"زودیاک"، ششمین فیلم دیوید فینچر همچون سایر فیلم های او فضایی تیره، سیاه و ترسناک دارد.
زودیاک، بر اساس ماجرای قتل های زنجیره ای ساخته شده است که برای چند دهه به عنوان یک معما در آمریکا مطرح بود و سرانجام نیز هیچ سرنخ محکمه پسندی از قاتل به دست نیامد.
به همین دلیل نیز رویکرد فینچر در این فیلم، حرکت روی مرز میان ژانرهای "فیلم سیاه" و روزنامه نگاری تحقیقی است تا همچون سایر فیلم هایش، نمایان کننده وحشت درونی در جامعه آمریکا باشد.
او در این فیلم، قواعد هالیوودی (مانند برجسته سازی قهرمان و ضد قهرمان) و حتی فیلم های قبلی خود را کنار می گذارد و برای تاکید بیشتر بر روزنامه نگاری تحقیقی که روایت متکی به آن است، تصویر برداری فیلم را با دوربین دستی ویدیئویی انجام داده است.
برخلاف سایر فیلم های هالیوودی و حتی فیلمی چون هفت، فینچر به واقعیت وفادار مانده است و همان فضای ابهام آلود و راز آمیزی که در دنیای واقعی نیز بر سر این معمای جنایی وجود دارد را به نمایش درآورده است.
با وجود آنکه قتل ها و قاتل محور اصلی روایت است اما هیچ اغراقی در آن نیست، و از همین روست که فیلم بیش از قاتل - که درباره اش چیزی جز همان حدس و گمان های روزنامه نگاران نمی دانیم - به کشف و جستجوهای روزنامه نگاران در کنار دو کارآگاه پلیس می پردازد و تماشاگر را نیز با خود می کشاند.
با وجود آنکه از ابتدا تا به آخر، تحول چشمگیری در ساختار درام برای کشف معما صورت نمی گیرد و علیرغم آنکه برخی از تماشاگران نیز ممکن است از سرنوشت داستان خبر داشته باشند، اما فیلم در جذب تماشاگر تا لحظه پایانی کاملا موفق است. از همین روست که بسیاری از منتقدان معتقدند که این فیلم حتی ارزشمندتراز فیلم تحسین شده ای چون هفت است.
بازیهای همه شخصیت های اصلی فیلم به ویژه جک گایلن هال بسیار واقعی به نظر می رسد و این امر به جنبه واقع گرایی فیلم بیش از هر چیزی افزوده است.
با این حال این فیلم هم همان ویژگی های ساختاری فینچر را نیز دارد. فضاهای درونی، تاریک و ترسناک هستند. اغلب صحنه های فیلم در شب می گذرد و کاراکترها، ویژگی های منحصر به فرد خود را دارند و در یک نقطه اوج، ناگهان رفتاری غیرعادی از آنها سر می زند.
فینچر در زودیاک بیش از آنکه به فیلم های جنایی که خود در فیلم نیز به آنها اشاره می کند نزدیک شود، به سبک روزنامه نگاری تحقیقی نزدیک می شود که از همین رو بر جنبه های واقع نمایی آن می افزاید.
درباره کارگردان
دیوید فینچر متولد آگوست 1962 در ایالت کلرادو آمریکا است. او از هشت سالگی با دوربین هشت میلمیمتری به ساخت فیلم روی آورد. بعدها به دانشکده فیلم رفت و کاری در حرفه فیلم برای خود دست و پا کرد.
پس از مدتی در استودیوی آی ال ام (ILM) مشغول به کار شد که برای اولین بار نامش در تیتراژ فیلم بازگشت جدای از سری جنگ ستارگان ( اپیزود ششم) ثبت شد.
او در سال 1984 اولین فیلم تبلیغاتی خود را برای انجمن سرطان آمریکا ساخت که سبب شد تا وی شانس کارگردانی مستندی در باره ریک اسپرینگ فیلد، خواننده مشهور دهه هشتاد، را بیابد.
