کارل آلن که در بخش اعتبارات يک بانک کار مي کند، زندگي يکنواختي را مي گذراند. کار او از بام تا شام، گفتن نه به متقاضيان وام است. در بقيه ساعت روز نيز کار ديگري غير از نه گفتن به دعوت دوستانش براي تفريح و در نتيجه تماشاي تلويزيون در منزل ندارد. کارل به تمام معنا مردي است که به همه چيز "نه" مي گويد و هيچ انتظاري از زندگي ندارد. ولي وقتي بر خلاف ميل و اراده اش در يک سمينار شرکت مي کند، زندگي يکنواختش به هم مي ريزد. چون مجري سمينار، ترنس باندلي از شرکت کنندگان مي خواهد تا زندگي شان را با گفتن "بله" هاي بيشتر تغيير داده و بهتر کنند. کارل در آغاز به اين پيشنهاد به ديده شک مي نگرد، ولي مدتي خود را به روند حوادث مي سپارد و بعد از مدتي کوتاه، قدرت "بله" گفتن نهفته در وجود خويش را آشکار مي کند. همين اتفاق باعث مي شود تا زندگيش به شکلي دور از انتظار دستخوش تغيير شود. نه فقط ترفيع شغلي مي گيرد، بلکه عشق هم به زندگيش راه پيدا مي کند. کارل از آقاي نه به آقاي بله تبديل شده، ولي کم کم اين بله گفتن ها خود تبديل به مايه دردسرهاي تازه اي مي شود...
بازيگران: راف فاينس[مايکل برگ]، کيت وينسلت[هانا اشميتز]، ديويد کراس[مايکل برگ جوان]، ژينت هاين[بريگيت]، برونو گانز[پروفسور روئل]، سوزانه لوتر[کارلا برگ]، آليسا ويلمز[اميلي برگ]، فلوريان بارتولومي[تامس برگ]، فردريک بکت[آنگلا برگ]، ماتياس هابيخ[پيتر برگ]. 124 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، آلمان. نام ديگر: Der Vorleser. نامزد اسکار بهترين فيلمبرداري-بهترين کارگرداني-بهترين فيلم-بهترين بازيگر زن نقش اصلي و بهترين فيلمنامه اقتباسي،
سال 1958، آلمان پس از جنگ جهاني دوم. مايکل برگ نوجوان با هانا اشميتز که دو برابر سن وي را دارد، برخورد کرده و در مدتي کوتاه با هم رابطه عاشقانه پيدا مي کنند. کشف علاقه هانا به شنيدن قصه هايي که مايکل از روي کتاب براي وي مي خواند، باعث عميق تر شدن رابطه آن دو مي شود. اما يک روز هانا محل سکونت خود را تخليه کرده و ناپديد مي شود. هشت سال بعد، مايکل دانشجوي رشته حقوق شده و استادش وي را به همراه ديگر شاگردانش براي تماشاي محاکمه چند نفر از جنايت کاران جنگي نازي مي برد. در دادگاه مايکل بار ديگر هانا را مي بيند، ولي اين بار لباس محکومان را به تن دارد. هانا که در زمان جنگ نگهبان بازداشتگاه بوده، متهم به همدستي در مرگ ده ها انسان است. همدستانش نيز براي خلاصي از مجازات هاي سنگين نقش وي را در ماجرا پر رنگ تر جلوه مي دهند. هانا بعد از امتناع از آزمون بررسي دست خط، اتهام را پذيرفته و به زندان ابد محکوم مي شود. تنها مايکل از راز او باخبر است. ولي کوششي براي نجات وي نمي کند. اما مدتي بعد بسته اي به دست هانا مي رسد...
