تبليغاتX
فانوس خيال
 بازيگران: ‏جيم کري[کارل آلن]، زوئي شانل[آليسون]، برادلي کوپر[پيتر] 

کارل آلن که در بخش اعتبارات يک بانک کار مي کند، زندگي يکنواختي را مي گذراند. کار او از بام تا شام، گفتن نه به ‏متقاضيان وام است. در بقيه ساعت روز نيز کار ديگري غير از نه گفتن به دعوت دوستانش براي تفريح و در نتيجه ‏تماشاي تلويزيون در منزل ندارد. کارل به تمام معنا مردي است که به همه چيز "نه" مي گويد و هيچ انتظاري از زندگي ‏ندارد. ولي وقتي بر خلاف ميل و اراده اش در يک سمينار شرکت مي کند، زندگي يکنواختش به هم مي ريزد. چون ‏مجري سمينار، ترنس باندلي از شرکت کنندگان مي خواهد تا زندگي شان را با گفتن "بله" هاي بيشتر تغيير داده و بهتر ‏کنند. کارل در آغاز به اين پيشنهاد به ديده شک مي نگرد، ولي مدتي خود را به روند حوادث مي سپارد و بعد از مدتي ‏کوتاه، قدرت "بله" گفتن نهفته در وجود خويش را آشکار مي کند. همين اتفاق باعث مي شود تا زندگيش به شکلي دور ‏از انتظار دستخوش تغيير شود. نه فقط ترفيع شغلي مي گيرد، بلکه عشق هم به زندگيش راه پيدا مي کند. کارل از آقاي ‏نه به آقاي بله تبديل شده، ولي کم کم اين بله گفتن ها خود تبديل به مايه دردسرهاي تازه اي مي شود...‏

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10:7 توسط فراز |

کتاب خوان‎‎‏ ‏The Readerکارگردان: استيون دالدري

بازيگران: راف فاينس[مايکل برگ]، ‏کيت وينسلت[هانا اشميتز]، ديويد کراس[مايکل برگ جوان]، ژينت هاين[بريگيت]، برونو گانز[پروفسور روئل]، ‏سوزانه لوتر[کارلا برگ]، آليسا ويلمز[اميلي برگ]، فلوريان بارتولومي[تامس برگ]، فردريک بکت[آنگلا برگ]، ‏ماتياس هابيخ[پيتر برگ]. 124 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، آلمان. نام ديگر: ‏Der Vorleser‏. نامزد اسکار بهترين ‏فيلمبرداري-بهترين کارگرداني-بهترين فيلم-بهترين بازيگر زن نقش اصلي و بهترين فيلمنامه اقتباسي،

سال 1958، آلمان پس از جنگ جهاني دوم. مايکل برگ نوجوان با هانا اشميتز که دو برابر سن وي را دارد، برخورد ‏کرده و در مدتي کوتاه با هم رابطه عاشقانه پيدا مي کنند. کشف علاقه هانا به شنيدن قصه هايي که مايکل از روي کتاب ‏براي وي مي خواند، باعث عميق تر شدن رابطه آن دو مي شود. اما يک روز هانا محل سکونت خود را تخليه کرده و ‏ناپديد مي شود. هشت سال بعد، مايکل دانشجوي رشته حقوق شده و استادش وي را به همراه ديگر شاگردانش براي ‏تماشاي محاکمه چند نفر از جنايت کاران جنگي نازي مي برد. در دادگاه مايکل بار ديگر هانا را مي بيند، ولي اين بار ‏لباس محکومان را به تن دارد. هانا که در زمان جنگ نگهبان بازداشتگاه بوده، متهم به همدستي در مرگ ده ها انسان ‏است. همدستانش نيز براي خلاصي از مجازات هاي سنگين نقش وي را در ماجرا پر رنگ تر جلوه مي دهند. هانا بعد ‏از امتناع از آزمون بررسي دست خط، اتهام را پذيرفته و به زندان ابد محکوم مي شود. تنها مايکل از راز او باخبر ‏است. ولي کوششي براي نجات وي نمي کند. اما مدتي بعد بسته اي به دست هانا مي رسد...‏

