسته نيويوركي ها روبه رو بوديد. من يه عالمه سئوال درباره بازيگري و كارگرداني بازيگرها دارم.

  بپرس، بپرس.

- اول از همه، هيچ كارگرداني نمي تواند به خوبي شما بازيگر  شخصيت ها را (Character actor) كارگرداني نمي كند. چگونه از بازيگران فرعي و درجه دو، چنين بازي هاي درخشاني را مي گيريد؟

نمي دانم، در بعضي از فيلم هايم، آنها اصلاً بازيگر غير حرفه اي اند، مثل مادرم و بعضي از شخصيت هاي «رفقاي خوب». ببين منظورم اينه كه تو خيابان بايد يه بازيگر خوب باشي.

- فكر نمي كنيد، خيلي ساده انگارانه نيست اگر بگوييم شما قبل از هرچيزي كساني را براي بازي انتخاب مي كنيد كه در برخورد با ديگر بازيگران خيلي راحت و بي دغدغه هستند؟

  نه، همين جوريه، اين حرف شما به واقعيت نزديكه. در فيلمي مثل رفقاي خوب يا كازينو من آدم هايي را انتخاب كردم كه آن فضا و آن دنيا را خوب مي شناختند، خب اگر چيزي اتفاق بيفتد، آنها هم خوب بتوانند از پسش بربيايند. آنها به صورت طبيعي، جايگاه شان را مي دانند،  آنها مي دانند اگر در يك اتاق باكسي قرار بگيرند كه مسئوليتش از آنها بالاتر است، بايد چه رفتاري را در پيش بگيرند، آنها مي دانند كه نبايد يك دفعه همه چيز را به هم بزنند و بخواهند خط داستاني را عوض كنند. اما در «تنگه وحشت» يا «عصر معصوميت» با بازيگران فوق العاده و معركه اي طرفي و مي تواني به راحتي به آنها اعتماد كني.

- چند شب پيش فيلم «راننده تاكسي» راديدم و به بازي شما توجه كردم، بازي خوبي كرده بوديد، واقعاً خوب بود، در حقيقت وجه اصلي بازي شما باورپذيري و طبيعي بودن آن است. پدر و مادر شما هم همينطورند.

  آره اونا اينطوري اند!

- به نظر مي رسد، در هنگام بازي گري هيچوقت شيوه ها و تمرين هاي مرسوم را به كار نگرفته ايد؟ چگونه توانستيد كاري كنيد كه پدر و مادرتان جلوي دوربين آنقدر راحت باشند؟

اونا هيچوقت من را جدي نگرفته اند. اونا پيش خودشان فكر كرده اند «آره ديگه، مارتي خودمونه، اگه مي خواد بريم اونجا، بهتره بريم». اونا با رابرت دنيرو هم همين رفتار را داشتند. مي توانيد اين مسئله را «درسلطان كمدي» ببينيد، در آن فيلم صداي مادرم را مي شنويد كه سرِ باب [رابرت دنيرو] فرياد مي زند.

- اين قضيه در رفقاي خوب هم تكرار شد.

  آره، واقعاً اين مسئله را به راحتي در رفقاي خوب مي بينيد. من شيوه روايت قصه هايم را هم از مادرم ياد گرفتم. دقيقاً سعي كرده ام همانطور كه او برايم قصه مي گفت، قصه هاي خودم را به تصوير بكشم اما روش قصه گويي پدرم كمي تفاوت داشت. نگاه او به مسائل تلخ تر و تا اندازه اي دراماتيك تر بود، مادرم بيشتر از طنز استفاده مي كرد. در داستان هاي پدر هم طنز به چشم مي خورد، اما بيشتر از آنكه طنز باشد به طعنه (Ironic) پهلو مي زد، مضامين قصه هاي او بيشتر درباره بيهودگي و پوچي آدمي بود و براي همين قصه هاي او به مراتب تلخ تر، تاريك تر و قديمي تر بودند. نشانه هاي قصه هاي او به شدت خودنمايي مي كردند و خوب و بدها كاملاً متمايز بوده اند. اخلاق خودش هم همينطور بود. مي توانستي با او بحث كني اما او كارش را مي كرد. خب اين اخلاق او در هنگام جواني شديداً رويم تاثير گذاشت. چون كه ما در آپارتماني زندگي مي كرديم كه بزرگي اش به اندازه همين اتاقي است كه داريم درش با همديگر گفت وگو مي كنيم. خب، بله، روش قصه گويي من حاصل اين دو نگاه و علاقه آنها به سينماست. پدرم مرا زياد به سينما مي برد. خيلي چيزهايي كه نتوانستم به او بگويم در احساساتي كه هردويمان نسبت به يك فيلم داشتيم قابل بيان شدن بود و حالا كه سن هردويمان بالاتر رفته،  خدا را شكر، ديگر مي توانم با او حرف بزنم. ببينيد آدم هاي زيادي هستند كه از ناتواني شان در ارتباط برقرار كردن با پدر و مادرهايشان و از اينكه حتي نتوانسته اند قبل از مرگشان با آنها صحبت كنند، خيلي متاسفند. خب، خوشبختانه من حداقل توانستم بعضي از احساسات و عقايدم را بگويم و آنها را با پدر و مادرم در ميان بگذارم اما يك نكته را مي دانم كه مادرم و خانواده او اصولاً آدم هاي طناز و شوخ طبعي هستند و خب اين شيوه، در روايت قصه، فوق العاده است.