کتاب خوان که در سال 1995 در آلمان منتشر شد، با مسائل مختلف نسل پس از جنگ آلمان سر و کار دارد که مهم ترينش را مي شود هولوکاست(همه سوزي) يهوديان دانست. اما انگشت روي مسائل ريزي مي گذارد که نمي شد در فرداي جنگ جهاني دوم و آغاز محاکمات جنايتکاران نازي بر زبان راند. مردان و زناني که با حرارت و اشتياق به دنبال عدالت بودند، قادر به درک و تحليل دقيق و از همه مهم تر انساني مدارک و شواهد در دسترس نبودند. عدالت شان قرباني مي خواست و کتاب خوان مي خواهد بگويد همان طور که هانا اشميتز خود را قرباني شرم خويش از بي سوادي مي کند، کليت مردم آلمان نيز براي رهايي از شرم تاريخي شان در همدستي حتي خاموش با هيتلر-چيزي که يکي از دانشجويان پروفسور روئل به او مي گويد- به سرعت قربانياني يافته و همچون بز طليقه با آنان رفتار کردند.
برگردان 32 ميليون دلاري دالدري نيز به ما مي گويد نسل بعد از جنگ به دنبال بلاگران بود. نسلي که به نوبه خود بعدها براي رهايي از شرم شخصي و تاريخي اش کوشش هايي نه چندان جدي براي رهايي وجدانش صورت داد. مايکل برگ جوان شاهد محاکمه هانا اشميتز مي شود، ولي با وجود وقوفش بر رازي که افشاي آن مي تواند موجب رهايي اش شود، سکوت مي کند. او نيز با تفکر توده اي همراه مي شود و سال ها بعد با پر کردن نوارهاي کاست از کتاب هاي مشهور ادبيات جهان با صداي خودش و فرستادن آنها به هانا در صدد تسکين وجدان خويش برمي آيد. اما او نيز به سهم خود موجب نابودي انساني به عنوان نماينده نسلي مي شود که عشق را به وي ارزاني داشته بود. هانا در زندان مي ميرد، ولي مايکل سرانجام از اسارت در زندان شرم خود رهايي مي يابد. دخترش را که با وي رابطه گرمي ندارد، به سر مزار هانا مي برد تا با وي از زني سخن بگويد که اولين قطرات شهد عشق را به کامش ريخته بود و هيچ کس نتوانست بعدها جاي او را در زندگيش پر کند. دالدري به تماشاگرش مي گويد که بايد قبل از اينکه دير شود، دست به کار شد. ميراث معنوي خود را بازيافت، با مايه هاي ننگ گذشته عاقلانه کنار آمد و منکر ميراث انساني گذشتگان که در کتاب ها براي ما به جا گذاشته اند، نشد!
کتاب خوان در کنار موضوعي چنين مهم و تاريخي که از ديدگاه يک حقوق دان برجسته روايت شده، ستايشي از کتاب و کتابخواني است. ستايش نامه اي براي اديسه، هکلبري فين و آنتوان چخوف و با بانو با سگ ملوس اش. و با چشم پوشي از گريم نه چندان خوب کيت وينسلت، يک بازي درخشان از وي را به نمايش مي گذارد که مي تواند او را به جايزه اسکار برساند. کتاب خوان يکي از بهترين فيلم هاي فصل است که تماشاي آن براي هر جوياي حقيقت ضروري است. گشودن رازهاي سر به مهري که خيلي ها-از جمله خود ماها- شهامت رويارويي با آن نداشتيم!
ژانر: درام، عاشقانه، مهيج، جنگي.
ميلک Milkکارگردان: گاس ون سنت فيلمنامه: داستين لنس بلک. موسيقي: دني الفمن. مدير فيلمبرداري: هريس ساويدس. تدوين: اليوت گراهام. طراح صحنه: بيل گروم. بازيگران: شون پن[هاروي ميلک]، اميل هيرش[کليو جونز]، جيمز فرانکو[اسکات اسميت]، جاش برولين[دان وايت]، ويکتور گربر[شهردار جورج ماسکونه]، دنيس اوهارا[سناتور جان بريجز]، ديه گو لونا[جک ليرا]، اشلي تمپل[دايان فينستاين]، آليسون پيل[آن کروننبرگ]، لوکاس گرابيل[دني نيکولتا]. 128 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نامزد اسکار بهترين طراحي لباس-بهترين کارگرداني-بهترين تدوين-بهترين موسيقي- بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش اصلي مرد-بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/برولين و بهترين فيلمنامه، برنده جايزه بهترين بازيگر نقش اصلي مرد-
هاروي ميلک، نيويورکي ميانسال بعد از مهاجرت به سن فرانسيسکو تبديل به فعال حقوق همجنس خواهان مي شود. در سومين تلاش موفق مي شود به عنوان يکي از اعضاي شوراي شهر برگزيده شود. اين اولين بار در تاريخ آمريکاست که فردي همجنس خواه موفق به تصاحب شغلي دولتي در اين سطح مي شود. ولي يک سال بعد، او و شهردار شهر-جورج ماسکونه- مورد سوء قصد دان وايت- يکي از اعضاي سابق شوراي شهر- قرار گرفته و کشته مي شوند...
