خواب آينه
گفتي تو كيستي
از نسل كدام عشيرهاي
در انـزواي اين همه آينــه
سكوت بلند كدامين روايتي ؟
حرفي بزن
اي ترانه ناشنيده كه
راز اقاقيـــا را شنيـدهاي !
بهار در راه است
ميشود با عبور از فصل فرسودهي اذهان
به فصل رويش دوبارهي ادراك رسيد !
گفتي : ...
و مرا ابرهاي دلتنگي در دل و
مُُهر خموشي بر لب
كه چگونه بر اين مدار تكهتكه شده در فاصلهها
ميشود
از بوي سرشار پيچك پشت پنجره گفت ؟
چگونه ميشود به نگاه منتظر پيچك گفت :
طلسم اين پنجرهي بسته
در خواب آينه گُم شده است ...
جام اين بغض كهنه لبريزتر مساز !
*****
جلسه قبل در مورد مضمون، موضوع و شخصيت اصلي صحبت كرديم.
امروز در مورد ساختار فيلمنامه،نقاط عطف(گره ها)،موقعيت نمايشي ومختصري در مورد درام صحبت مي كنيم.
در روش فيلمنامه نويسي سيد فيلد،فيلمنامه مانند صحنه تاتر به ۳ پرده تقسيم مي شود.
اين ۳ پرده با ۲ نقطه عطف از هم جدا ميگردند.كه نقاط عطف اول ودوم ناميده مي شوند.
پرده اول:آغاز ، پرده دوم:تقابل يا كشمكش و پرده سوم:گره گشايي نام دارند.
پس ساختار يك فيلمنامه به شكل زير است:
پرده اول:آغاز×نقطه عطف اول×پرده دوم:تقابل×نقطه عطف دوم×پرده سوم:گره گشايي
ولي نقطه عطف يا گره چيست؟
در مورد نقطه عطف توضيحات مختلفي داده شده است.
نقطه عطف ماجرا يا جرياني است كه داستان را وارد مسيري تازه ميكند يا سرنوشت قهرمان داستان را عوض ميكند.
به بيان ديگر نقطه عطف تغيير جهت نسبت به فرض قبلي داستان وراهي است كه داستان قبل از آن مي رفت.
البته نقطه عطف هميشه حادثه اي قابل مشاهده نيست وممكن است تغييري دروني و ذهني باشد.يعني يا دنياي ذهني قبل از نقطه عطف به بعد از آن عوض ميشود يا دنياي فيزيكي.
نكته مهم در مورد نقطه عطف اين است كه نقطه عطف نبايد يك تصادف يا حادثه بي منطق وبدون برنامه ريزي باشد.بلكه بايد از اول داستان براي بوجود آمدن آن برنامه ريزي شده باشد.
وبه بيان ديگر بايد از دل داستان يا شخصيت اصلي بوجود آمده باشد.
مثال:نقطه عطف در فيلم آژانس شيشه اي،گروگان گيري افراد داخل آژانس ميباشد.و يا در شوكران ،آشنايي مهندس با خانم پرستار ميباشد.
بعضي معتقدند كه داستان اصلي بين دونقطه عطف اول و دوم ميباشد.يعني پرده دوم يا تقابل.
البته اساتيد فن نقطه عطف ديگري را در وسط پرده دوم در نظر ميگيرند كه به آن نقطه عطف مياني مي گويند.و در تعريف آن ذكر ميكنند كه نقطه مياني نقطه است كه شخصيت نمي تواند به قبل از آن برگردد يعني نقطه بي بازگشت.
كه مثال آن در فيلم شوكران بارداري خانم پرستار مي باشد.
البته نكته در مورد نقطه عطف فراوان است ودر آينده ذكر خواهد شد.
موقعيت نمايشي:در ابتداي داستان تماشاگر بايد بفهمد كه فيلم درباره چيست ودرباره كيست.