کتاب خوان که در سال 1995 در آلمان منتشر شد، با مسائل مختلف نسل پس از جنگ آلمان سر و کار دارد که مهم ‏ترينش را مي شود هولوکاست(همه سوزي) يهوديان دانست. اما انگشت روي مسائل ريزي مي گذارد که نمي شد در ‏فرداي جنگ جهاني دوم و آغاز محاکمات جنايتکاران نازي بر زبان راند. مردان و زناني که با حرارت و اشتياق به ‏دنبال عدالت بودند، قادر به درک و تحليل دقيق و از همه مهم تر انساني مدارک و شواهد در دسترس نبودند. عدالت شان ‏قرباني مي خواست و کتاب خوان مي خواهد بگويد همان طور که هانا اشميتز خود را قرباني شرم خويش از بي سوادي ‏مي کند، کليت مردم آلمان نيز براي رهايي از شرم تاريخي شان در همدستي حتي خاموش با هيتلر-چيزي که يکي از ‏دانشجويان پروفسور روئل به او مي گويد- به سرعت قربانياني يافته و همچون بز طليقه با آنان رفتار کردند. ‏

برگردان 32 ميليون دلاري دالدري نيز به ما مي گويد نسل بعد از جنگ به دنبال بلاگران بود. نسلي که به نوبه خود ‏بعدها براي رهايي از شرم شخصي و تاريخي اش کوشش هايي نه چندان جدي براي رهايي وجدانش صورت داد. مايکل ‏برگ جوان شاهد محاکمه هانا اشميتز مي شود، ولي با وجود وقوفش بر رازي که افشاي آن مي تواند موجب رهايي اش ‏شود، سکوت مي کند. او نيز با تفکر توده اي همراه مي شود و سال ها بعد با پر کردن نوارهاي کاست از کتاب هاي ‏مشهور ادبيات جهان با صداي خودش و فرستادن آنها به هانا در صدد تسکين وجدان خويش برمي آيد. اما او نيز به سهم ‏خود موجب نابودي انساني به عنوان نماينده نسلي مي شود که عشق را به وي ارزاني داشته بود. هانا در زندان مي ‏ميرد، ولي مايکل سرانجام از اسارت در زندان شرم خود رهايي مي يابد. دخترش را که با وي رابطه گرمي ندارد، به ‏سر مزار هانا مي برد تا با وي از زني سخن بگويد که اولين قطرات شهد عشق را به کامش ريخته بود و هيچ کس ‏نتوانست بعدها جاي او را در زندگيش پر کند. دالدري به تماشاگرش مي گويد که بايد قبل از اينکه دير شود، دست به کار ‏شد. ميراث معنوي خود را بازيافت، با مايه هاي ننگ گذشته عاقلانه کنار آمد و منکر ميراث انساني گذشتگان که در ‏کتاب ها براي ما به جا گذاشته اند، نشد!‏

کتاب خوان در کنار موضوعي چنين مهم و تاريخي که از ديدگاه يک حقوق دان برجسته روايت شده، ستايشي از کتاب و ‏کتابخواني است. ستايش نامه اي براي اديسه، هکلبري فين و آنتوان چخوف و با بانو با سگ ملوس اش. و با چشم پوشي ‏از گريم نه چندان خوب کيت وينسلت، يک بازي درخشان از وي را به نمايش مي گذارد که مي تواند او را به جايزه ‏اسکار برساند. کتاب خوان يکي از بهترين فيلم هاي فصل است که تماشاي آن براي هر جوياي حقيقت ضروري است. ‏گشودن رازهاي سر به مهري که خيلي ها-از جمله خود ماها- شهامت رويارويي با آن نداشتيم!‏
ژانر: درام، عاشقانه، مهيج، جنگي. ‏

ميلک‎‎‏ ‏Milkکارگردان: گاس ون سنت  فيلمنامه: داستين لنس بلک. موسيقي: دني الفمن. مدير فيلمبرداري: هريس ساويدس. تدوين: ‏اليوت گراهام. طراح صحنه: بيل گروم. بازيگران: شون پن[هاروي ميلک]، اميل هيرش[کليو جونز]، جيمز ‏فرانکو[اسکات اسميت]، جاش برولين[دان وايت]، ويکتور گربر[شهردار جورج ماسکونه]، دنيس اوهارا[سناتور جان ‏بريجز]، ديه گو لونا[جک ليرا]، اشلي تمپل[دايان فينستاين]، آليسون پيل[آن کروننبرگ]، لوکاس گرابيل[دني نيکولتا]. ‏‏128 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نامزد اسکار بهترين طراحي لباس-بهترين کارگرداني-بهترين تدوين-بهترين ‏موسيقي- بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش اصلي مرد-بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/برولين و بهترين فيلمنامه، برنده ‏جايزه بهترين بازيگر نقش اصلي مرد-

