تبليغاتX
فانوس خيال
میدونی خیلی جالبه که بفهمی در عصر جدید همه چیز وارونس-هر کاری بکنی نتیجش برعکسه -مهر بورزی میگن عقده ای هستی -مهربون باشی میگن نیاز به محبت داره-تمیز باشی میگن سوسوله-کار فرهنگی کنی میگن ...میخواد سری تو سرا درآره-کتاب بخونی میگن.... بیکاره-

 

بابا ما بکی بگیم   من منتقد نیستم....من هم مثه بقیه وبلاگی دارمو دل تنگی....

بقول فروغ:

آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
و ماهیان به دریا ها خشکیدند
 و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامه خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشد
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زنهای باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پبغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاههای الهی گریختند
و بره های گمشده  عیسی
دیگر صدای هی هی چوپانی را
 در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینه ها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقیح فواحش
یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
مرداب های الکل
با آن بخار های گس مسموم
انبوه بی تحرک روشن فکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
 و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکه درشت سیاهی
تصویر می نمودند
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
 در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
 آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و  حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد
یک چیز نیم زنده مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
شاید ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمانست
آه ای صدای زندانی
ایا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:2 توسط فراز |

یارمرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
يار تويي خار تويي خواجه! نگه دار مرا

نوح تويي روح تويي فاتح و مفتوح تويي
سينه ي مشروح تويي بردر  اسرار مرا

نور تويي سور تويي دولت منصور تويي
قند تويي زهر تويي بيش ميازار مرا

حجره ي خورشيد تويي خانه ي ناهيد تويي
روضه ي اميد تويي راه ده اي يار مرا

روز تويي روزه تويي حاصل دريوزه تويي
آب تويي کوزه تويي آب ده اين بار مرا

دانه تويي دام تويي باده تويي جام تويي
پخته تويي خام تويي خام بمگذار مرا

اين تن اگر کم تندي راه دلم کم زندي
راه شدي تا نبدي اين همه گفتار مرا

 

پ.ن. من کم پیدام؟نمیدونم شاید گرفتاریها اجازه نمیده سر بزنم...اما بدان که همیشه هستم..و سعی من این است ...جاری باشم...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:12 توسط فراز |

یکروز به شیدایی در زلف تو آویزم
خود را چو فرو ریزم با خاک در آمیزم
وگرنه من همان خاکم که هستم
یک روز سر زلف، بلوندت چنیم بهر دل مسکینم ،
اینم‎ْ جگرم اینم ، اینم
یک روز که باشم مست لایعقل و ترد و سست
یک روز ارس گردم اطراف تو را گردم
کشتی ای شوم جاری
از خاک برآرم تو بر آب نشانم تو
دور از همه بیزاری
دریای خزر گردم خواهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم یک روز نظر گردم
پانصد سر سردرگم
ای وای ،ای وای ،ای وای
حبل المتین گیست
جمعا به تو آویزیم
لاتفرقو وعتصمو لاتفرقو وعتصمو لاتفرقو وعتصمو
وعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا جمیعا و لا تفرقوا
وعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا جمیعا و لا تفرقوا
وعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا جمیعا و لا تفرقوا
…………………………………………
یک روز بشیدایی در زلف تو آویزم
یک روز دو چشمم خیس یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریساریس بردار دگر بردار
بردار به دارم زن از روی پل فردیس
…………………………………………
دریای خزرگردم خواهی تو اگر جونم
صد سینه سپر گردم خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم یک روز نظر گردم
پانصد سر سردرگم
ای وای ،ای وای ،ای وای
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
ای یاد توام مونس در گوشۀ تنهایی
وی خاطره ات پونس نوک تیز ته کفشم
این صندل رسوایی این صندل رسوایی
گرگی تو و میشم من جمعا به تو آویزیم
آبی تو ، سریشم من جمعا به تو آویزیم
اگزاز و دیازپامی جز زلفت آرامی
چون زلف تو نارآمم رسوا و پریشم من
سشوار ، سشوار ، سشوار
دریای خزر گردم خواهی تو اگر جونم
صد سینه سپر گردم خواهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم یک روز نظر گردم
پانصد سر سردرگم
ای وای ،ای وای ،ای وای

 

باید رفت....

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:22 توسط فراز |