در فيلمها به اين قسمت موقعيت نمايشيميگويند.به بيان ديگر موقعيت نمايشي قسمت ابتدايي پرده اول فيلم است،كه به معرفي شخصيتها وموقعيتها ميپردازد.كه حدودا ۱۰ دقيقه طول ميكشد.البته در بعضي فيلمها بسيار كوتاه است ،مانند تيتراژ فيلم فراري.
موقعيت نمايشي يكي از مهمترين قسمتهاي فيلم ومهمترين كارهاي فيلمنامه نويس و كارگردان ميباشد.
زيرا عامل جذب تماشاگر و نشاندن او بر روي صندلي و وادار كردنش به دنبال كردن فيلم ميباشد.
به همين علت بايد تا ميتوانيد در جذاب بودن وغير عادي بودنش كوشش كنيم.
مختصري در مورد درام:درام يا كشمكش كه بدنه داستان را تشكيل ميدهد از ورود عامل غير معمول در داستان معمول بوجود مي آيد.
به عبارت ديگر پس از تعيين هدف قهرمان داستان،موانعي كه در سر راه او براي رسيدن به هدف بوجود مي آيند(توسط فيلمنامه نويس خلق ميشوند)تشكيل درام يا كشمكش را ميدهند.
بنابراين درام موجب مي شود كه قهرمان به راحتي به هدفش نرسد.
امروز در مورد الگوهای مختلف فيلمنامه نويسی نیز صحبت ميکنيم.
منظور از الگوهای فيلمنامه نويسی روشها يا فرمولهايی است که شخصيتها واهداف فيلم در آن قرار ميگيرند وداستان را به پيش ميبرند.
۱. الگوی دو عامل روبرو که تشکيل يک رابطه را ميدهند که ميتواند عاشقانه ويا ناشي از تنفر باشد.اين الگو به صورت(A<-------->B)نمايش داده ميشود.والگوي بيشتر فيلمهاي عاشقانه ميباشد.قابل ذكر است كه تعداد اين دو عامل قابل افزايش است به طوري كه براي پيچيده تر كردن و جذابيت داستان از عشقهاي مثلثي و مربعي استفاده ميشود.
۲. الگوي ديگر داراي يك شخصيت اصلي است كه به علت تناقض دروني از دو سو كشيده ميشود و عامل پيش برنده داستان انحراف شخصيت اصلي به اين دو سو است اين الگو به صورت(<----A---->)نمايش داده ميشود.
۳. الگوي سوم الگوي شخصيت هدفمند است كه به صورت(A--------->#)نشان داده ميشود و مانند الگوي دوم يك شخصيت اصلي دارد كه براي رسيدن به هدف مورد نظرش تلاش نموده وبا مشكلات مبارزه ميكند.اين الگو در بيشتر فيلمها به كار برده ميشود ومانند الگوي اول قابليت بست به يك گروه چند نفره كه هدف واحدي را دنبال ميكنند نيز دارد.
۴. الگوي آخر الگوي مخمصه ميباشد كه در بيشتر فيلمهاي فاجعه اي پرخرج آمريكايي به كار ميرود و به اين صورت است كه نيرويي قوي وضعيت پايدار فعلي را خراب ميكند وفرد يا افراد سعي ميكنند علاوه بر حفظ جان خود وضعيت ناپايدار ايجادشده را به حالت سابق يا كمي پايدارتر از اكنون برگردانند.قابل توجه است كه نيروي ايجاد شده ميتواند دروني مثلا بيماري ويا بيروني مثلا زلزله وآتشفشان باشد.
امروزه براي پيچيده تر كردن داستان از تركيب الگوهاي مختلف استفاده ميشود ولي هميشه يكي از الگوها الكوي اصلي وپيش برنده داستان ميباشد.
برای ساخت یک فیلم چهار عامل لازم است:۱ -فیلمنامه۲ کارگردانی۳ فیلم برداری۴ تدوین.عجیب نخواهد بود که اگر بسیاری بگویند که با کمتر از اینها هم میتوان فیلم ساخت.
فیلمنامه
ابتدا بايد بدانيم که فيلمنامه چيست؟و از چه قسمتهايی تشکيل شده است؟
فيلمنامه ،داستانی است به زبان تصوير به همين علت به آن فيلم نوشت هم ميگويند.