هاروي ميلک، نيويورکي ميانسال بعد از مهاجرت به سن فرانسيسکو تبديل به فعال حقوق همجنس خواهان مي شود. در ‏سومين تلاش موفق مي شود به عنوان يکي از اعضاي شوراي شهر برگزيده شود. اين اولين بار در تاريخ آمريکاست که ‏فردي همجنس خواه موفق به تصاحب شغلي دولتي در اين سطح مي شود.‏‎ ‎ولي يک سال بعد، او و شهردار شهر-جورج ‏ماسکونه- مورد سوء قصد دان وايت-‏‎ ‎يکي از اعضاي سابق شوراي شهر- قرار گرفته و کشته مي شوند...‏

هاروي برنارد ميلک(1978-1930) سياستمدار آمريکايي و اولين همجنس خواه آشکاري است که در ايالت کاليفرنيا به ‏پستي دولتي دست يافت. ميلک در زمينه حقوق همجنس خواهان فعاليت بسيار کرد و تاثيري عميق در زندگي انسان هاي ‏منطقه کاستروي سن فرانسيسکو گذاشت. حتي مرگش و دادگاهي که به دنبال آن برگزار شد بر قوانين کاليفرنيا و سياست ‏هاي شهري تاثير فراوان به جا نهاد و بديهي است که با چنين ميراث گرانسنگي بايد مقالات و کتاب هاي متعدد درباره ‏وي نوشته شود. ولي جز فيلم مستند دوران هاروي ميلک(1984) ساخته راب اپشتاين و برنده اسکار بهترين فيلم مستند ‏همان سال، ردپاي زيادي از وي در سينما يافت نمي شود. ‏

ميلک ساخته گاس ون سنت فيلمساز همجنس خواه و مستقل و صاحب سبک سينماي آمريکا، اولين فيلم بلند سينمايي ‏درباره زندگي شخصي و سياسي اوست و بعيد نيست با توجه به زنده بودن بسياري از همرزمان وي در آينده فيلم هاي ‏ديگري درباره زواياي ديگر زندگي و مبارزان ميلک ساخته نشود. اما سخن بر سر فيلم ون سنت است که خوشحالم ‏اعلام کنم بر خلاف بسياري از فيلم هاي او که دغدغه اش همجنس خواهان بود، با عنايت دقيقتش به شعار ميلک و ‏همقطارانش، فيلمي درباره حقوق بشر و برابري است. و اگر اغراق ندانيد مي خواهم آن را يکي از غرور آفرين ترين و ‏برانگيزاننده ترين فيلم هاي اين گونه در حال شکل گيري اعلام کنم. ‏

شايد به همين خاطر باشد که هزاران نفر پذيرفتند به رايگان در فيلم حضور يابند، چون به ايده ها و آرمان هاي ميلک ‏باور داشتند. چون پذيرفته بودند و ما نيز بايد بپذيريم که همجنس خواهان زن يا مرد، رنگين پوستان يا زنان در برابر ‏اتوريته حاکم مردانه مسلح به اخلاقيات کپک زده قرن ها پيش تفاوتي با يکديگر ندارند. پس مبارزه يکي است و آن ‏رسيدن به حقوق برابر است. گذشتن از سد بي عدالتي هايي که زير نام خدا و دين بر همنوع تحميل مي شود. ‏

اما حسن بزرگ فيلم ون سنت در کنار بداعت هاي روايي اش، توجه به زندگي شخصي هاروي ميلک است. زندگي نه ‏چندان شادي که به ترک شدنش از سوي يکي از شرکاي زندگيش و مرگ ديگري منتهي مي شود. با اين حال هاروي در ‏گذر از اين بحران هاي احساسي با درايت عمل مي کند. زخم خورده است، ولي مي داند او به عنوان جزيي از يک ‏حرکت موظف است تا به اين راه ادامه دهد. خودآگاهي اش و انگيزه هايش قابل احترامند و تماشاگر-و حتي قانون- او را ‏در مرگ آخرين شريک زندگيش (که از روي حسادت و به خاطر دلبستگي شديد وي به کار خودکشي مي کند) مقصر ‏نمي داند. حکايت مبارزه طولاني هاروي ميلک مي تواند براي هر جوينده راه حقوق برابر ميان انسان ها سرمشقي بي ‏نظير باشد. يقين دارم هنگام تماشاي صحنه خروش خياباني همجنس خواهان در شادي پيروزي متعاقب شان شريک ‏خواهيد شد!‏
در يک کلام: بهترن فيلم گاس ون سنت در يک دهه گذشته! ‏
ژانر: زندگي نامه، درام. ‏