- اما بازي شما در راننده تاكسي واقعاً طبيعي ملموس است، خيلي خيلي طبيعي و…

  [مي خندد] اما من فقط مي توانم نقش خودم را بازي كنم. اما راستش را بخواهيد اصلاً هيچ علاقه اي براي بازي در راننده تاكسي نداشتم. قرار بود، دوستم جورج ممولي كه ديگر زنده نيست، آن نقش را بازي كند. شما او را مي شناسيد. او همان كسي است كه در «خيابان هاي پايين شهر» نقش منفي را بازي مي كند. قرار بود او در صندلي عقب تاكسي بنشيند اما در يك فيلم كم هزينه تصادف وحشتناكي كرد و شديداً داشت زجر مي كشيد و عاقبت همين موضوع او را كشت. همينه كه من مي گم كساني كه فيلم هاي كم هزينه مي سازند بايد حواسشان حسابي جمع باشد و حسابي مراقب همه چيز باشند. آنها سعي مي  كنند تا از حقه ها و كارهاي نمايشي استفاده كنند، در حالي كه آدم هاي اين كار را در اختيار ندارند. آنها فكر مي كنند چون كه جوانند، چيزي پيش نمي آيد! تورو خدا اين كار را نكنيد.بگذريم، من آن نقش را براي اين بازي كردم، چون دو هفته به پايان فيلمبرداري مانده بود و كليه مراحل ساخت و Casting را از سرگذرانده بوديم و ديگر از همه به نحوي در كار استفاده شده بود.

آن موقع سعي كردم بهترين كاري را كه مي توانم انجام دهم. خب من براي بازي در آن نقش وامدار درس هاي بازيگري دنيرو بودم.

او براي بازي در آن نقش خيلي خيلي به من كمك كرد. وقتي كه من به او گفتم «يك دقيقه كنار وايسا» و او برگشت و به من گفت «خب بگو» همين باعث شد تا من هم شروع به حرف زدن بكنم.... او به ندرت به من نگاه مي كرد و اصلاً واكنشي نشان نمي داد، براي همين من مجبور بودم يا به گفتن ديالوگ ها و بازي ام ادامه دهم يا او را به نشان دادن واكنشي تحريك كنم و خب اين فوق العاده بود.

- تعداد زيادي از فيلمسازان در گفت وگوهايشان به وفور از تصاوير شاعرانه آثار شما صحبت مي كنند، به خصوص كه گروهي اصلاً اعتقاد دارند تركيب موسيقي و قاب هاي تصاوير شما خود شعر است. چگونه دست به انتخاب موسيقي مي زنيد، مثلاً هنگامي كه بيلي بتس در كافه كتك مي خورد، شما موسيقي «آتلانتيس» داناوان را براي آن سكانس در نظر گرفتيد.

  [مي خندد] آره آره «راهي در اعماق اقيانوس» .

- و در فيلم «آليس» شما آهنگ مورد علاقه را انتخاب كرديد،  آواز دالي پارتون: «من هميشه تو را دوست خواهم داشت».

اوه آره، من هم آن آواز را خيلي دوست دارم. آن را در جايي شنيدم و از حالتي كه دالي آن را مي خواند خيلي خوشم آمد. تازه يك ماه از پخشش گذشته بود، پل شريدر هم از طرفداران پروپاقرص موسيقي هاي Country-western بود (البته هنوز هم اين خصلتش را حفظ كرده) من هم موسيقي كانتري را خيلي دوست داشتم. مادرم عاشق اين نوع موسيقي بود و هر شنبه به موسيقي كانتري گوش مي داد. اما چون كه در نيويورك زندگي مي كرديم براي همين در معرض انواع و اقسام موسيقي ها قرار داشتيم. مي توانستيد اپرا ببينيد، مي توانستيد...، روزهاي شنبه راديو در تمام روز روشن بود، موسيقي كانتري وسترن پخش مي كرد، خيلي از آثار هنك ويليامز را آن جا شنيدم.

- پس شما سكانس مورد نظرتان را مي بينيد و موسيقي انتخابي به ذهنتان مي آيد، چگونه اين كار را مي كنيد.

  ببينيد، خيلي وقت ها ترانه ها و آوازهاي زيادي در ذهنم است. مثل چيزهايي كه در گاو خشمگين مي شنويد (كاوالريا روستيكانا) را سال هاي سال در ذهن داشتم.

- پس هميشه دنبال فرصتي مي گرديد تا آهنگ هاي مورد علاقه تان را در صحنه اي از فيلم استفاده كنيد؟

  بعضي وقت ها آره، اما توجه داشته باشيد كه در آوازها و ترانه هاي مورد نظر من ، متن آوازها و سازهاي به كار رفته، شيوه خواندن خواننده و لحن او همه و همه تأثير دارند (مثل هنك ويليامز كه هنوز نتوانسته ام در فيلمي از آوازهايش استفاده كنم.) آنها در من احساسي خاص را به وجود مي آورند. بعضي وقت ها هم حركت دوربين و تصاوير باعث مي شود به اين فكر بيفتم: «آره، خودشه، اينجا مي تونم از فلان آواز استفاده كنم» البته آهنگ هاي مورد علاقه من لزوماً براي هر فيلمي مناسب نيستند. اما مثلاً هر وقت در فيلمي، سكانسي داشتم كه در يك كافه اتفاق مي افتاد و مثلا ماجرا در سال ۱۹۵۰ بگذرد و نياز به موسيقي خاص باشد، با خودم مي گويم «اينجا، شانس خوبيه تا از فلان موسيقي كه خيلي دوستش دارم استفاده كنم» اما اين آواز اصلاً به درد اين سكانس مي خوره؟

حالا مسئله كاملاً تغيير مي كند. در بعضي از فيلم ها مثل «كازينو» يا «رفقاي خوب» سكانس ها را گرفتيم و بعد رويش موسيقي گذاشتيم. ابتدا در جاهاي مورد نظر، بعد در جاهايي از فيلم با فضاي خالي روبه رو شديم و خب براي پوشاندن اين فضاها روش خيلي ساده اي به كار بردم. به زمان وقوع قصه رجوع كردم  مثلاً ۶۳  ۱۹۶۲ تمام آثار مشهوري كه از سال ۵۵ تا ۶۳ بود را مرور كردم و بعد از ميان آنهايي كه دوست داشتم دست به انتخاب زدم و در انتها براساس محتواي آنها، انتخاب نهايي صورت گرفت. دلم نمي خواست متن آوازها خيلي اديبانه تر از تصاوير فيلم باشد و از آن بيرون بزند.