هاروي برنارد ميلک(1978-1930) سياستمدار آمريکايي و اولين همجنس خواه آشکاري است که در ايالت کاليفرنيا به پستي دولتي دست يافت. ميلک در زمينه حقوق همجنس خواهان فعاليت بسيار کرد و تاثيري عميق در زندگي انسان هاي منطقه کاستروي سن فرانسيسکو گذاشت. حتي مرگش و دادگاهي که به دنبال آن برگزار شد بر قوانين کاليفرنيا و سياست هاي شهري تاثير فراوان به جا نهاد و بديهي است که با چنين ميراث گرانسنگي بايد مقالات و کتاب هاي متعدد درباره وي نوشته شود. ولي جز فيلم مستند دوران هاروي ميلک(1984) ساخته راب اپشتاين و برنده اسکار بهترين فيلم مستند همان سال، ردپاي زيادي از وي در سينما يافت نمي شود.
ميلک ساخته گاس ون سنت فيلمساز همجنس خواه و مستقل و صاحب سبک سينماي آمريکا، اولين فيلم بلند سينمايي درباره زندگي شخصي و سياسي اوست و بعيد نيست با توجه به زنده بودن بسياري از همرزمان وي در آينده فيلم هاي ديگري درباره زواياي ديگر زندگي و مبارزان ميلک ساخته نشود. اما سخن بر سر فيلم ون سنت است که خوشحالم اعلام کنم بر خلاف بسياري از فيلم هاي او که دغدغه اش همجنس خواهان بود، با عنايت دقيقتش به شعار ميلک و همقطارانش، فيلمي درباره حقوق بشر و برابري است. و اگر اغراق ندانيد مي خواهم آن را يکي از غرور آفرين ترين و برانگيزاننده ترين فيلم هاي اين گونه در حال شکل گيري اعلام کنم.
شايد به همين خاطر باشد که هزاران نفر پذيرفتند به رايگان در فيلم حضور يابند، چون به ايده ها و آرمان هاي ميلک باور داشتند. چون پذيرفته بودند و ما نيز بايد بپذيريم که همجنس خواهان زن يا مرد، رنگين پوستان يا زنان در برابر اتوريته حاکم مردانه مسلح به اخلاقيات کپک زده قرن ها پيش تفاوتي با يکديگر ندارند. پس مبارزه يکي است و آن رسيدن به حقوق برابر است. گذشتن از سد بي عدالتي هايي که زير نام خدا و دين بر همنوع تحميل مي شود.
اما حسن بزرگ فيلم ون سنت در کنار بداعت هاي روايي اش، توجه به زندگي شخصي هاروي ميلک است. زندگي نه چندان شادي که به ترک شدنش از سوي يکي از شرکاي زندگيش و مرگ ديگري منتهي مي شود. با اين حال هاروي در گذر از اين بحران هاي احساسي با درايت عمل مي کند. زخم خورده است، ولي مي داند او به عنوان جزيي از يک حرکت موظف است تا به اين راه ادامه دهد. خودآگاهي اش و انگيزه هايش قابل احترامند و تماشاگر-و حتي قانون- او را در مرگ آخرين شريک زندگيش (که از روي حسادت و به خاطر دلبستگي شديد وي به کار خودکشي مي کند) مقصر نمي داند. حکايت مبارزه طولاني هاروي ميلک مي تواند براي هر جوينده راه حقوق برابر ميان انسان ها سرمشقي بي نظير باشد. يقين دارم هنگام تماشاي صحنه خروش خياباني همجنس خواهان در شادي پيروزي متعاقب شان شريک خواهيد شد!