از این زمان او به ساخت فیلم های تبلیغاتی برای شرکت های مشهوری چون نایک، پپسی، سونی و لی وایز پرداخت و کار در زمینه ساخت ویدئوهای موسیقی را نیز آغاز کرد.
یکی از مشهورترین آنها، ویدئوهایی است که برای مدونا ساخته است. وی همچنین برای بسیاری از خوانندگان مشهور نظیر بیلی آیدل، جورج مایکل، مایکل جکسون، آئروسمیت، پائولا عبدل و رولینگ استونز نیز ویدئو کلیپ ساخته است.
موفقیت های او درکارگردانی فیلم های تبلیغاتی و ویدئو کلیپ های موسیقی راه او را برای کارگردانی اولین فیلم بلند سینمایی اش باز کرد و ساخت قسمت سوم بیگانه به او واگذار شد. قسمت های قبلی را جیمز کامرون و ریدلی اسکات کارگردانی کرده بودند.
این پرهزینه ترین فیلمی بود که برای ساخت اولین فیلم به یک کارگردان تازه کار واگذار شده بود. اولین تجربه کارگردانی برای بیگانه 3، چندان برای فینچر رضایت بخش نبود زیرا کمپانی فاکس قرن بیستم از پیشنهادهای او برای ایجاد تغییراتی در تولید فیلم سرباز زد و وی را به شدت محدود کرد، به این ترتیب با وجود آنکه فیلم برای جلوه های ویژه اش نامزد اسکار شد و با فروش نسبتا خوبی در گیشه روبرو شد، نظر منتقدان را به خود جلب نکرد.
در نتیجه وی به کار سابقش بازگشت. این بازگشت با دریافت جایزه گرمی در سال 1994 برای وی همراه شد که اسکار موسیقی خوانده می شود. او این جایزه را برای کارگردانی ویدئو کلیپ عشق قدرتمند برای گروه رولینگ استونز دریافت کرد.
در سال 1995 شانس فیلمسازی بار دیگر به سراغ وی آمد و او برای کارگردانی فیلمی جنایی بر اساس سناریویی از آندرو کوین والکر برگزیده شد، هفت، اولین فیلمی است که آن را می توان بطور کامل فیلمی از فینچر دانست.
این فیلم که به همراه بازی در ایران نیز( با سانسورهای متداول) به نمایش درآمده است و همزمان با فروش 300 میلیون دلاری با نقدهای ستایش آمیز منتقدان روبرو شد، داستان یک قاتل زنجیره ای است که با انگیزه پیروی از خرافه های مذهبی دست به جنایت می زند.
دو سال بعد، او یکی از جذاب ترین فیلم های دهه نود را ساخت: بازی، فیلمی که تا به آخر تماشاگر را در مرز دنیای واقعی و مجازی سرگردان می کند.
در سال 1999 باشگاه نبرد را ساخت که با نقدهای متفاوتی روبرو شد اما در گیشه موفق بود و در رده بندی مرجع اینترنتی سینما (IMDB) نیز در بین فیلم های محبوب قرار گرفت.
در سال 2002، اتاق وحشت را با بازی جودی فاستر ساخت که برخی آن را بیشتر فیلم استودیو و تهیه کننده می دانند تا کارگردان، با این حال این فیلم هم از دنیای فینچر دور نیست.
درباره فیلم
زودیاک با دوربین دیجیتال HD تصویربرداری شده است و از همین رو فیلمی متفاوت با سایر تولیدات هالیوودی به نظر می آید.
فیلم براساس دو کتاب رابرت گری اسمیت درباره قاتل زنجیره ای که تحت عنوان زودیاک شناخته می شد، ساخته شده است و فینچر نزدیک به دو سال را صرف تحقیق در باره این وقایع کرده است.
فیلم نخستین بار در جشنواره کن 2007 به نمایش درآمد و با تحسین منتقدان روبرو شد.