برای شروع هر داستان بايد هدف از نوشتن آن داستان را مشخص کنيم يعنی بايد بدانيم که درباره چه چيزی ميخواهيم بنويسيم.
يعنی مضمون و مفهوم داستانمان چيست.
مضمون فکر اصلی ومسلط در طول داستان است که هدف ومقصود شخصيت و داستان،و انتهای آن را مشخص می کند.
مثال:ايثار،انتقام،اشتباه و...ميتوانند مضمون يک داستان باشند.
پس از پيدا کردن مضمون،برای پيدا کردن داستان تحقيق ميكنيم تا به موضوع برسيم.
موضوعخلاصه چند خطي داستان است كه حدودا در ۲۵ كلمه گفته ميشود و ۱-شخصيت اصلي و ۲- ماجراي داستان رابيان ميكند.
در موضوع ماجرا و گره اصلي داستان بيان ميشود.
حوادث،رمان،داستان كوتاه،فيلم،مقالات،تجربيات روزانه و...در پيدا كردن موضوع به ما كمك ميكنند.
داستانها بر اساس ورود يك عنصر نا معمول در يك داستان معمول بوجود مي آيند.
مثال:مضمون:اشتباه
موضوع:يك تكنيسين آزمايشگاه ميكروبيولوژي در يك مركز تحقيقاتي در هنگام انجام آزمايش با يك ميكروب خطرناك و مسري دچار اشتباه ميشود ولي آن را به كسي نميگويد پس از مدتي علايم بيماري را در خود مشاهده ميكند در حالي كه در اين مدت با افراد زيادي سر وكار داشته است.
هر داستان يك شخصيت اصلي دارد كه ماجرا را جلو ميبرد.
پس از پيدا كردن موضوع بايد شناسنامه شخصيت اصلي را پيدا كرده وبنويسيد.
سپس بايد به پايان داستان فكر كنيد.زيرا پايان اهميت بسيار زيادي دارد.
انتخاب پايان درابتدا،روال داستان فيلمنامه را مشخص ميكند وكار نگارش را بسيار ساده تر ميگرداند.
پس انتخاب يك پايان خوب در ابتدا،بسيارمهم است.
چند نكته در مورد هر فيلمنامه
هر فيلمنامه از قسمتهايي تشكيل شده است كه اسمهاي مشخصي دارند.
نما ، پلان يا شات:قسمتي از فيلم است كه پس از روشن شدن دوربين فيلمبرداري تا خاموش شدن آن بر روي نگاتيو ثبت ميشود،كه معمولا توسط كارگردان مشخص شده ودر فيلمنامه قابل شناسايي نيست.
صحنه:مجموعه نماهايي است كه در يك مكان وزمان ثابت اتفاق مي افتد.
سكانس:مجموعه اي از صحنه ها كه در يك زمان بوده وحول يك فكر ميچرخد.
فيلمنامه:مجموعه اي از سكانس ها كه يك داستان را تعريف ميكند.
براي اينكه مطالب رو كاملا ياد بگيريد سعي كنيد در هر فيلمي كه ميبينيد وهر داستاني كه ميخوانيد مضمون وموضوع رو پيدا كنيد و بنويسيد
ادامه ذارد ....منتظر نظرات ارزشمند شما هستم...
