تبليغاتX
فانوس خيال - همه چیزدرباره بابل ...قسمت دوم
«بابل» به دنبال برداشتن مرزهاي زباني

  الخاندرو گونزالس ايناريتو در جديدترين فيلم اش قبل از هر چيز تماشاچي را به ياد يك استاد زبان شناسي مي اندازد. «بابل» جديدترين ساخته اين كارگردان مكزيكي آن قدر عجيب هست كه از نام و نشان كارگردان «21 گرم» و «عشق سگي» كم نكند. هفته نامه اسكرين در آخرين شماره به نقد و بررسي و ارايه اطلاعات درباره «بابل» پرداخته است. بازيگران فيلم «بابل» به زبان هاي انگليسي، اسپانيايي، عربي، ژاپني و ايما و اشاره صحبت مي كنند. پديده مهاجرت، مرزهاي بسته كشورهاي پيشرفته به سوي جهان سومي ها و مهاجراني كه در آن سوي مرزها احساس بيگانگي مي كنند، اين بار دستمايه فيلم جديد ايناريتو شده اند. او به عنوان يك مكزيكي مهاجر كه حالا پنج سال است در آمريكا زندگي مي كند، انگار پديده مهاجرت را آن طور كه بايد لمس كرده است. شايد هم بخشي از اين فيلم از تجربه هاي شخصي اش نشأت مي گيرد. كيت بلانشت بازيگر استراليايي، الخاندروگونزالس ايناريتو كارگردان مكزيكي، گائل گارسيا، رنيكو كيلوچي بازيگر ژاپني، برادپيت بازيگر آمريكايي و بوبكر آيت سيد بازيگر مراكشي عناصر اصلي بابل را شكل مي دهند.
    
    برادپيت درباره اين فيلم گفته است: «تو يك باره از جهان كوچك اطرافت خارج مي شوي انگار يك باره از مرتع كوچكت پا به يك دشت بزرگ مي گذاري، درست مثل همين است و بابل اين مساله را نشان مي دهد; آينده مهاجران كه هر روز بيشتر به چشم يك متجاوز و آشوبگر به آنها نگاه مي شود. كارگردان در اين اثر از يك بحران مشترك حرف مي زند، او چند داستان از چند موقعيت زندگي امروز را به هم بافته است.»
    
    كوجي ياكوشا كه در فيلم خاطرات يك گيشا در نقش پدر شخصيت اول داستان ايفاي نقش كرده ، از اين كه با ايناريتو همكاري كرده خوشحال است و مي گويد: «او واقعاسحرانگيز است، درست مثل هر چيز ديگري كه سر منشا آن در آمريكاي لاتين باشد.»
    
    كيت بلانشت نيز طي مصاحبه اي با آسوشيتدپرس اين تجربه را لذت بخش دانسته و گفته بود: «من و برادپيت در نقش يك زوج و به كمك كارگرداني قوي الخاندرو تراژدي انساني را به تصوير درآورديم. داستان صميمي جهاني سازي و مشكلات آدم ها را براي ايجاد رابطه در دنياي امروز، اما داستان به اين جا محدود نمي شود و ديگران هم بازي هاي خوبي ارايه كردند.
    
    ايناريتو به شدت علاقه مند بود تا جديدترين ساخته اش اول بار در جشنواره فيلم كن به نمايش در آيد.»
    
    او كن را سكوي پرش خود مي داند: «شش سال پيش و براي اولين بار من با فيلم «عشق سگي» در جشنواره كن حاضر شدم، اما نه در بخش مسابقه. آن آغاز براي من خوش يمن بود، هنوز هم به بخش نگاه منتقدان اين جشنواره احساس دين مي كنم. آن سال سينماي آمريكاي جنوبي حضور پررنگي در جشنواره داشت و همين حضور روزهاي طلايي بعد را براي ما رقم زد. اصولاسينماي آمريكاي لاتين از سال 2000 دستخوش تغييرات جدي شده است، نه تنها من بلكه كارگرداناني همچون آلفونسوكوارن، كارلوس ري گادس وگيلرمو دل تورو همگي پنجره هايي جديد از فرهنگ ابهام آميز سرزمين هاي جنوب را باز كردند. تمدني كه با سياست آميخته است.»
    