شناسنامه:
خلاصه: پس از قتل دو نوجوان، روزنامه سانفرانسیکو کرونیکل ، یادداشتی از قاتل دریافت می کند که تایید کرده است او دو نوجوان را کشته است. پس از آن نیز وی هر بار پس از قتلی تازه، نامه ای برای این روزنامه ارسال می کند. پل آیوری خبرنگار سرویس جنایی روزنامه می کوشد تا ردپایی از قاتل به دست بیاورد ولی در نهایت نا امید و مایوس می شود. در این میان رابرت گری اسمیت، کاریکاتوریست روزنامه نیز به ماجرا علاقمند می شود و تلاش می کند تا به پلیس که به هیچ سرنخ محکمه پسندی دست نیافته است کمک کند. او یافته هایش را در دو کتاب در سال های 1986 و 2002 منتشر می کند، اما تا پایان نیز علیرغم وجود یک مظنون مشخص، هیچ مدرک مهمی برای ایراد اتهام به وی یافت نمی شود.
کارگردان: دیوید فینچر، فیلمنامه: جیمز واندربیت، براساس کتابهای رابرت گری اسمیت، تصویربرداری: هریس ساویدس، تدوین: آنجوس وال، موسیقی: دیوید شایر، بازیگران: جک گایلن هال(رابرت گری اسمیت)، مارک رافائلو(کارآگاه دیوید توشی)، آنتونی ادواردز (کارآگاه ویلیام آرمسترانگ)، رابرت داونی جونیور( پال آیوری) ،برایان کاگز( ملوین بلی)، محصول برداران وارنر، پارامونت و فونیکس، آمریکا 2007، 158 دقیقه
داستان فیلم در سانفرانسیسکو می گذرد. قاتلی درست به چند جنایت می زند و نامه هایی را با امضای زودیاک برای روزنامه ای ارسال می کند. پلیس خبر از حضور یک قاتل سریالی می دهد. طراح روزنامه سانفرانسیسکو کرونیکل شیفته این پرونده شده و سعی می کند قاتل را پیدا می کند. یک خبرنگار بخش جنایی هم پرونده را دنبال می کند. پلیس هم تلاش فراوانی برای به دام انداختن قاتل انجام می دهد. اما قاتل در گذر زمان به رغم حضور دائمی زودیاک در رسانه ها، هرگز به دام نمی افتد.
بار دیگر مثل همه فیلم های دیوید فینچر با مضمون دل مشغولی « ویرانگرانه » روبرو هستیم.
گایلن هال که قاتل، اولین نامه هایش را برای نشریه او می فرستد، همسر و خانواده اش را فراموش کرده و به دنبال قاتل می افتد. او در صحنه ای سه پسرش را هم در آشپزخانه درگیر فرضیه هایش برای یافتن قاتل کرده و تلاش می کند همسرش بویی نبرد. مارک روفالو به نقش کاراگاه سختکوش یادآور کلینت ایستوود و استیومک کوئین است اما مثل برادپیت در « هفت » نمی تواند معماری پرونده را بگشاید. رابرت داونی جونیور در قالب خبرنگار بی حوصله فرصت مناسبی یافته تا زندگی اش را با سرنوشت قربانیان گره بزند. آنها مطالعه می کنند، تحقیق می کنند، استنتاج می کنند ولی بیش از نزدیک شدن به قاتل به ماهیت وجودی شان نزدیک می شوند؛ همان مسیری که سیگورنی ویور در « بیگانه 3 » و برادپیت در « هفت » پیمودند.