- فكر مي كنيد هنوز در حال يادگيري و آموختن هستيد؟

  بله، حتي حس مي كنم، الان اين قضيه بيشتر هم شده.

- منظورتون چيه؟ آيا كارگرداني چيزي شبيه اينه «هر چي بيشتر بدوني، مي فهمي كه هيچي نمي دوني».

  دقيقاً، همين طوره. سينما راهي براي متواضع شدن است. چند وقت پيش، فيلم هاي كارگردان انگليسي، ترولد ديكسون، را مي ديدم. او براساس قصه اي كوتاه از الكساندر پوشكين، فيلمي ساخته به نام «بي بي پيك» (Queen of Spades). او گفته وقتي سروكارت با فريم ها و لحظه هايي كمتر از چند صدم ثانيه باشد، آن وقت است كه با ذات واقعي سينما طرفي. اين سينماست: فريم به فريم، نما به نما هر چه قدر سخت كوشانه عمل كني باز هم چيزي هست كه آن را به دست نياورده ای...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 8:16 توسط فراز |

 یلدا شب تولد من

دوست گرامی خانم  الهام اسدی در سایت لمون آرت دعوت نمودند که در مهمانی شب یلدا شرکت کنم .از آنجایی که بنده می بایست

در جشن تولد خودم نیز شرکت مینمودم لذا با نهایت عذر خواهی اجابت دعوت ایشان به تا خیر افتاد.اما فراموش نشد .در این مهمانی

می بایست به پنج خصوصیت پنهان شخصی  در عین روراستی با بقیه افراد  اعتراف نمود .

این یه بازیه و یه بازی خطر ناک یاد صحبت های دوستم افتادم که میگفت:

 

 یک مهمانی بود که چند ماه پیش دعوت شده بودم. آخر مهمانی و بعد از همه‌ی بزن و بکوب‌های معمول! قرار شد  یک بازی انجام بدیم ، بازی‌ای به نام شجاعت یا حقیقت. بازی این‌طور بود که یک بطری را در وسط می‌چرخاندند و هر طرف که بطری می‌ایستاد، کسی که روی بطری به سمتش بود از کسی که پشت بطری به سمتش بود، می‌پرسید: «شجاعت یا حقیقت؟» اگر طرف شجاعت را انتخاب می‌کرد، آن‌وقت می‌بایست به هر کاری که طرف مقابلش از او می‌خواست، تن در دهد و اگر حقیقت را، باید به هر سوال او پاسخ درست می‌داد. پاسخی که قرار بود حقیقت باشد.

بازی ترسناکی بود. شجاعت‌ که معمولاً کم‌تر انتخاب می‌شد، بیشتر برمی‌گشت به کارهایی مثل این‌که فلانی را ببوس یا الان مثلاً فلان قسمت از لباست را کم کن! ( واضح است دیگر که منظورم چیست؟ مثل پوکر بازی) و حقیقت که البته بیشتر انتخاب می‌شد، بیشتر برمی‌گشت به سوالاتی در حوزه‌ی خصوصی و گاهی خیلی خیلی شخصی آدم‌ها. خوب خوبش این بود که مثلاً: «در این جمع از چه کسی از همه بیشتر بدت می‌آد؟» یا این‌که: «آخرین بار چه زمانی با چه کسی سک...داشتی؟»! و از سوالات بدتر هم فکر کنم بهتر است بگذریم!!!

گاهی وقت‌ها جواب‌ها واقعاً تکان‌دهنده بود. مثلاً زنی از شوهرش می‌پرسید: «تا به حال به من خیانت کردی؟» و مرد در جواب پاسخ مثبت می‌داد و یا حتی موارد دیگری که نمی‌شود گفت ولی بسیار عجیب و باورنکردنی بود. کمی که از بازی گذشت، یکی از مهمان‌ها گفت: «مگر از هم رودربایستی داریم؟ چرا وقتی می‌خواهیم چیزی را از کسی بپرسیم، باید حتماً بیاوریمش در قالب بازی؟» و پیش‌نهاد داد هر کسی را به نوبت روی یک صندلی بنشانیم و بقیه، هرچه دلشان می‌خواهد از او بپرسند. و همین کار را هم کردیم. شاید تا پنج صبح!

این بازی واقعاً تاثیر عمیقی روی من گذاشت، به‌طوری که تا چند روز مدام داشتم، به آن بازی و اتفاقات آن شب عجیب فکر می‌کردم.. فکر نکنم چندان علاقه‌ای داشته باشم که دیگر در چنان مدلی از بازی شرکت کنم، (دلایلش را شاید بعداً توضیح دادم.) اما آن شب سعی کردم جواب‌هایم همه از روی حقیقت باشد، هرچند که پاسخ‌دادن به بعضی‌ سوالات واقعاً عذاب‌آور بود.

الان هم فکر می‌کنم ما اهالی سینما (هنر) با هم رودربایستی داریم و منتظریم که کسی ما را به بازی دعوت کند. چرا اگر حرفی داریم یا می‌خواهیم چیزی بگوییم پی بهانه‌ می‌گردیم و یا اگر سوالی از کسی داریم، نمی‌رویم رک و راست از خودش بپرسیم؟

منم یاد فیلم چشمان تمام بسته افتادم آنجایی که کیدمن اعتراف کرد و اون اعتراف هر چند که هیچوقت به حقیقت نپیوندید ولی ثصویرش مثل خوره تو ذهن تام کروز باقی موند.و تا آخر فیلم اونا عذاب میداد.