الخاندرو گونزالس ايناريتو در جديدترين فيلم اش قبل از هر چيز تماشاچي را به ياد يك استاد زبان شناسي مي اندازد. «بابل» جديدترين ساخته اين كارگردان مكزيكي آن قدر عجيب هست كه از نام و نشان كارگردان «21 گرم» و «عشق سگي» كم نكند. هفته نامه اسكرين در آخرين شماره به نقد و بررسي و ارايه اطلاعات درباره «بابل» پرداخته است. بازيگران فيلم «بابل» به زبان هاي انگليسي، اسپانيايي، عربي، ژاپني و ايما و اشاره صحبت مي كنند. پديده مهاجرت، مرزهاي بسته كشورهاي پيشرفته به سوي جهان سومي ها و مهاجراني كه در آن سوي مرزها احساس بيگانگي مي كنند، اين بار دستمايه فيلم جديد ايناريتو شده اند. او به عنوان يك مكزيكي مهاجر كه حالا پنج سال است در آمريكا زندگي مي كند، انگار پديده مهاجرت را آن طور كه بايد لمس كرده است. شايد هم بخشي از اين فيلم از تجربه هاي شخصي اش نشأت مي گيرد. كيت بلانشت بازيگر استراليايي، الخاندروگونزالس ايناريتو كارگردان مكزيكي، گائل گارسيا، رنيكو كيلوچي بازيگر ژاپني، برادپيت بازيگر آمريكايي و بوبكر آيت سيد بازيگر مراكشي عناصر اصلي بابل را شكل مي دهند.
برادپيت درباره اين فيلم گفته است: «تو يك باره از جهان كوچك اطرافت خارج مي شوي انگار يك باره از مرتع كوچكت پا به يك دشت بزرگ مي گذاري، درست مثل همين است و بابل اين مساله را نشان مي دهد; آينده مهاجران كه هر روز بيشتر به چشم يك متجاوز و آشوبگر به آنها نگاه مي شود. كارگردان در اين اثر از يك بحران مشترك حرف مي زند، او چند داستان از چند موقعيت زندگي امروز را به هم بافته است.»
كوجي ياكوشا كه در فيلم خاطرات يك گيشا در نقش پدر شخصيت اول داستان ايفاي نقش كرده ، از اين كه با ايناريتو همكاري كرده خوشحال است و مي گويد: «او واقعاسحرانگيز است، درست مثل هر چيز ديگري كه سر منشا آن در آمريكاي لاتين باشد.»
كيت بلانشت نيز طي مصاحبه اي با آسوشيتدپرس اين تجربه را لذت بخش دانسته و گفته بود: «من و برادپيت در نقش يك زوج و به كمك كارگرداني قوي الخاندرو تراژدي انساني را به تصوير درآورديم. داستان صميمي جهاني سازي و مشكلات آدم ها را براي ايجاد رابطه در دنياي امروز، اما داستان به اين جا محدود نمي شود و ديگران هم بازي هاي خوبي ارايه كردند.
ايناريتو به شدت علاقه مند بود تا جديدترين ساخته اش اول بار در جشنواره فيلم كن به نمايش در آيد.»
او كن را سكوي پرش خود مي داند: «شش سال پيش و براي اولين بار من با فيلم «عشق سگي» در جشنواره كن حاضر شدم، اما نه در بخش مسابقه. آن آغاز براي من خوش يمن بود، هنوز هم به بخش نگاه منتقدان اين جشنواره احساس دين مي كنم. آن سال سينماي آمريكاي جنوبي حضور پررنگي در جشنواره داشت و همين حضور روزهاي طلايي بعد را براي ما رقم زد. اصولاسينماي آمريكاي لاتين از سال 2000 دستخوش تغييرات جدي شده است، نه تنها من بلكه كارگرداناني همچون آلفونسوكوارن، كارلوس ري گادس وگيلرمو دل تورو همگي پنجره هايي جديد از فرهنگ ابهام آميز سرزمين هاي جنوب را باز كردند. تمدني كه با سياست آميخته است.»
او در اين فيلم جهانشمول نوك پيكان تيزش را به سوي آمريكا نشانه گرفته است: «بعد از پنج سال زندگي در اين كشور و بمباران خبري كه هر لحظه تو را دنبال مي كند به اين نتيجه رسيده ام كه يك وسوسه ذهني عجيبي آمريكا را فرا گرفته است و آن وسوسه قدرت است.بيگانه ستيزي رنج آوري كه بعد از 11 سپتامبر آمريكا را فرا گرفته است، ديگر غيرقابل تحمل مي شود و اين ستيز تنها شامل اعراب و مسلمان ها نمي شود كه از جمله مي توان به ترس آمريكايي ها از مهاجران مكزيكي اشاره كرد.»