در نگاه نخست به نظر می رسد فینچر فرصت مناسبی یافته تا در منطقه بینابین به تعلیق مورد علاقه اش ادامه دهد، بی آنکه بخواهد به سوی هیچکدام از قطب های ای میدان گرایش یابد. اما ترکیب وجودی برخی از فیلمنامه ها به صورتی است که حتی با کمی فاصله گرفتن از آنها، ماهیت شان تغییر می کند و اساساً موجودیت شان در خطر نابودی قرار می گیرد. فینچر می داند « زویاک » می توانست با کمی تغییر، مشابه فیلم های تخیلی قاتل های سریالی شود. به ویژه که قاتل واقعی برحسب توصیف برخی از آنهایی که از جنگ او گریخته اند، نقابی برچهره داشت و گردنبندی بر سینه اش خودنمایی می کرد.
قصه در « زویاک »، برخلاف « هفت »، مهم تر از فضا به نظر می رسد. شاید برای آنکه فینچر اینجا می خواهد به آنچه در دو کتاب « زودیاک » و « نقاب زودیاک » (نوشته رابرت گری اسمیت که نقش او را در فیلم گایلن هال بازی می کند) وفادار بماند. در حقیقت او تا حد زیادی قصه گو شده واگر قاتل در انتهای فیلم به دام می افتاد، اساساً با یک اثر نمونه ای در این ژانر روبرو می شدیم. جزئیات پلیسی اثر مثل اثر انگشتی که روشن نیست به قاتل تعلق دارد یا مأموران پلیس، یا رمزگشایی نامه ها که اساساً شرلوک هلمزی است، سرگرم کننده اند ولی ظاهراً خود فینچر هم به آنها علاقه ای ندارد. فینچر سعی کرده تا زبان بصری ای بیابد که هم با واقعیت همسان باشد (چون قصه واقعی است) و هم مالیخولیایی جلوه کند چون آدم هایش در فضایی مصروع غوطه می خورند.
«زودياك» نام جديدترين فيلم ديويد فينچر است. اين كارگردان فيلمهاي دلهره آور روان شناختي كه شاهكار «هفت» همچنان بهترين فيلم او است در اين گفتوگو از علاقه اش به «زودياك» و تحقيقاتي كه در مورد قتلهاي او انجام داده صحبت ميكند و از خاطرات دور و دراز سالهايي ياد ميكند كه در شهر سانفرانسيسكو زندگي ميكرده و اين شهر در دستان اين قاتل زنجيرهاي بوده... اين گفتوگو را با دو توضيح بخوانيد: يكي اينكه واژهzodiac در زبان انگليسي به معناي «منطقه البروج» است و ديگر اينكه اين فيلم در شصتمين جشنواره «كن» در فرانسه حضور دارد.
جك استار-فرشيد عطايي-مووي فست-15 مي2007- آيا براي ساخت فيلم زودياك نياز به تحقيق زياد و بازبيني پروندههاي اصلي قتلهاي زنجيرهاي مربوطه داشتيد؟
ديويد فينچر: تا آنجا كه ممكن بود اين كارها را انجام داديم. البته در روند كار به يكي دو تا حدس و گمان هم متوسل شديم. به هر حال چيزهايي هستند كه براي پرداختن به آنها يا بايد از قوه تخيل خود استفاده كنيد و يا از سند و مدرك مطمئن استفاده كنيد. ما بين گزارشهاي پليس و خاطرات مردم تفاوتهايي پيدا كرديم و هر جا كه ممكن بود و هر جا كه گزارش پليس در اختيار مان بود به گزارش پليس مراجعه ميكرديم به جز البته يك مورد. ما همچنين تلاش كرديم تا آنجا كه ممكن بود به روايت نويسنده كتاب زودياك و تحقيقات «رابرت گري اسميت» وفادار بمانيم.
اولين بار كي اسم قاتل زنجيرهاي به نام «زودياك» به گوشتان خورد؟
يادم هست كه يك بار وقتي داشتم از مدرسه به خانه بر ميگشتم متوجه شدم پليس بزرگراه پشت سر اتوبوس مدرسه ما دارد حركت ميكند... تا يكي دو روز وضع به همين منوال بود، يعني پليس بزرگراه پشت سر سرويس مدرسه ما حركت ميكرد و يادم هست كه موضوع را با پدرم در ميان گذاشتم; پدرم نويسنده بود و در خانه كار ميكرد. او وقتي از موضوع باخبر شد، گفت: «آره، آره، درست است; يك يارويي هست كه تا حالا چهار نفر را كشته و يك نامه به روزنامه فرستاده و تهديد كرده كه يك تفنگ قوي بر ميدارد و با آن تايرهاي اتوبوس مدرسه را ميتركاند و بچههاي توي آن را ميكشد.»