ولی خوب کاریش نمیشه کرد تازه کسی هم که سوال خصوصی نپرسید که آدم مجبور بشه حقیقتو بگه .منم ترجیح میدم خاطراتمو بیان  کنم خاطراتی که همیشه با من هستند و جاودانه البته زیاده ولی من به ۵ تا  درجه ۳ (از لحاظ محرمانه بودن)

اشاره میکنم :

۱ علاقه به کلکسیون حالا از هر نوعی  .یعنی من همه چیزها رو تجربه کردم .از کبریت  پاک کن آدامس تمبر سکه عکسهای داخل آدامس گرفته تا کتاب فیلم نوار  ماشین اسباب بازی   لامپ که هر کدومش برا خودش یه دنیایی داشت و داره و کلی خاطره

۲ علاقه به شکار  و کمین  مثلا از کلاغ گرفته تا گربه موش  مار قورباغه مرغابی کبک گنجشک سار... .ووو .چون به آدم هیجان میداد

و من لذت میبردم ...البته نه بصورت کارایی که قاتلا انجام میدند هر کدوم از شکارها با علتی خاص که بعدا سر فرصت باید توضیح بدم.

۳ علاقه به زبان انگلیسی .زمانی که راهنمایی بودم  یه بار معلم ازمون دیکته کرفت فکر کنم منهای ده گرفتم ....وبعدم به همه چی متوسل شدم که ثجدید نشمو با ۱۰ پاس کنم .بعدهم  رفتم پیش داداشم که کمکم کنند و خلاصه بعد از چند جلسه کار به خجالت کشیدو از خیر بدوبیراها گذشتم اما ..... با یه فرصت استثنایی که به من رو کرد و من قاپیدمش جوری شد که نمره زبان من در دیپلم به

بالاترین نمره در کل مدرسه تبدیل شد (در کل تجربیها و ریاضی ها و انسانی ها )      هیپیپ هورا    ۱۸.۷۵

ادامه دارد .... در صورت در خواست بازدید کننده ها با حد نصاب ۲۰

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:16 توسط فراز |

.Hello
؟Is there anybody in there
Just nod if you can hear me.
؟Is there anyone home

.Come on, now.
.I hear youre feeling down.
وWell I can ease your pain
Get you on your feet again

Relax.
I need some information first.
Just the basic facts:
Can you show me where it hurts?

There is no pain, you are receding.
A distant ships smoke on the horizon.
You are only coming through in waves.
Your lips move but I cant hear what youre sayin.
When I was a child I had a fever.
My hands felt just like two balloons.
Now I got that feeling once again.
I cant explain, you would not understand.
This is not how I am.
I have become comfortably numb.

Ok.
Just a little pinprick. [ping]
Therell be no more --aaaaaahhhhh!
But you may feel a little sick.

Can you stand up?
I do believe its working. good.
Thatll keep you going for the show.
Come on its time to go.

There is no pain, you are receding.
A distant ships smoke on the horizon.
You are only coming through in waves.
Your lips move but I cant hear what youre sayin.
When I was a child I caught a fleeting glimpse,
Out of the corner of my eye.
I turned to look but it was gone.
I cannot put my finger on it now.
The child is grown, the dream is gone.
I have become comfortably numb.
آیا می داتیدآهنگ(سبک  راک) فوق از کیست؟در کدام یک از فیلمهای اسکورسیزی  استفاده شده؟و کدام صحنه؟لطفا اگر ترجمه ای هم سراغ داشتید در کامنت ها بنویسید.بهترین ترجمه با ذکر نام نظر دهنده در وبلاگ  ثبت میشود.
منتظر مطلبی تازه در خصوص سبک های تصویری و خلق آن در فیلمهای اسکور سیزی باشید...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 16:44 توسط فراز |

مرحوم

:Quotes
[first lines]
Frank Costello: I don't want to be a product of my environment. I want my environment to be a product of me. Years ago we had the church. That was only a way of saying - we had each other. The Knights of Columbus were real head-breakers; true guineas. They took over their piece of the city. Twenty years after an Irishman couldn't get a fucking job, we had the presidency. May rest in peace. That's what the niggers don't realize. If I got one thing against the black chappies, it's this - no one gives it to you. You have to take it.

-اولین چیزی که در مرحوم  توجهتان را جلب می کند گروه بازیگران رویایی و شگفت آورش است.با خودمان می گوییم که ترکیب جک نیکلسون بزرگ و لئوناردو دی کاپریو و مت دیمون چه ها که نمی تواند بکند.می گویند نیکلسون یکی از بهترین بازی هایش را در این فیلم ارائه داده.تازه اسکورسیزی برای راضی کردن جک کلی تلاش کرده.نیکلسون اولش نپذیرفته که در این فیلم بازی کند ولی بعدا و با دیداری که با اسکورسیزی و دی کاپریو داشته راضی به این کار شده...هیچ بعید نیست که اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را هم برای همین فیلم بگیرد.

-ظاهراً در این فیلم با شخصیت هایی پیچیده طرفیم.هیچ کدام از آدم ها آن چیزی نیستند که به نظر می رسند...چه خوب!...از این بهتر نمی شود...مثل دنیای امروز خودمان...لحن پیچیده ی دنیای امروز انگار به فیلم تازه ی اسکورسیزی هم سرایت کرده...

-سینمای گنگستری و مافیایی فیلم های خوبی را تحویل سینما داده...از پدرخوانده های فوردکاپولا بگیر تا تسخیرناپذیران دی پالما و تاریخی از خشونت کراننبرگ...مرحوم  نيز متعلق به چنین جریانی از سینماست.تازه فکر می کنید گنگستر اصلی فیلم چه کسی است؟...جک نیکلسون که نقش یک رهبر مافیایی ایرلندی تبار را بازی می کند...به قول دی کاپریو این همان چیزی است که دوستداران سینما از مدت ها پیش انتظارش را می کشیده اند.