او به سبك اغلب داستان هاي آمريكاي لاتين و استادانش روايتي سه خطي را در پيش مي گيرد، كه داستان بابل را در هم تنيده تر مي كند. اضطراب يك دختر لال در ژاپن، لحظه هاي سرشار از استرس يك زوج آمريكايي در بيابان هاي مغرب كه قرباني لج بازي هاي يك پسر كوچك در بيابان هاي مغرب مي شود كه آمريكايي ها را به شدت وحشت زده كرده است و خط سوم داستان درد مشترك ايناريتو و هموطنان اش است، او در اين بخش يك لله مكزيكي را به تصوير مي كشد كه همراه با دو كودك آمريكايي كه پرستاري اش را به عهده دارد مي خواهد از مرز به شكل غيرقانوني عبور كند، او ناگزير است براي رويارويي با خشونت آمريكايي بچه هاي خودشان را قرباني كند.
ايناريتو ماجراي چالش برانگيزي را انتخاب كرده است و تمام توان اش را به كار برده است تا توزيع كننده دخالتي در روند كار او نداشته باشد و آزادي عمل اش را كاملاحفظ كند، او در اين باره مي گويد: «بابل در اصل سه فيلم است كه در چهار كشور مختلف ساخته شده است كه سه يا چهار نام بزرگ به اضافه تعداد زيادي سياه لشكر فيلم را پيش مي برند. با اين حال من فيلمي ارزان و با كمترين هزينه ها ساخته ام و در اصل با سرمايه شخصي ام اين اثر به اين جا رسيده است، هر بخش جداگانه ساخته شد و بعد مونتاژ دقيق روي آن صورت گرفت. بايد بگويم كه اين فيلم درست همان است كه من مي خواستم، تك تك لوكيشن ها، ديالوگ ها و در يك كلمه من از تمام برش ام به عنوان يك كارگردان در ساخت اين اثر استفاده كرده ام، درست مثل عشق سگي و 21 گرم. البته فكر مي كنم بخشي از اين ماجرا به خوش شانسي من باز مي گردد.»
او كه در اين اثر با ستاره اي همچون براد پيت همكاري كرده است، معتقد است بازيگر حرفه اي و نابازيگر هر دو به يك اندازه براي او ارزش دارند و مهم اين است كه آن شخص با روح داستان ارتباط برقرار كند. به نظر او برادپيت به اين ارتباط رسيده است: «اين فيلم تماماتجربه دشواري بود و اگر بخواهم از واژه هاي خودم استفاده كنم بايد بگويم واقعااعصاب خردكن و سرشار از اضطراب بود. بايد بگويم كه هدايت هنرپيشه ها به يك زبان ديگر معمولاآسان نيست و زوج آمريكايي كه در مغرب زندگي مي كنند و حس اضطراب آلود آن ها از همه بخش ها سخت تر بود. اين بخش بايد اندوهباري اش را به تماشاچي القا مي كرد. برادپيت خودش هم قبول دارد كه اين نقش، نقش او نبود، بلكه انتخاب من بود كه او را در اين قالب فرو برد، او آمريكايي مناسبي است كه من براي اين داستان نياز داشتم. او در اين اثر با نقش اش به مقابله با غريزه اي كه آدم را راهنمايي مي كند مي رود.