من هم برگشتم و به پدرم گفتم: «خب تو كه توي خانه كار ميكني ميتواني راننده سرويس مدرسه ما بشوي!» يادم هست در آن لحظه براي اولين بار اين سئوال در ذهنم شكل گرفت كه آيا پدر و مادر من شايستگي مراقبت از آن بچهها را دارند يا نه... ولي آره، من آن روزها را يادم هست، فكر كنم كلاس اول يا دوم بودم; يادم هست در زمين بازي بچهها با هم شوخي كنان ميگفتند: «زودياك به جيم دانبار زنگ زد، زودياك به جيم دانبار زنگ زد!» ما آن موقع شش، هفت سالمان بود. زمانه عجيب و غريبي بود.
ولي وقتي به گذشته بر ميگردم و آن سالها را از ديد يك آدم بالغ ميبينم همه چيز برايم عجيب و غريبتر ميشود، وقتي در واقع به اين مورد نگاه ميكنيد و به شخصيتها نگاه ميكنيد و متوجه ميشويد كه هرگز نميتوانستيد اين چيزها را در تخيل خود بسازيد. پس جالب است كه ضرورتي نداشته باشد در كوچه پس كوچههاي خاطرات قدم بزنيد، و از طرفي اين هم جالب است كه از ديد كسي به قضيه نگاه كني كه سوار اتوبوسي باشد و با خود بگويد: «يك نفر ميخواهد ما را با تير بزند...» و بعد هم از ديد يك آدم بالغ به قضيه نگاه كنيد و بگوييد: «اين يك ريسك تقريبا حساب شده است. اين قاتل اهالي والجو و ناپا را ميكشد و فاصله شهر ما از اين دو شهر 25 يا 35 كيلومتر بيشتر نيست، پس جان همه ما در امان است.» ولي يادم هست كه در آن زمان پيش خودم فكر ميكردم كه پدر و مادرم ديوانه هستند.
در فيلم لحظهاي هست كه رابرت گري اسميت (با نقش آفريني جيك گيلنهال) چشمانش را به روي مظنون اصلي يعني «آرتور لي الن» (جان كرول لينچ) ميبندد...
رابرت گري اسميت نزديك 10 سال زودياك را تحت تعقيب خود داشت. خيلي جالب است. يك نفر گفته بود: «نكتهاي كه درباره رابرت متوجه ميشوي اين نيست كه او آدم مقاوم و سرسختي است بلكه اين موضوع است كه او شخصيتي دارد كه ميخواهد حسابي ته و توي قضيه را دربياورد و خلاصه تا آنجا كه ممكن است همه چيز را بفهمد...» هر كاري كه آرتور لي الن ممكن است انجام داده باشد مسلما وقتي دست سرنوشت رابرت گري اسميت را به دنبال او انداخت، تاوانش را داد.
آيا براي شما تحقيق در مورد اين موضوع جالب است كه پروندههاي حل نشده چه تاثيري ممكن است بر روي كساني داشته داشته باشد كه در مورد آنها بازجويي و تحقيق ميكنند؟
خب، نكته اصلي فيلم طرح اين پرسش است كه: عدالت چيست؟ آيا دانستن عدالت است؟ آيا ديدن اينكه كسي را لخت كنند و سوزن را در دستش فرو كنند، عدالت است؟ آيا اينكه به دست كسي دست بند بزنند و او را ببرند اين عدالت است؟ مقابله به مثل چيست؟ چه درجات مختلفي دارد؟ در پايان داستان و يا در پايان يك قسمت براي پذيرش چه نكاتي بايد خود مان را آماده كنيم؟ در اينجا شما با فيلمي طرف هستيد كه با رفتار بي رحمانه با آدمهاي بي گناه شروع ميشود و بعد هم كل فيلم ميشود اين: «ما بايد او را پيدا كنيم، ما بايد او را پيدا كنيم، ما بايد او را پيدا كنيم.»