-اگر هنوز برای تماشای آخرین فیلم اسکورسیزی متقاعد نشده اید یک سری به imdb.com بزنید و عکس های فیلم را ببینید...چهره ی جک نیکلسون در این فیلم واقعاً دیدن دارد...یکی از اساسی ترین جزئیات در سینما چهره ی آدم هاست...مدتی فبل چهره ی جذاب کالین فارل در میامی وایس را رؤیت کرده ایم و حالا نوبت نیکلسون و مرحوم  است...رنگ چشم ها-رنگ پوست و مهم تر از همه شکل آرایش ریش های او چه قدر جذاب است...پالین کیل زمانی گفته بود:سینما یک شکل هنری به تمام معنا لذت بخش است...دوستداران سینما این روزها با دیدن فیلمی مثل میامی وایس این حس را بیش تر از هر وقت دیگری تجربه کرده اند و با تماشای فیلم های تازه ی دیگری که در راه است(مثل مرحوم اسکورسیزی و grind house تارانتينو و رودریگوئز و )انشاالله باز هم تجربه خواهند کرد...سینما به یک آشپزخانه می ماند...کیفیت کار آشپزها هم طبعا با هم متفاوت است...ما آشپزهای چیره دست سینما را بیش تر دوست داریم و غذایی را که چند وقت یک بار می پزند...دلمان برای خوردن یک غذای خوشمزه ی دیگر لک زده است...
براى مارتين اسكورسيزي زندگى هميشه بر وفق مراد نبوده و شايد تعجب كنيد اگر بشنويد كه او در چند سال اخير راه پرفراز و نشيى را در عرصه كارى طى كرده است. خالق راننده تاكسى، جنوب شهر و گاو خشمگين در اين راه پرفراز و نشيب تنش هايى را با استوديوهاى فيلمسازى و پخش كنندگان فيلم هايش تجربه كرده و از تصميم كمپانى فيلمسازى ديزنى در امتناع از پخش
دار و دسته نيويورك به خاطر خشونت تصويرى فيلم تا جنجالى كه محتواى مذهبى فيلم «آخرين وسوسه مسيح» براى كمپانى پارامونت به بار آورده بود همه و همه اتفاقاتى نيستند كه از چشم مطبوعات سينمايى پنهان مانده باشند. با اين حال او حتى وقتى حمايت استوديوها را هم نداشت با مشكل ديگرى دست به گريبان بود و آن عامه پسند نبودن ساخته هاى سينمايى اش بودند.
فيلم هاى روشنفكرانه او در سالن ها، تماشاگر ندارند و وقتى فيلم مخاطب پسندى مانند «رنگ پول»، «نيويورك، نيويورك» و «پادشاه كمدى» رامى سازد به خيانت و همراهى با استوديوها در توليد فيلم هاى گيشه اى متهم مى شود. از سوى ديگر او در طول همه اين سال ها اعتبارى در خور را از سوى همقطارانش دريافت نكرده است. على رغم تلاش هاى بى شائبه اى كه براى برخى فيلم هايش همچون دار و دسته نيويوركى انجام داد او تاكنون موفق به دريافت اسكار بهترين كارگردانى نشده است و پنج بار نامزدى او براى دريافت اين تنديس طلايى چيزى جز دلسوزى هم قطاران و علاقه مندانش را در پى نداشت. گاو خشمگين، آخرين وسوسه مسيح، رفقاى خوب و دارودسته نيويوركى او را تا يك قدمى اسكار برد اما «هوانورد» آخرين ضربه اى بود كه ثابت كرد اسكار هميشه به لايق ترين ها نمى رسد. در مورد اسكورسيزى دغدغه اصلى چگونه ادغام كردن موفقيت گيشه اى با قداست هنرى است و اين آرمانى نبوده كه براى او دور از دسترس باشد. چندين ساخته او در دهه ۱۹۷۰ نه تنها به مذاق تماشاگران بلكه به مذاق منتقدان تيزبين نيز خوش آمده بود اما اخيراً او تنها رضايت يكى از اين دو را مدنظر قرار داده و همين شايد اسكار را بيش از پيش براى او دور از دسترس كرده است.
با چنين سابقه سى ساله اى عجيب است كه او اين بار با ساخت فيلم تازه اكران Departed به همان فيلمساز سربه راهى تبديل شده است كه از قديم مورد علاقه عوام و خواص بوده است. اين استاد پيشكسوت سينما براى نخستين بار از ۱۲ سال پيش تاكنون كه فيلم «كازينو» را ساخته بود به دنياى جرم و جنايت هاى سازمان يافته بازگشته است.
در فيلم Departed اگرچه از بشقاب هاى اسپاگتى خبرى نيست و داستان بر محور يك گنگستر ايرلندى - آمريكايى در بوستون مى چرخد اما قطعاً خود فيلم رجعت دوباره اى به قلمرو فيلمهاى آشناى اسكورسيزى است. از همان صحنه هاى آغازين به يقين مى دانيد كه به تماشاى فيلمى از اسكورسيزى نشسته ايد و همين به همان هيجان آشناى فيلم هاى او دامن مى زند.
ديالوگ هاى عاميانه و مبتذل، موسيقى و صحنه هاى فيلم با مهارت چينش يافته اند وحتى تارانتينو هم از ديدن آن لذت خواهد برد. اسكورسيزى درباره اين سبك فيلمسازى مى گويد: «سعى مى كنم داستان ها و فضاهاى متفاوتى را تجربه كنم اما در كل با اينگونه فيلم هاى گنگسترى راحت ترم. فكر مى كنم اين موضوع به شرايطى كه در آن بزرگ شدم و رابطه ميان خودم يا برادرم با پدرم برمى گردد. بخصوص در آن محله كوچك آمريكايى شبه سيسيلى كه ديگر اثرى از آن در خيابان اليزابت نيويورك نيست. فكر نمى كنم با اين گونه فيلم ها وارد مقوله هاى تكرارى مى شوم چون واقعاً حس مى كنم بايد همه اينها را از نو تجربه كنم.»