برادپيت از شكل و ظاهر هميشگي اش در بابل فاصله گرفته است. او به ايفاي نقش در يك شرايط سخت انساني و سنت شكننده مي پردازد، آن قدر كه به نظر مي رسد باعث افزايش هورمون آدرنالين در خون مي شود. اين پسر خوشگل و دوست داشتني نماد يك شهروند آمريكايي است.» او فوجي از سياهي لشكرها را در اين اثر به كار گرفته است، آن قدر كه فضاي فيلم پر است از آدم هايي با شخصيت هاي متفاوت، ايناريتو در اين باره مي گويد: «كار كردن با بلانشت و پيت همان قدر سخت بود كه سر و كله زدن با مردم روستايي و ساده اي كه تا به حال يك بار هم دوربين نديده اند. من در اين بخش تمام تلاش ام را به كار بستم تا تماشاچي راحت باشد مي خواستم مرزهاي زباني را از بين ببرم، آدم هايي را كه انگليسي حرف مي زنند و با تمام قدرت سعي مي كنند از بابليسم جدا شوند. افسانه برج بابل پيرنگ اين فيلم است، آدم هايي كه برج بلند بابل را مي سازند تا از آن بالا بروند و به خدايان تيراندازي كنند، ملك خواب به دستور خدايان كاري مي كند كه آن ها صبح فردا هيچ كدام زبان ديگري را نفهمند، صبح روز بعد وقتي مردم از خواب بيدار مي شوند تا از برج بالا بروند، هيچ كدام زبان ديگري را نمي فهمند و همه آن ها روي زمين پراكنده مي شوند، من به اين افسانه معتقدم و واقعافكر مي كنم منشا زبان بايد يك چنين چيزي باشد.»
ايناريتو در مغرب روزهاي سختي را پشت سر گذاشت تا توانست از مردم روستايي براي ايفاي نقش در اين فيلم استفاده كند: «من و همراهانم وارد يك مسجد شديم و بعد از نماز مغرب اعلام كرديم كه مي خواهيم در آن جا يك فيلم بسازيم و بعد هم صدها راش ويديويي مختلف گرفتيم، آن هم از آدم هايي كه قبلاهيچ وقت دوربين نديده بودند. در اين ميان خانمي به نام حيان عباس كه يك هنرپيشه نامدار مغربي است مربي ديالوگ شد و حرف هاي سياهي لشكرهاي مغربي را براي ما ترجمه مي كرد در اصل اين خانم دست راست من بود. در مغرب ما براي حرف زدن روند جالبي را در پيش گرفته بوديم و خيلي وقت ها با زبان ايما و اشاره با هم حرف مي زديم.»
داستان لله مكزيكي انگار يكي از دلمشغولي هاي اصلي ايناريتو بود، شايد براي همين بخش است كه قصد دارد همزمان با اكران فيلم در آمريكا، ژاپن و مراكش اين فيلم را در مكزيك هم روي پرده ببرد، او در اين باره مي گويد: «اين لله به واقع يكي از هسته هاي اصلي است كه از بچه هاي خانواده آمريكايي كه در مغرب زندگي مي كنند مراقبت مي كند، من داستان مشابه اين را از لله اي كه در كودكي مراقب من بود، شنيده بودم، او داستان هاي غمناك زيادي را براي من تعريف مي كرد و شايد اين بخش از فيلم يك نوع اداي دين است به او.آدريانو باراس كه نقش لله مكزيكي را بازي مي كند پيوند دروني عميقي با من دارد، او مادر بازيگر اصلي فيلم عشق سگي است و گائل در اين فيلم نقش نوه مادر واقعي اش را بازي مي كند.»
ايناريتو همه اين آدم ها را براي اين به بازي گرفته است كه تنها از يك چيز حرف بزند و آن هم دنياي دشواري كه ايجاد رابطه در آن درست مثل وضعيت آدم هايي مي ماند كه در افسانه برج بابل زبان همديگر را نمي فهميدند: «آدم هايي كه سعي مي كنند از فراسوي مرزبندي هاي زباني بگريزند. اين كه چقدر انسان شكننده و آسيب پذير است. شايد اگر من يك كارگردان مهاجر و به نوعي تبعيدي نبودم هرگز اين دشواري را درك نمي كردم. عقايد، تعصب هاي نژادي و قومي خيلي بيشتر از مرزها ما را از هم دور مي كند. من يك سال آزگار، با خانواده ام به اين نقاط سفر كردم بچه هاي هشت و 11 ساله ام هم به اندازه من با اين مساله در كشاكش بودند.
گيرمو آريا نويسنده فيلمنامه 21 گرم هم با من در اين اثر همراهي كرد، او هم به اندازه من از همه اين آسيب ها در رنج بود. به نظرم اگر همكاري او نبود اين فيلم اين قدر صاف و تراشيده از آب در نمي آمد.