و شايد هم شما آنها را پيدا كنيد و شايد هم آنها قسر در بروند، و يا شايد كوچه پس كوچهاي باشد كه شما وارد آن نشده باشيد و با گذشت زمان تمام اينها اشكار ميشود... و در اصل ماجرا چيست كه براي شما مهم است؟ چه چيزي باعث ميشود كه شما بگوييد: «بايد در اين مورد به يك نتيجه اي برسم»؟
يك بار يك نفر به من گفته بود: «لازم نيست كه تمام مارهاي زنگي توي دنيا را نابود كنيد، فقط كافي است بدانيد كه آنها كجا هستند.» و به نظر من آنها در اين مورد هم به همين نتيجه ميرسند; آنها نميخواهند در را به روي كسي يا به روي هيچ كس ببندند و يا حتي به روي شخصي كه آنها به او مظنون بودند ببندند، آنها نميخواهند فيلم به نقطه رضايت بيننده برسد.
زندگي اينطوري نيست...
نه، زندگي خودش را گرفتار مسائل نميكند، بلكه خودش را به شكلهاي پيچيده نشان ميدهد.
پليسها در مورد موارد اينچنيني به يك سري احساسات ميرسند، اينطور نيست؟
اين يكي از نكاتي بود كه وقتي در مورد پرونده زودياك تحقيق ميكردم واقعا تحت تاثير عملكرد پليس قرار گرفتم. پليسهايي را ميبيني كه از هوش نرمال برخوردارند ولي در عين حال چيزي را دارند، همان به قول شما احساسات كه باعث ميشود پليس مثلا چنين چيزي را بگويد: «توي چشمانش نگاه كردم و ميدانستم كه كار خودش است، ولي هيچ كاري نميتوانم بكنم.» اين يك چيز بسيار عجيب و در عين حال با ارزش است كه نميتوان آن را ناديده گرفت.
خيلي از قاتلين زنجيرهاي نسبت به افسران پليس وسواس دارند...
وقتي شما از قاتلين زنجيرهاي حرف ميزنيد از مطمئنترين آدمها كه حرف نميزنيد [مي خندد]. اين مسئله خيلي عجيبي است، عجيب از اين لحاظ كه آنها در فيلمها به صورت آدمهاي خيلي خشن و با اعتماد به نفس نشان داده ميشوند در حالي كه آنها در واقعيت اينگونه نيستند. نكته جالب توجه در مورد زودياك براي من اين است كه به عقيده من كارهايي كه او ميكرد براي مثله كردن و يا كشتن آدمها نبود بلكه او ميخواست با روزنامه سانفرانسيسكو كرونيكل ارتباط برقرار كند و همين به مراتب راضي كنندهتر و اغوا برانگيزتر از كاري شد كه در ابتدا شروع كرده بود.
ظاهرا او بعضي از كارهايش را از فيلمهاي سينمايي تقليد ميكرده...
نميدانم اين حرف تا چهاندازه صحيح است. به نظر من براي اينكه پا را از محدوديتهاي طبيعي انسانها فراتر بگذاري بايد تخيل خيلي قوي اي داشته باشي. بنابراين واضح است كه او براي اين منظور از فيلمهاي سينمايي استفاده ميكرده. من هميشه پرسيدهام كه اگر فيلمي مثل «هفت» اكران شود و تا هفته هشتم و نهم روي پرده باشد به سانس بعد از ظهر ميروي و همه كساني را كه آنجا هستند دستگير ميكني!... [مي خندد]. يا مثلا فيلم «اره». اگر تماشاگر در سانس بعد از ظهر هفتمين هفته اكران فيلم «اره» ميرود و آن را تماشا ميكند فقط به اين دليل است كه تماشاي اين فيلم لذت متفاوتي به او ميدهد. بله، به نظر من خيلي جالب خواهد بود. در اين فيلم تصوير خيلي متفاوتي از يك قاتل زنجيرهاي ارائه شده است.