براى اين كارگردان ۶۴ ساله Departed داستانى با برد زمانى طولانى نيست بلكه يك تريلر دزد و پليس محور است و مى توان آن را به اقتباسى آزاد از فيلم infernal affairs هنگ كنگى (۲۰۰۲) تشبيه كرد. اگرچه اسكورسيزى در مصاحبه اى گفته بود كه اين نسخه هنگ كنگى را پيش از ساخت نسخه انگليسى زبان خودش نديده است اما Departed بى شك يك اقتباس تقريباً وفادار با پيچ و خم هاى داستانى جديد در فيلمنامه و لوكيشنى متفاوت (ايرلندى - آمريكايى) است. اسكورسيزى هم اين بار گلچينى از بهترين بازيگران را براى اين فيلم گرد هم آورد. لئوناردو دى كاپريو در نقش اصلى و مت دمون، جك نيكولسون، آلك بالدوين، مارك والبرگ، مارتين شين و رى وينستون در نقش هاى فرعى و اگر اين تعداد بازيگر براى اعتبار فيلم كافى نيست بايد نام براد پيت را به عنوان تهيه كننده نيز به كل مجموعه بيفزاييم. اسكورسيزى مى گويد: «فيلم راحتى براى ساختن نبود. اوايل هم دودل بودم كه آن را به سرانجام برسانم يا نه. آنچه در ابتدا مرا منصرف مى كرد همان داستان تكرارى اعتماد و خيانت در زنجيره روابط خانوادگى بود. سر صحنه هاى مختلف دائم به خودم مى گفتم: قبلاً هم اين فيلم را ساخته ام. گاهى دارودسته نيويوركى بودو گاهى گاو خشمگين. ساخت اينگونه فيلم ها براى من مانند يك بيمارى شده است. نمى توانم از آنها خلاص شوم.» Departed سومين تجربه همكارى مشترك دى كاپريو و اسكورسيزى است و رابطه ميان اين دو در طول همه اين سالها متحول و امروزه به مرز يك تعامل حرفه اى و در عين حال دوستانه رسيده است. تا سالهاى سال دنياى مارتين اسكورسيزى تنها رابرت دنيرو را مى شناخت، از نخستين حضور او در فيلم «جنوب شهر» (۱۹۷۳) تا تنگه وحشت در ۱۸ سال بعد اما اين روزها دى كاپريو به تحقق آرزوهاى سينمايى اسكورسيزى برخاسته است. دوره آزمون و خطا هم به سر رسيده و پس از گذشت ۷ سال و حضور موفق دى كاپريو در دو فيلم دارودسته نيويوركى و هوانورد اسكورسيزى درباره او نتيجه گيرى مى كند. «از چند تجربه كارى كه با لئو داشتم به چيزهاى زيادى در مورد او پى بردم. او روح و درون متلاطمى دارد و اين براى من جالب بود. من با تلاطمات روحى او راحت بودم و مرا به ياد رابرت دنيرو مى انداخت. من خيلى بزرگتر از او هستم اما او با خيلى چيزها برخورد عاطفى مشابه من داشت و در مورد خيلى از مسائل مهم زندگى مثل من فكر مى كند.»
دى كاپريو در اين فيلم نقش يك مأمور پليس مخفى را بازى مى كند كه به حلقه يكى از مهمترين گروه هاى گنگسترى شهر راه پيدا مى كند. او بازى قوى و درخشانى از خود ارائه مى دهد و آن چهره معصوم و بچه سال خود را با يك لئوناردو بالغ تر كه مى تواند لايه هاى مختلف احساس و خشم اش را پشت نقابى از يك مأمور پليس پنهان كند جايگزين مى كند.
در فيلم Departed برخلاف فيلم هنگ كنگى infernal affairs كه لوكيشن فيلمبردارى در آسياى جنوب شرقى مى گذرد نقاط عطف داستان در بارها و كافه ها، رستوران ها و دخمه هايى روى مى دهد كه در آن جمعيتى با زبان محاوره اى خشن و تندى اتفاقات مهم را از پيش مى برند. Departed دنياى تاريك و مبهم «رفقاى خوب» است كه توسط پدرخوانده فرانك كاستيو (نيكولسون) هدايت مى شود و شباهت هاى ميان گنگسترهاى ايرلندى - آمريكايى با ايتاليايى - آمريكايى به وضوح مشهود است. هر آن انتظار داريد دنيرو يا جو پشى پا به صحنه بگذارد. اسكورسيزى مى گويد: «وقتى به بوستون رفتم در آنجا بود كه فهميدم اين شهر چقدر كوچك و بسته است به اين معنا كه همه همديگر را مى شناسند. فيلمنامه هم بسيار قوى بود و اين مرا مجذوب خود كرد. ويليام موناهان (فيلمنامه نويس) موفق شده بود با مهارت همه چيز را در اين دنياى كوچك جا دهد.
و اين دنياى كوچك همان دنياى كوچك آشنايى است كه اسكورسيزى از محله ايتاليايى نشينى كه در دهه ۵۰ در نيويورك واقع شده بود و او در آنجا بزرگ شده بود به خاطر دارد. اسكورسيزى از دل يك خانواده كارگرى بيرون آمده بود و قبل از آنكه به دنياى سينما علاقه مند شود به اين فكر افتاده بود كه كشيش شود.