به هرحال من هرگز منكر اين مساله نبودم، همه فيلم هاي من يك جور بيان ديدگاه من نسبت به هر آنچه در اطراف مي گذرد، است. اين فيلم به شدت شخصي است و در بر گيرنده تمام عقايد من، اعم از اين كه من چه كسي هستم، ضعف هاي من و سليقه ام.»
ايناريتو در روايت دوم كه حول محور دختر كر و لال ژاپني مي گذرد، به عقب رفته است و انگار مي خواسته خيلي صامت بسازد. «دوربين را روي دختر با استعداد كر و لال زوم كرده ام، اين بخش يكي از آن لحظه هاي مسحوركننده بود و من از آن لذت بردم. اين سه داستان انگار ربط ظاهري به هم دارند، اما همه اين بخش ها تنها درحد يك تماس با هم ارتباط دارند، حتي خود من هم اين سير را دنبال مي كنم.»
ايناريتو اين روزها قصد دارد با گيرمو آريا و خانواده اش به جنوب اسپانيا سفر كند و مدتي را در آرامش سپري كند، او مي گويد: «مي خواهم چند ماه استراحت كنم و از شش اكتبر و همزمان با نمايش فيلم ام به همراه بچه هايم شروع به سفر كنم، دلم مي خواهد اين فيلم به آنچه كه مي خواهد برسد. بابل يعني زندگي امروز كه هر جا و هر لحظه تو بايد پاسپورت و سوءپيشينه ات را نشان بدهي.»
اين فيلم که تکميلکنندة سهگانهاش (اول «عشق سگی» و بعد «21 گرم») با روايتهای عجيب و غريب و پازلوار ايناريتوی مکزيکی است، اينبار چهار داستان جداگانه را که در نقاط مختلف دنيا و برای آدمهايی با مليتها و زبانهای مختلف اتفاق میافتد، با هم جلو میبرد.
اين جمله را هم خود ايناريتو دربارة داستان «بابل» گفته: «هميشه ما دربارة مرزهای فيزيکی ميان کشورها حرف میزنيم، غافل از اينکه مرزهای اصلی ميان «ما» هستند.» فيلم بابل ساخته الخاندرو گونزالس، به شيوه کارهای قبلی اين فيلمساز، روايتهایی موازی از سه داستان مختلف در سه قاره مختلف جهان بود که سرنوشت آدمهای آن بدون اينکه بخواهند، به حکم تقدير و تصادف رقم خورده و در جائی به همديگر گره میخورد.
جدا از پلات زيبا، هوشمندانه و پيچيده، فيلم الخاندرو تصويری تلخ از وضعيت امروز جهان است و نشان میدهد که انسانها در هر کجای جهان باشند، میتوانند قربانی شرايط سياسی و فضای پرسوءظن، ترس آور و تهديد آميزی باشند که بر جهان سايه افکنده است.
گونزالس در حرفهایی که در مراسم اختتاميه و پيش از شروع نمايش فيلم بر زبان راند، گفت که بابل سومين قسمت تريلوژی اوست و در اين فيلم میخواست بيش از هرچيز بر رابطه فرزندان و والدين آنها در سه قاره مختلف جهان، يعنی آسيا، آفريقا و آمريکا متمرکز شود.
وی در گفتگوی خود با رسانهها اعلام کرد که همکاری طولانی و پرثمر او با گيلرمو آرياگو فيلمنامه نويس فيلم که منجر به توليد فيلمهای درخشان امورس پروس و ۲۱ گرم شده بود، با اين فيلم به پايان رسيد.
بازیهای تحسين برانگيز بازيگران بومی و ناشناس در کنار چهرههای مشهور سينما از جذابيتهای اين فيلم زيبا و فراموش نشدنی است. همينطور موسيقی تاثيرگذار آن که ساخته گوستاوو سانتائولالا است که توانسته به نحو خلاقی، تمهای مختلفی ازموسيقی سه قاره را با هم بياميزد.