    او در اين فيلم جهانشمول نوك پيكان تيزش را به سوي آمريكا نشانه گرفته است: «بعد از پنج سال زندگي در اين كشور و بمباران خبري كه هر لحظه تو را دنبال مي كند به اين نتيجه رسيده ام كه يك وسوسه ذهني عجيبي آمريكا را فرا گرفته است و آن وسوسه قدرت است.بيگانه ستيزي رنج آوري كه بعد از 11 سپتامبر آمريكا را فرا گرفته است، ديگر غيرقابل تحمل مي شود و اين ستيز تنها شامل اعراب و مسلمان ها نمي شود كه از جمله مي توان به ترس آمريكايي ها از مهاجران مكزيكي اشاره كرد.»
    
    او به سبك اغلب داستان هاي آمريكاي لاتين و استادانش روايتي سه خطي را در پيش مي گيرد، كه داستان بابل را در هم تنيده تر مي كند. اضطراب يك دختر لال در ژاپن، لحظه هاي سرشار از استرس يك زوج آمريكايي در بيابان هاي مغرب كه قرباني لج بازي هاي يك پسر كوچك در بيابان هاي مغرب مي شود كه آمريكايي ها را به شدت وحشت زده كرده است و خط سوم داستان درد مشترك ايناريتو و هموطنان اش است، او در اين بخش يك لله مكزيكي را به تصوير مي كشد كه همراه با دو كودك آمريكايي كه پرستاري اش را به عهده دارد مي خواهد از مرز به شكل غيرقانوني عبور كند، او ناگزير است براي رويارويي با خشونت آمريكايي بچه هاي خودشان را قرباني كند.
    
     ايناريتو ماجراي چالش برانگيزي را انتخاب كرده است و تمام توان اش را به كار برده است تا توزيع كننده دخالتي در روند كار او نداشته باشد و آزادي عمل اش را كاملاحفظ كند، او در اين باره مي گويد: «بابل در اصل سه فيلم است كه در چهار كشور مختلف ساخته شده است كه سه يا چهار نام بزرگ به اضافه تعداد زيادي سياه لشكر فيلم را پيش مي برند. با اين حال من فيلمي ارزان و با كمترين هزينه ها ساخته ام و در اصل با سرمايه شخصي ام اين اثر به اين جا رسيده است، هر بخش جداگانه ساخته شد و بعد مونتاژ دقيق روي آن صورت گرفت. بايد بگويم كه اين فيلم درست همان است كه من مي خواستم، تك تك لوكيشن ها، ديالوگ ها و در يك كلمه من از تمام برش ام به عنوان يك كارگردان در ساخت اين اثر استفاده كرده ام، درست مثل عشق سگي و 21 گرم. البته فكر مي كنم بخشي از اين ماجرا به خوش شانسي من باز مي گردد.»
    
    او كه در اين اثر با ستاره اي همچون براد پيت همكاري كرده است، معتقد است بازيگر حرفه اي و نابازيگر هر دو به يك اندازه براي او ارزش دارند و مهم اين است كه آن شخص با روح داستان ارتباط برقرار كند. به نظر او برادپيت به اين ارتباط رسيده است: «اين فيلم تماماتجربه دشواري بود و اگر بخواهم از واژه هاي خودم استفاده كنم بايد بگويم واقعااعصاب خردكن و سرشار از اضطراب بود. بايد بگويم كه هدايت هنرپيشه ها به يك زبان ديگر معمولاآسان نيست و زوج آمريكايي كه در مغرب زندگي مي كنند و حس اضطراب آلود آن ها از همه بخش ها سخت تر بود. اين بخش بايد اندوهباري اش را به تماشاچي القا مي كرد. برادپيت خودش هم قبول دارد كه اين نقش، نقش او نبود، بلكه انتخاب من بود كه او را در اين قالب فرو برد، او آمريكايي مناسبي است كه من براي اين داستان نياز داشتم. او در اين اثر با نقش اش به مقابله با غريزه اي كه آدم را راهنمايي مي كند مي رود.
    