به گفته اسكورسيزى كودكى اش و بخصوص فيلم هايى كه در كشاكش بين دو كفه درست و اشتباه قانون بودند جهان بينى امروزى او را شكل داده اند. اسكورسيزى به خاطر مى آورد: «عادت داشتم به پدرم كه هر شب درباره چيزهاى درست و اشتباه در دنيا حرف مى زد گوش دهم. محله اى كه من در آن بزرگ شده بودم براى خودش يك آمريكاى كوچك بود. كارگران و مردم زحمتكشى بودند كه سعى مى كردند زندگى آبرومندانه اى براى خود دست و پا كنند و در عين حال آدمهاى تبهكار هم همه جا بودند. چون پدرم تحصيلكرده بود بايد ياد مى گرفت زندگى اش را بدون آنكه يكى از آن تبهكاران باشد اداره كند.
او يكى از نه بچه بود و يكى از برادرانش يكى از اين آدمهاى دردسرساز بود. بعدها وقتى «جنوب شهر» را مى ساختم با خودم فكر مى كردم اين فيلم را درباره خودم و دوستان قديمى ام مى ساختم اما وقتى پدرم مرد متوجه شدم كه آن را درباره او و برادرانش ساختم.»
اسكورسيزى در كودكى يك بچه بيمار بود و هنوز هم از آسم مزمن رنج مى برد اما در همان مقطعى از زندگى اش كه از رفتن به مدرسه معاف شد به سينما دل باخت و در سال ۱۹۶۴ وارد مدرسه فيلمسازى دانشگاه نيويورك شد. در سال ۱۹۶۷ نخستين ساخته بلند سينمايى اش «چه كسى در مى زند» را عرضه كرد و در همان زمان بود كه با گروهى از فيلمسازان جوان از جمله فرانسيس فوردكاپولا، جورج لوكاس و استيون اسپيلبرگ - كه بعدها قرار بود بر سينماى آمريكا تأثيرگذار باشند - آشنا شد. براى اسكورسيزى سال ۱۹۷۳ و ساخت فيلم «جنوب شهر» به نقطه عطفى در كارنامه فيلمسازى اش تبديل شد و او در همان دهه دو شاهكار سينمايى ديگر خود به نام هاى «راننده تاكسى» (۱۹۷۶) و «گاو خشمگين» (۱۹۸۰) را ساخت. فيلمى كه آغازگر موج نو سينماى آمريكا در دهه ۷۰ بود «ايزى رايدر» در سال ۱۹۶۹ بود و همين فيلم جك نيكولسون را به دنيا معرفى كرد. حال جالب است كه پس از گذشت ۴۰ سال دو غول سينماى آن دوران يعنى اسكورسيزى براى نخستين بار با يكديگر كار مى كنند. اسكورسيزى درباره حضور نيكولسون در فيلم Departed مى گويد: «مى خواستم به نحوى حضور فرانسيس كاستيو (پدرخوانده گروه گنگسترى) را ملموس كنم به طورى كه اگر او تنها در سه سكانس فيلم حضور داشت تماشاگر مى توانست حضور پرابهت او را در كل فيلم احساس كند. به جك گفتم: ببين، من قبلاً هم از اين فيلم ها ساخته ام. ما قبلاً هم با شخصيت هاى گنگسترى و خلافكار برخورد داشتيم اما اين بار تماشاگران به خاطر حضور خود من در كنار نيكولسون در اين پروژه انتظار ديگرى از اين شخصيت داشتند. در نتيجه جك مى خواست نقش شخصيتى را بازى كند كه كاملاً فرضى بود و به هيچوجه برگرفته از شخصيت فيلمنامه يا هرگونه شخصيت تبهكار واقعى نبود.
حاصل اين همكارى واقعاً درخشان است. نيكولسون تاكنون در نقش هاى منفى بسيارى ظاهر شده. در «درخشش»، «بتمن» و «جادوگرهاى ايست و يك» اما در فيلم Departed از او يك هيولاى ملموس و خونسرد ساخته ايم كه شوخ طبعى حال بهم زن او با خشونتى مبتذل در هم مى پيچد. اسكورسيزى مى بايست با نقش نيكولسون با ملاطفت بيشترى برخورد مى كرد چون با حضور بازيگرى مثل نيكولسون امكان افراط و تفريط بيشترى وجود داشت.
به عنوان ختم كلام آنچه كه فيلم Departed را متمايز از ساير آثار او مى كند نگاه متفاوتى است كه او اين بار به خشم داشته. اين خشم، خشم يك مرد جوان در «جنوب شهر»، «راننده تاكسى» يا «گاو خشمگين» نيست. اين خشم انعكاس يك خشم جمعى است كه از وضعيت كنونى جهان به تنگ آمده اند. اسكورسيزى در مصاحبه هايش به اين موضوع اشاره مى كند.
Departed نقدى بر جامعه كنونى آمريكا است كه در آن خوبى و شرارت آنچنان در هم تنيده شده اند كه از يكديگر تفكيك ناپذيرند. رئيس جمهور آمريكا در يك كشور ديگر به بهانه مبارزه با شرارت به خشونت مى پردازد و اين خشونتى است كه تنها با خشونت هاى بيشتر مهار خواهد شد. اسكورسيزى مى گويد: «دشوارى هاى بسيارى را در ساخت اين فيلم پشت سر گذاشتم و همه اينها به خاطر اين بود كه مى خواستم خشم مردم را در اين فيلم منعكس كنم. خشم سركوب شده اى براى داشتن دنيايى بهتر. واكنش عاطفى من به وضعيت بغرنج دنيا بعد از يازده سپتامبر اين فيلم بود. اين خشم از دل وضعيت عاطفى و روانى اى برخاسته بود كه نسبت به وضعيت كنونى دنيا و شيوه اى كه رهبرانمان رفتار مى كنند داشتم.»