در يک کلام: بهترن فيلم گاس ون سنت در يک دهه گذشته!
ژانر: زندگي نامه، درام.
رندي که سالهاست از دوران اوج خود به دور است همچنان عاشق حرفه اش است. هر از چندگاهي در مسابقه اي شرکت مي گزيند کارگردان که تکيه زيادي بر روي ديالوگ هاي ميان کشتي کج کاران پيش از شروع مسابقات دارد ما را به زيبايي با پارادوکسي عميق آشنا مي سازد. ورزشکاراني که بر روي رينگ بايد نشان دهند که از يکديگر تنفر دارند و به خون يکديگر تشنه اند، در رختکن صميمانه به بررسي سناريويي که قرار است روي رينگ اجرا کنند مشغولند. آن ها مدام يکديگر را در آغوش مي گيرند و مي کوشند تا رقيب را مطمئن سازند اوضاع طبق ميل و اراده او پيش خواهد رفت. در واقع وقتي فيلم جلو تر مي رود تضادي که فيلمساز براي نشان دادن نقش بازي کردن آدم ها براي سرگرم کردن ديگران تاکيد دارد پر رنگ نر مي شود. رندي دلداده زني است که در کلوپ هاي شبانه برهنه مي رقصد. زني که به مردان که دور سن براي ديدن او حلقه زندند ابراز عشق مي کند اما در پشت صحنه از تمامشان متنفر است. درست بر عکس کشتي کج کاران.
"ميکي رورک" در اين فيلم جادو مي کند. بازي او متسحق هر تحسيني است. او چنان در نقش رندي فرو رفته است که بيننده شايد در بسياري از لحظات فيلم گمان نمي برد که مشغول به تماشاي يک فيلم است. او تنهايي زندي، مهرباني اش، صداقت و پاکبازي او را يکجا عرضه مي کند بي آنکه ذره اي تصنع در آن به چشم آيد. راندي رابينسون رامسينسکي ( نام کامل رندي که او از آن بيزار است) همان قدري واقعي مي نمايد که جک لاموتا گاو خشمگين حقيقي به نظر مي آمد. رندي گاه با بچه ها با بازي با نينتدو مي پردازد، گاه به پم ( زن رقاص) ابراز علاقه مي کند، دلتنگ دخترش است، عاشق پريدن از نرده هاي بالاي رينگ روي حريف است، تنش سراشر از ماهيچه هاي آهنين است، صدايي آرام و مهربان دارد، از زخم زبان تنها دخترش اشک مي ريزد، موقعي که بغض مي کند سعي مي کند پوزخند زند، براي امرار معاش در فروشگاهي با پيرزن هاي غرغرو زنان خانه دار سر و کله مي زند. "ميکي رور" در نقشي رندي تمام اين ضد و نقيض ها را بازي مي کند بي آنکه ثانيه اي تصور کنيم شخصيتي رندي واقعي نيست.
رندي به شدت بيگانه است با دنياي بيرون از رينگ. اگرچه دنياي بيرون حقيقت است و دنياي رينگ و تماشاچيانش نمايش اما رندي بيزار است از دنياي واقعي که برايش جز درد و بي اعتنايي و غم چيزي ندارد. درست بر عکس پم.
پم از قواعد کلوب بيزار است. اما به آنها سرسپرده است. در هزارتوي کلوب رقاص ها مي توانند مشتريان را اغوا کنند و روبروي آنان برقصند اما حق ندارند عاشقانه آنها را لمس کنند. آن ها فقط بايد فريب دهند کسي حق ندارد از خط قرمز ها پا فرا گذارد.