شخصيت «عقرب قاتل» در فيلم «هري كثيف» تقريبا بر اساس شخصيت «زودياك» نوشته شده است كه اين البته موضوع شوك آوري است چون اين فيلم در سال 1971 ساخته شده بود يعني درست همان موقع كه زودياك به روزنامه سانفرانسيسكو كرونيكل نامه ميفرستاد. آيا اطلاع از اين ارتباط شوك آور بود؟
حقيقتش را بگويم، من از آن فيلم خوشم نيامد. وقتي فيلم را ديدم به شدت از آن بدم آمد. پيش خودم فكر ميكردم: آنها دارند يكي از اتفاقاتي را كه من به خاطر دارم به فيلم تبديل ميكنند.« در فيلم لحظه مهمي هست كه بر اساس آن ساخته شده. پليس سانفرانسيسكو دارد فيلم «هري كثيف» را كه هنوز اكران نشده تماشا ميكند. همه آن آدمها در ساخت آن فيلم همكاري كردند. آن صحنه در فيلم يك صحنه كاركردي است و تقريبا مانند يك پل ارتباطي عمل ميكند.
وقتي ديويد توچي و بقيه افسران پليس فيلم را در زندگي واقعي تماشا كردند احتمالا بايد برايشان وحشتناك بوده باشد...
خب، جالب است. آنها خيلي در مورد خنديدن حرف ميزنند و اينكه چقدر خنديدند. ولي من يادم هست كه وقتي آن فيلم را ديدم از آن بدم آمد چون زودياك موضوع سادهاي نبود. زودياك دو سال، جشنهالويين ما را نابود كرد، ميدانيد؟ مردم همه به خاطر جنايتهاي او دچار ترس و وحشت شده بودند. البته مردم براي مقابله با زودياك تفنگ نخريدند و در خانههاي خود حالت آماده باش نداشتند ولي كلا وضعيت ناخوشايندي بود. وضعيت خيلي ناخوشايندي بود، نامه نگاريهاي زودياك و اينكه همه را كفري ميكرد. ولي يكهو در اواخر سال 1971 بود كه همه چيز مربوط به زودياك تمام شد.
اين فيلم به خودي خود وجود مستقلي دارد. اين فيلم البته جنبه سرگرم كنندگي خود را دارد و بنابراين ميشود گفت كه از موضوع زودياك به عنوان سكوي پرش استفاده كرده است. ولي من يادم هست كه با ديدن آن گفتم: «اين فيلم خوب نيست.» نه اينكه فيلم فاقد احساس و عاطفه لازم باشد; مشكلش فقط اين بود كه عجيب و غير عادي به نظر ميرسيد. من در مورد اجراي دوباره صحنههاي مربوط به خنجر زني «بريه سا» [در فيلم «زودياك»] همين حس را دارم. وضعيت عجيب و غريبي بود. حس عجيبي داشت كه از كسي بخواهي اين كارها را برايت انجام بدهد. هر وقت كسي از زودياك حرف ميزد حتما در مورد خنجر زنيهاي بريه سا هم صحبت ميكرد، ولي بعد از خنجر زنيهاي بريه سا اتفاقات خيلي زيادي رخ ميداد. خنجر زني او به همان لحظه ختم نميشد و عواقب آن تا ساعتها طول ميكشيد. مثلا «سيسيليا شپارد» بعد از وارد آمدن ضربات خنجر تا چند روز زنده بود، و برايانهارتنل تا به امروز هم زخم ضربات خنجر بريه سا بر روي بدنش هست.