 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10:2 توسط فراز |

چه کسي ديوانه تر از "دارن آرونوفسکي" مي توانست تنهايي هاي يک "کشتي کج کار " را جلوي تصوير برد. چقدر اصلا ‏در راهروي تخيلمان مصائب "کشتي کج کاران" را مرور کرده ايم. هيچ انديشيده بوديم که اين غول پيکران با آن شمايل ‏هولناک مي توانند چقدر دردناک و تلخ زندگي کنند. يا فرا تر از آن هرگز هق هق يک کشتي کج کار در ذهنمان نقش بسته ‏بود. فيلمساز برخاسته از "بروکلين" نيويورک ما را به آنجا خواهد برد. به دالان سرد و غمناک زندگي يک کشتي کج کار"‏
تيتراژ آغازين فيلم با موزيک الکترونيک و هيجان انگيزش خود بخش مهمي از فيلم است. در واقع ما از دل مرور بريده ‏هاي روزنامه ها که در تيتراژ به تصوير کشيده مي شود و صداي گزارشگر مسابقات تا اندازه اي با پس زمينه حرفه اي ‏ورزشکاري به نام "رندي رم" که در دهه هشتاد در "کشتي کج" شهرتي بي همتا داشته است آشنا مي شويم.‏

رندي که سالهاست از دوران اوج خود به دور است همچنان عاشق حرفه اش است. هر از چندگاهي در مسابقه اي شرکت ‏مي گزيند کارگردان که تکيه زيادي بر روي ديالوگ هاي ميان کشتي کج کاران پيش از شروع مسابقات دارد ما را به ‏زيبايي با پارادوکسي عميق آشنا مي سازد. ورزشکاراني که بر روي رينگ بايد نشان دهند که از يکديگر تنفر دارند و به ‏خون يکديگر تشنه اند، در رختکن صميمانه به بررسي سناريويي که قرار است روي رينگ اجرا کنند مشغولند. آن ها مدام ‏يکديگر را در آغوش مي گيرند و مي کوشند تا رقيب را مطمئن سازند اوضاع طبق ميل و اراده او پيش خواهد رفت. در ‏واقع وقتي فيلم جلو تر مي رود تضادي که فيلمساز براي نشان دادن نقش بازي کردن آدم ها براي سرگرم کردن ديگران ‏تاکيد دارد پر رنگ نر مي شود. رندي دلداده زني است که در کلوپ هاي شبانه برهنه مي رقصد. زني که به مردان که دور ‏سن براي ديدن او حلقه زندند ابراز عشق مي کند اما در پشت صحنه از تمامشان متنفر است. درست بر عکس کشتي کج ‏کاران. ‏

‏"ميکي رورک" در اين فيلم جادو مي کند. بازي او متسحق هر تحسيني است. او چنان در نقش رندي فرو رفته است که ‏بيننده شايد در بسياري از لحظات فيلم گمان نمي برد که مشغول به تماشاي يک فيلم است. او تنهايي زندي، مهرباني اش، ‏صداقت و پاکبازي او را يکجا عرضه مي کند بي آنکه ذره اي تصنع در آن به چشم آيد. راندي رابينسون رامسينسکي ( نام ‏کامل رندي که او از آن بيزار است) همان قدري واقعي مي نمايد که جک لاموتا گاو خشمگين حقيقي به نظر مي آمد. رندي ‏گاه با بچه ها با بازي با نينتدو مي پردازد، گاه به پم ( زن رقاص) ابراز علاقه مي کند، دلتنگ دخترش است، عاشق پريدن ‏از نرده هاي بالاي رينگ روي حريف است، تنش سراشر از ماهيچه هاي آهنين است، صدايي آرام و مهربان دارد، از زخم ‏زبان تنها دخترش اشک مي ريزد، موقعي که بغض مي کند سعي مي کند پوزخند زند، براي امرار معاش در فروشگاهي با ‏پيرزن هاي غرغرو زنان خانه دار سر و کله مي زند. "ميکي رور" در نقشي رندي تمام اين ضد و نقيض ها را بازي مي ‏کند بي آنکه ثانيه اي تصور کنيم شخصيتي رندي واقعي نيست.‏

رندي به شدت بيگانه است با دنياي بيرون از رينگ. اگرچه دنياي بيرون حقيقت است و دنياي رينگ و تماشاچيانش نمايش ‏اما رندي بيزار است از دنياي واقعي که برايش جز درد و بي اعتنايي و غم چيزي ندارد. درست بر عکس پم.‏
پم از قواعد کلوب بيزار است. اما به آنها سرسپرده است. در هزارتوي کلوب رقاص ها مي توانند مشتريان را اغوا کنند و ‏روبروي آنان برقصند اما حق ندارند عاشقانه آنها را لمس کنند. آن ها فقط بايد فريب دهند کسي حق ندارد از خط قرمز ها پا ‏فرا گذارد. ‏