سکانس هاي مبارزات بي اندازه حقيقي است. خون هايي که در مسابقات ريخته مي شود اگرچه برنامه ريزي شده است اما همچنان براي بيننده درد آور است. صحنه اي که رندي با تيغ تيز پيشاني اش را مي درد تا تماشاچيان بيشتر به وجد آيند يا جايي که رقيب ريشوي وي مهربانانه از او مي پرسد آيا با "ماشين منگنه" مشکلي ندارد به وضوح نگاه تاسف آور فيلمساز به مزاج خشونت طلب نسل امروز بشر اشاره دارد. در حقيقت شايد آرونوفسکي کوشيده است با خشونت عريان به نقد خشونت خواهي برخيزد.
مردمي که بيست دلار مي دهند تا از خونريزي لذت برند. در حالي که شايد بسياري از آنان باخبر باشند که اين خونريزي ها و خشونت ها توسط خود ورزشکاران پيش بيني شده است اما باز چنان عاشق ديدن خشونت هستند که نمايشي بودن يا نبودن آن محلي از اعراب ندارد. به قول "اي.او اسکات" منتقد برجسته روزنامه نيويورک تايمز: " همه مي دانند که کشتي کج حرفه اي دغل کاري است. همه همين نظر را راجع به فيلم دارند. و در هر دو نورد تماشاچيان مشتاق هم زمان تصنع را تحسين مي کنند و تظاهر مي کنند که حيله اي در کار نيست براي آنکه به خويش اجازه دهند تا باور کنند آن آدم ها آن پايين در رينگ، يا آن بالا بر روي پرده سينما به راستي مشغول وارد کردن درد بر پيکر يکديگر هستند."
همچنان که در آن سو در کلوبي که پم در آن کار مي کند مردان هوسران تنها مي آيند تا زني برهنه را ببينند که در قلبش هيچ براي آنان ندارد اما در ازاي دريافت دلار حاضر است رقص تنش را ارزاني آنان کنند. بازي خانم "مارسيا تومي" در نقش "پم" در عيني بودن آن نقش به سزايي دارد. پم عشوه گرانه به سراغ مردهاي کلوپ مي رود. اما تا دست رد به سينه اش مي خورد نگاهش مضطرب مي شود و به سراغ ميزي ديگر مي رود.
رندي و پم هر دو بيزار از وضع امروز هستند و با شنيدن يک موزيک متعلق به دهه هشتاد از آن سال ها به خوبي ياد مي کنند. " دهه هشتاد بهترين دهه همه دوران بود"..."دهه نود آشغال بود". در کافه اي که پم و رندي در روز در کنار هم ازادانه نوشيدني مي خورند ما با بندهاي روبرو مي شويم که سيستم بر پاي پم زده است. پم اگرچه از کلوب محل کارش دور است اما آنچنان در سيطره سيستم است که به ناگاه بوسه هاي عاشقانه خود و پم را متوقف مي کند و با اضطراب يادش مي آيد " نبايد به مشتري ها دست زد"
اما براي هر دوي آنها نقطه عطفي در کار است. نقطه عطفي که باز شوربختانه قادر نيست آنان را به بکديگر نزديک کند که باز دوري را به همراه دارد. رندي خسته از دنيايي که براي او پشيزي قائل نيست عزم خود را جزم مي کند تا علي رغم خطرات پزشکي کشتي کج که ممکن است مرگ او راقم زند به رينگ برگردد تا تحقير دنياي برون را بيش از اين تحمل نکند. پم اما در نقطه عطفش دراماتيک تر است. او مشغول رقص بر روي سن يکباره نگاهي غريبانه به تماشاچيان مي اندازد و در همان لحظه تصميمش را مي گيرد تا از کلوپ بگريزد.
تلخي نگاه و گزندگي که ما درفيلم سال 2000 آقاي ارونوفسکي "مرثيه اي براي يک رويا" با آن مواجه بوديم در "کشتي کج کار" نيز به وضوح به چشم مي خورد. فيلمساز معترضانه مي کوشد مخاطب را با اين واقعيت روبرو کند که چگونه با دريوزگي سکس و خشونت راه خود را گم کرده و در حال اضمحلال اجتماعي بي صدايي است.
دیگر فیلمهای این کارگردان(پی--مرثیه ای بر یک رویا--چشمه)