يك نفر نيم كيلومتررا سينهخيز كشاندرجادهاي تاريك طي ميكند و سعي دارد كه كمك پيدا كند ولي مورد با ضربات خنجر مواجه ميشود! اين وضعيت مسئوليت ميآورد. ما نميخواستيم از موضوع زودياك به عنوان سكوي پرش استفاده كنيم. ما ميخواستيم تا حد ممكن به نامههايي كه گري اسميت در مورد شان صحبت ميكرد وفادار بمانيم، البته تا آن حد كه گزارشهاي پليس مهر تائيدي بر قضايا بود و از حدس و گمان دوري كنيم.
يعني آن را به صورت مستند دربياوريد؟
نه; حتي يك فيلم مستند هم نه. چون اين فيلم مستند نيست. در اين فيلم ديدگاه شخصيت وجود دارد. ما براي ساخت آن حقوق اقتباس سينمايي دو كتاب را خريديم. اين دو تا كتاب را يك نفر نوشته بود. البته اين آقاي نويسنده به خاطر نتايجي كه به آنها رسيده و بعضي از اسنادي كه در اختيار دارد و اينكه چگونه به آنها دسترسي پيدا كرده تا به امروز با انتقادات زيادي مواجه شده، ولي واقعيت امر اين است كه او اين كار را كرده. او اتفاقاتي را كه در ارتباط با زودياك افتاده خيلي خوب درك ميكند. و ما هم سعي كرديم موضوع پرونده زودياك را تا حد ممكن كامل و جذاب ارائه كنيم.
يعني ميخواستيد هر طور شده به واقعيت دست پيدا كنيد؟
ميخواستم همه چيز براي من واقعي به نظر برسد. ميخواستم سالهاي دهه 1970 براي من همان حس و همان شكلي را داشته باشد كه در واقعيت داشت. مثلا خانهاش چه شكلي بوده و يا چه نوع ماشيني سوار ميشده.
ولي در اينجا ما نه تنها ميدانستيم كه مردم در آن موقع چه نوع ماشيني سوار ميشدند بلكه حتي شماره پلاك ماشين شان را هم ميدانستيم. من نميخواستم فيلمي درباره شكل پازلفي آدمهاي آن دوره بسازم. نميخواستم فيلمم يك كار پر زرق و برق و بي محتوا باشد. ميخواستم به همان شكلي آن را بسازم كه در واقعيت به نظرم ميرسيد. ميخواستم آدمهاي آن دوره در فيلم من به همان شكلي باشند كه پدر و مادر من ميشناختند و من تصاوير شان را ديده بودم.
در بعضي از فيلمهاي شما مضموني هست مبني بر اينكه شخصيتي ميخواهد كاري را انجام بدهد كه لزوما مفيدترين كار براي او نيست...
شايد. آن هم كمي البته. منظورم اين است كه بخش اعظم درام در يك فيلم بر دوش شخصيتي است كه نميخواهد كم بياورد و مقاومت ميكند، و يا شخصيتي كه با شرايط ميجنگد، و شكوه و عظمتي كه در پي اين رفتار به آن ميرسد يقينا اين چيزي است كه ما از آن بي بهرهايم.
وقتي ساخت يك پروژه در ذهن تان شكل ميگيرد آيا به اين موضوع هم فكر ميكنيد كه آن را به عموم چگونه ارائه كنيد؟
بله. مثلا ميگويم: «چگونه ميتوانيم كاري كنيم كه اين فيلم خوب بفروشد؟» مثلا تهيه كننده هيچ وقت نميآيد پوستري را براي فيلم «هفت» بسازد كه اصلا هيچ حرفي در مورد فيلم نميزند. بنابراين من نسبت به اين مسئله آگاه بودم. ولي اصول كلي كار اين است كه فيلمت را طوري بسازي كه تماشاگر بگويد: «عجب فيلمي! من دوست دارم اين فيلم را ببينم.»