    برادپيت از شكل و ظاهر هميشگي اش در بابل فاصله گرفته است. او به ايفاي نقش در يك شرايط سخت انساني و سنت شكننده مي پردازد، آن قدر كه به نظر مي رسد باعث افزايش هورمون آدرنالين در خون مي شود. اين پسر خوشگل و دوست داشتني نماد يك شهروند آمريكايي است.» او فوجي از سياهي لشكرها را در اين اثر به كار گرفته است، آن قدر كه فضاي فيلم پر است از آدم هايي با شخصيت هاي متفاوت، ايناريتو در اين باره مي گويد: «كار كردن با بلانشت و پيت همان قدر سخت بود كه سر و كله زدن با مردم روستايي و ساده اي كه تا به حال يك بار هم دوربين نديده اند. من در اين بخش تمام تلاش ام را به كار بستم تا تماشاچي راحت باشد مي خواستم مرزهاي زباني را از بين ببرم، آدم هايي را كه انگليسي حرف مي زنند و با تمام قدرت سعي مي كنند از بابليسم جدا شوند. افسانه برج بابل پيرنگ اين فيلم است، آدم هايي كه برج بلند بابل را مي سازند تا از آن بالا بروند و به خدايان تيراندازي كنند، ملك خواب به دستور خدايان كاري مي كند كه آن ها صبح فردا هيچ كدام زبان ديگري را نفهمند، صبح روز بعد وقتي مردم از خواب بيدار مي شوند تا از برج بالا بروند، هيچ كدام زبان ديگري را نمي فهمند و همه آن ها روي زمين پراكنده مي شوند، من به اين افسانه معتقدم و واقعافكر مي كنم منشا زبان بايد يك چنين چيزي باشد.»
    
     ايناريتو در مغرب روزهاي سختي را پشت سر گذاشت تا توانست از مردم روستايي براي ايفاي نقش در اين فيلم استفاده كند: «من و همراهانم وارد يك مسجد شديم و بعد از نماز مغرب اعلام كرديم كه مي خواهيم در آن جا يك فيلم بسازيم و بعد هم صدها راش ويديويي مختلف گرفتيم، آن هم از آدم هايي كه قبلاهيچ وقت دوربين نديده بودند. در اين ميان خانمي به نام حيان عباس كه يك هنرپيشه نامدار مغربي است مربي ديالوگ شد و حرف هاي سياهي لشكرهاي مغربي را براي ما ترجمه مي كرد در اصل اين خانم دست راست من بود. در مغرب ما براي حرف زدن روند جالبي را در پيش گرفته بوديم و خيلي وقت ها با زبان ايما و اشاره با هم حرف مي زديم.»
    
    داستان لله مكزيكي انگار يكي از دلمشغولي هاي اصلي ايناريتو بود، شايد براي همين بخش است كه قصد دارد همزمان با اكران فيلم در آمريكا، ژاپن و مراكش اين فيلم را در مكزيك هم روي پرده ببرد، او در اين باره مي گويد: «اين لله به واقع يكي از هسته هاي اصلي است كه از بچه هاي خانواده آمريكايي كه در مغرب زندگي مي كنند مراقبت مي كند، من داستان مشابه اين را از لله اي كه در كودكي مراقب من بود، شنيده بودم، او داستان هاي غمناك زيادي را براي من تعريف مي كرد و شايد اين بخش از فيلم يك نوع اداي دين است به او.آدريانو باراس كه نقش لله مكزيكي را بازي مي كند پيوند دروني عميقي با من دارد، او مادر بازيگر اصلي فيلم عشق سگي است و گائل در اين فيلم نقش نوه مادر واقعي اش را بازي مي كند.»
    
     ايناريتو همه اين آدم ها را براي اين به بازي گرفته است كه تنها از يك چيز حرف بزند و آن هم دنياي دشواري كه ايجاد رابطه در آن درست مثل وضعيت آدم هايي مي ماند كه در افسانه برج بابل زبان همديگر را نمي فهميدند: «آدم هايي كه سعي مي كنند از فراسوي مرزبندي هاي زباني بگريزند. اين كه چقدر انسان شكننده و آسيب پذير است. شايد اگر من يك كارگردان مهاجر و به نوعي تبعيدي نبودم هرگز اين دشواري را درك نمي كردم. عقايد، تعصب هاي نژادي و قومي خيلي بيشتر از مرزها ما را از هم دور مي كند. من يك سال آزگار، با خانواده ام به اين نقاط سفر كردم بچه هاي هشت و 11 ساله ام هم به اندازه من با اين مساله در كشاكش بودند.
    