سکانس هاي مبارزات بي اندازه حقيقي است. خون هايي که در مسابقات ريخته مي شود اگرچه برنامه ريزي شده است اما ‏همچنان براي بيننده درد آور است. صحنه اي که رندي با تيغ تيز پيشاني اش را مي درد تا تماشاچيان بيشتر به وجد آيند يا ‏جايي که رقيب ريشوي وي مهربانانه از او مي پرسد آيا با "ماشين منگنه" مشکلي ندارد به وضوح نگاه تاسف آور فيلمساز ‏به مزاج خشونت طلب نسل امروز بشر اشاره دارد. در حقيقت شايد آرونوفسکي کوشيده است با خشونت عريان به نقد ‏خشونت خواهي برخيزد.‏

مردمي که بيست دلار مي دهند تا از خونريزي لذت برند. در حالي که شايد بسياري از آنان باخبر باشند که اين خونريزي ها ‏و خشونت ها توسط خود ورزشکاران پيش بيني شده است اما باز چنان عاشق ديدن خشونت هستند که نمايشي بودن يا نبودن ‏آن محلي از اعراب ندارد. به قول "اي.او اسکات" منتقد برجسته روزنامه نيويورک تايمز: " همه مي دانند که کشتي کج ‏حرفه اي دغل کاري است. همه همين نظر را راجع به فيلم دارند. و در هر دو نورد تماشاچيان مشتاق هم زمان تصنع را ‏تحسين مي کنند و تظاهر مي کنند که حيله اي در کار نيست براي آنکه به خويش اجازه دهند تا باور کنند آن آدم ها آن پايين ‏در رينگ، يا آن بالا بر روي پرده سينما به راستي مشغول وارد کردن درد بر پيکر يکديگر هستند."‏

همچنان که در آن سو در کلوبي که پم در آن کار مي کند مردان هوسران تنها مي آيند تا زني برهنه را ببينند که در قلبش ‏هيچ براي آنان ندارد اما در ازاي دريافت دلار حاضر است رقص تنش را ارزاني آنان کنند. بازي خانم "مارسيا تومي" در ‏نقش "پم" در عيني بودن آن نقش به سزايي دارد. پم عشوه گرانه به سراغ مردهاي کلوپ مي رود. اما تا دست رد به سينه ‏اش مي خورد نگاهش مضطرب مي شود و به سراغ ميزي ديگر مي رود. ‏

رندي و پم هر دو بيزار از وضع امروز هستند و با شنيدن يک موزيک متعلق به دهه هشتاد از آن سال ها به خوبي ياد مي ‏کنند. " دهه هشتاد بهترين دهه همه دوران بود"..."دهه نود آشغال بود". در کافه اي که پم و رندي در روز در کنار هم ‏ازادانه نوشيدني مي خورند ما با بندهاي روبرو مي شويم که سيستم بر پاي پم زده است. پم اگرچه از کلوب محل کارش دور ‏است اما آنچنان در سيطره سيستم است که به ناگاه بوسه هاي عاشقانه خود و پم را متوقف مي کند و با اضطراب يادش مي ‏آيد " نبايد به مشتري ها دست زد"‏

اما براي هر دوي آنها نقطه عطفي در کار است. نقطه عطفي که باز شوربختانه قادر نيست آنان را به بکديگر نزديک کند ‏که باز دوري را به همراه دارد. رندي خسته از دنيايي که براي او پشيزي قائل نيست عزم خود را جزم مي کند تا علي رغم ‏خطرات پزشکي کشتي کج که ممکن است مرگ او راقم زند به رينگ برگردد تا تحقير دنياي برون را بيش از اين تحمل ‏نکند. پم اما در نقطه عطفش دراماتيک تر است. او مشغول رقص بر روي سن يکباره نگاهي غريبانه به تماشاچيان مي ‏اندازد و در همان لحظه تصميمش را مي گيرد تا از کلوپ بگريزد.‏

تلخي نگاه و گزندگي که ما درفيلم سال 2000 آقاي ارونوفسکي "مرثيه اي براي يک رويا" با آن مواجه بوديم در "کشتي ‏کج کار" نيز به وضوح به چشم مي خورد. فيلمساز معترضانه مي کوشد مخاطب را با اين واقعيت روبرو کند که چگونه با ‏دريوزگي سکس و خشونت راه خود را گم کرده و در حال اضمحلال اجتماعي بي صدايي است.‏‎ ‎‏ ‏

دیگر فیلمهای این کارگردان(پی--مرثیه ای بر یک رویا--چشمه)

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:16 توسط فراز |