مرحوم /ازدست رفته The Departed

کارگردان: مارتين اسکورسيزي. فيلمنامه: ويليام موناهان بر اساس سناريوي سيوف اي ماک و فليکس چانگ. موسيقي: هاوارد شور. مدير فيلمبرداري: مايکل بالهاوس. تدوين: تلما شون ميکر. طراح صحنه: کريستي زئا. بازيگران: لئوناردو دي کاپريو[بيلي کاستيگان]، مت ديمون[کالين ساليوان]، جک نيکلسون[فرانک کاستيلو]، مارک والبرگ[ديگنام]، مارتين شين[اليور کوئينان]، ري وينستون[آقاي فرنچ]، الک بالدوين[الربي]. ١٥٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.

پليس ايالت ماساچوست مبارزه گسترده اي براي فرو پاشاندن بزرگ ترين تشکيلات تبهکارانه در شهر بوستون آغاز مي کند. هدف پايان دادن به اقتدار فرانک کاستلو، پدرخوانده قدرتمند مافيايي از درون با استفاده از عنصري نفوذي است. از اين رو به بيلي کاستيگان جوان و اهل جنوب بوستون که تازه وارد نيروي پليس شده ماموريت داده مي شود تا به تشکيلات کاستلو نفوذ کند. کاستلو نيز به گونه اي مشابه کالين ساليوان، پسري را که با حمايت هاي او بزرگ شده، به عنوان خبرچين خود وارد تشکيلات پليس کرده است. کمتر کسي از ميان افراد پليس از هويت واقعي کاستيگان اطلاع دارد، اما زماني مي رسد که هم پليس و هم تبهکاران به وجود يک خبرچين در ميان خود شک مي کند و موقعيت هر دو خبرچين به خطر مي افتد. حال کاستيگان و ساليوان در کنار جمع آوري اطلاعات بايد به هويت خبرچين طرف مقابل نيز پي ببرند. اين دو مامور نفوذي که سال ها با هويت هاي دروغين زندگي کرده اند، ناخواسته در برابر هم قرار مي گيرند و نبردي سخت براي سر پا ماندن در دنياي تبهکاران را آغاز مي کنند.
مردگان/متوفي يا از دست رفته [که اين آخري بار دراماتيکي بيشتري با خود دارد و به نوشته آگهي ها و کارت هاي تسليت که با جمله فقدان عزيز از دست رفته تان را.. آغاز مي شود]از اميدهاي مسلم اسکار امسال در چند رشته، نسخه ٩٠ ميليون دلاري هاليوودي اکشن/تريلر موفق هنگ کنگي با نام امور داخلي[٢٠٠٢] داست که پخش جهاني موفقي نيز داشت. اما وقتي در پشت دوربين غولي مانند اسکورسيزي ايستاده باشد، حاصل کار يک بازسازي ساده نيست. ابتدا بگويم که منتقدان تمامي آمريکا فيلم را به عنوان بهترين اثر اسکورسيزي در سال هاي اخير ستوده اند. البته شک ندارم اگر طرفدار اسکورسيزي باشيد[مثل خود من] در آغاز از انتخاب فيلمي هنگ کنگي- حتي خوش ساخت- براي بازسازي از طرف او شوکه خواهيد شد. اما يقين دارم بعد از تماشاي مردگان براي هميشه نسخه اصلي را فراموش مي کنيد. چون، همه چيز از فيلتر او عبور کرده و به اصطلاح استاد همه چيز را مال خود کرده است و حاصل کار او چيز به شدت متفاوتي است.

ويليام موناهان که با اسمش به عنوان فيلمنامه نويس سلطنت آسماني[ريدلي اسکات] آشنا شديم به جاي ترجمه امور داخلي با استفاده از تم اصلي آن داستاني تازه، پيچيده و بديع خلق کرده است. موناهان فقط شخصيت هاي اصلي و رابطه آنها را حفظ کرده و با انتقال آنها به بوستون توانسته فيلمي کاملاً آمريکايي خلق کند. همان گونه که خود وي در مصاحبه اي گفته، مسئله اصلي او در اين فيلم نشان دادن تراژدي آدم هايي است که در زندگي از حرفه اصلي خود - کاري بايد انجام مي دادند- دور افتاده اند. البته موناهان اعتراف مي کند که با کارگرداني اسکورسيزي فيلمنامه وي وجهي عميق تر نيز يافته است. او دوران بازنويسي فيلمنامه با همکاري اسکورسيزي را يک دوره فشرده آموزش سينما براي خود اعلام مي کند.

اما هم تراز با نام اسکورسيزي، اسامي بازيگران فيلم نيز دقت تماشاگر و منتقد را به خود جلب مي کند. فقط نام يکي از اين آدم ها [نيکلسون، دي کاپريو، ديمون، والبرگ، الک بالدوين، مارتين شين] براي موفقيت تجاري يا هنري يک فيلم کافي است و فراموش نکنيم در کنار اينها خانم تلما شون ميکر تدوين گر هميشگي فيلم هاي اسکورسيزي و مايکل بالهاوس مدير فيلمبرداري تحسين شده را [براي ششمين بار در کنار اسکوسيزي] که هر کدام وزنه اي در سينماي امروز جهان محسوب مي شوند. راستي چه کسي باورش مي شد که دي کاپريوي جوان و خوش سيما تبديل به بازيگري چنين قدرتمند شود که او را با اورسون ولز مقايسه کنند و چه شباهتي دارد چهره اين دو نفر!

دو فيلم آخر اسکورسيزي [اوباش نيويورکي، هوانورد] جدا از خوب يا بد بودن، به دليل پرداخت متفاوت شان با آثار قبلي وي عکس العمل هاي متضادي در ميان دوستداران و منتقدانش بر انگيخته بود. اما نتايج حاصل از گيشه در هفته هاي اول نمايش مردگان [١١٧ ميليون دلار تا امروز] نشان از برخورد خوب بيننده با آن دارد. البته نقش قصه پر پيچ و خم و پر از اکشن آن را هم نبايد دست کم گرفت...

جدا از همه دلايل فوق شايد اين يکي از آخرين فيلم هاي داستاني استاد باشد با بودجه اي هنگفت تهيه شده، چون خود وي سال گذشته در مصاحبه اي اعلام کرد که ترجيح مي دهد به ساختن فيلم هاي مستند کم هزينه بپردازد. پس بخت تماشاي شايد!؟ آخرين فيلم داستاني اسکورسيزي را از دست ندهيد. شما را نمي دانم ولي شخصاً با ديدن آنونس فيلم، بازي نيکلسون و آن جمله جادويي اش[وقتي يک اسلحه پر جلوي صورتت گرفته باشند، چه فرقي مي کند که پليس باشي يا تبهکار!] جاي هيچ شکي برايم باقي نماند!
ژانر: جنايي، درام، تريلر.(قسمت هايي از متن بر گرفته از سايت روز ) ادامه دارد ....

 

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 8:54 توسط فراز |