    گيرمو آريا نويسنده فيلمنامه 21 گرم هم با من در اين اثر همراهي كرد، او هم به اندازه من از همه اين آسيب ها در رنج بود. به نظرم اگر همكاري او نبود اين فيلم اين قدر صاف و تراشيده از آب در نمي آمد.
    
    به هرحال من هرگز منكر اين مساله نبودم، همه فيلم هاي من يك جور بيان ديدگاه من نسبت به هر آنچه در اطراف مي گذرد، است. اين فيلم به شدت شخصي است و در بر گيرنده تمام عقايد من، اعم از اين كه من چه كسي هستم، ضعف هاي من و سليقه ام.»
    
     ايناريتو در روايت دوم كه حول محور دختر كر و لال ژاپني مي گذرد، به عقب رفته است و انگار مي خواسته خيلي صامت بسازد. «دوربين را روي دختر با استعداد كر و لال زوم كرده ام، اين بخش يكي از آن لحظه هاي مسحوركننده بود و من از آن لذت بردم. اين سه داستان انگار ربط ظاهري به هم دارند، اما همه اين بخش ها تنها درحد يك تماس با هم ارتباط دارند، حتي خود من هم اين سير را دنبال مي كنم.»
    
     ايناريتو اين روزها قصد دارد با گيرمو آريا و خانواده اش به جنوب اسپانيا سفر كند و مدتي را در آرامش سپري كند، او مي گويد: «مي خواهم چند ماه استراحت كنم و از شش اكتبر و همزمان با نمايش فيلم ام به همراه بچه هايم شروع به سفر كنم، دلم مي خواهد اين فيلم به آنچه كه مي خواهد برسد. بابل يعني زندگي امروز كه هر جا و هر لحظه تو بايد پاسپورت و سوءپيشينه ات را نشان بدهي.»
اين فيلم که تکميل‌کنندة سه‌گانه‌اش (اول «عشق سگی» و بعد «21 گرم») با روايت‌های عجيب و غريب و پازل‌وار ايناريتوی مکزيکی است، اين‌بار چهار داستان جداگانه را که در نقاط مختلف دنيا و برای آدم‌هايی با مليت‌ها و زبان‌های مختلف اتفاق می‌افتد، با هم جلو می‌برد.

اين جمله را هم خود ايناريتو دربارة داستان «بابل» گفته: «هميشه ما دربارة مرزهای فيزيکی ميان کشورها حرف می‌زنيم، غافل از اين‌که مرزهای اصلی ميان «ما» هستند.»  فيلم بابل ساخته الخاندرو گونزالس، به شيوه کارهای قبلی اين فيلمساز، روايت‌هایی موازی از سه داستان مختلف در سه قاره مختلف جهان بود که سرنوشت آدم‌های آن بدون اينکه بخواهند، به حکم تقدير و تصادف رقم خورده و در جائی به همديگر گره می‌خورد.

جدا از پلات زيبا، هوشمندانه و پيچيده، فيلم الخاندرو تصويری تلخ از وضعيت امروز جهان است و نشان می‌دهد که انسان‌ها در هر کجای جهان باشند، می‌توانند قربانی شرايط سياسی و فضای پرسوءظن، ترس آور و تهديد آميزی باشند که بر جهان سايه افکنده است.

گونزالس در حرف‌هایی که در مراسم اختتاميه و پيش از شروع نمايش فيلم بر زبان راند، گفت که بابل سومين قسمت تريلوژی اوست و در اين فيلم می‌خواست بيش از هرچيز بر رابطه فرزندان و والدين آنها در سه قاره مختلف جهان، يعنی آسيا، آفريقا و آمريکا متمرکز شود.

وی در گفتگوی خود با رسانه‌ها اعلام کرد که همکاری طولانی و پرثمر او با گيلرمو آرياگو فيلمنامه نويس فيلم که منجر به توليد فيلم‌های درخشان امورس پروس و ۲۱ گرم شده بود، با اين فيلم به پايان رسيد.

بازی‌های تحسين برانگيز بازيگران بومی و ناشناس در کنار چهره‌های مشهور سينما از جذابيت‌های اين فيلم زيبا و فراموش نشدنی است. همينطور موسيقی تاثيرگذار آن که ساخته گوستاوو سانتائولالا است که توانسته به نحو خلاقی، تم‌های مختلفی ازموسيقی سه قاره را با هم بياميزد.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 10:43 توسط فراز |