تبليغاتX
فانوس خيال - پاریس، دوستت دارمParis, je t’aime
فیلم " پاریس ،دوستت دارم"، 18 داستان بر پایه روابط عاشقانه و دوستی     در  شهر پاریس است.در هر اپیزود ، فیلمساز ها با نگاه متفاوت خود تصویری متفاوت از شهر عشق را به نمایش می گذارند.هر چند در میان این 18 اپیزود آثار ضعیفی نیز حضور دارند ولی هیچکدام را نمی توان اثری به شمار آورد که نتوان دید!.هر کدام دارای پیام است و محدودیت 5 تا 7 دقیقه ایی که فیلمسازان داشته اند آنها را به سمت قصه های نمادین برده است.

هر اپیزود داستان مستقلی دارد  و نمای پایانی هر اپیزود، نمای آغازین اپیزود بعدی رو تشکیل می دهد. از انجائی که هر کارگردان در انتخاب قصه آزاد بوده، با کلکسیونی از سبک ها و ژانرهای مختلف روبرو می شویم که بعضی از انها واقعا هوشمندانه نوشته و ساخته شده اند.

در بین 18 اپیزود به لحاظ ساختار و پیام کار برادران کوئن(Tuileries) فوق العاده کارکرده اند.کار والتر سالس (Loin du 16ème) را نقاشی شاعرانه  ایی از زندگی یک پرستار مهاجر فقیر در پاریس که مادر است می توانیم توصیف کنیم .نگاه گوریندر چادها فیلمساز اخیرا مشهور هندی  در اپیزود (Quais de Seine) به دختر محجبه مسلمان و رابطه او با پسر فرانسوی ، نگاهی انسانی در زمانیکه جنگ ادیان و تفکر ها به همه دنیا سیطره انداخته می توان بر شمرد.نوبهیرو سوا ژاپنی در (Place des Victoires) ژولیت بینوش را در نقش مادری عاشق ، که فرزند پسرش را به تازگی از دست داده و نمی خواهد این موضوع را بپذیرد بسیار تاثیر گذار تصویر می کند.شاید عاشقانه ترین ها را در این 18 اپیزود عاشقانه ،بتوان (Bastille) ایزابل کویکست و (Faubourg Saint-Denis)  تام تیک ور دانست.در اپیزود ایزابل کویکست اسپانیایی ،سرجیو کاستلیتو ایتالیایی قرار است در رستوران به همسرش بگوید که تصمیم دارد از او جداشده و با معشوقه ایی که تازه یافته است زندگی کند که بصورت غافلگیر کننده ایی همسرش پیش دستی کرده و می گوید که دکتر گفته است که سرطان خون دارد چند وقتی بیشتر زنده نخواهد ماند.در اپیزود تام تیک ور آلمانی رابطه عاشقانه توماس نابینا با فرانسیس زیبا ،درخشان تصویر شده است.مکالمه تلفنی پایانی این اپیزود بسیار تاثیر گذار است.این تاثیر گذاری وقتی بیشتر معنا می یابد که بدانیم نقش فرانسیس را ناتالی پورتمن بازی می کند.وس کریون در اپیزود (Père-Lachaise)  ما را به گورستان پرلاشز و دیدار اسکار وایلد می برد.گاس ون سنت در اپیزود (Le Marais)  متناقض ترین نظر ها را بر می انگیزد.ولی غافلگیر کننده ترین اپیزود  ( Tour Eiffel) ساخته انیماتوریست مشهور فرانسوی سیلوین شومت بود.

در تمام اپیزودهای پاریس ،دوستت دارم ، می توان نماهای زیبای ،کادر بندیهای عالی کارت پستالی و موسیقی های دلنشینی مشاهده کرد.

فیلم پاریس دوستت دارم هر اپیزودش می تواند برای ما یادآوری و یا ایجاد تصویری زنده از شهری باشد که با تصوری که از آن ساخته ایم دوستش داریم.

ما در این فیلم شاهد ادای دین سینماگران نسبت به شهر پاریس هستیم که در نوع خود کم نظیر است؛ ولی، با این همه در تاریخ سینما چنین فیلم هایی که از ساختار اپیزودیک بهره می برند؛ یافت می شوند که از مهمترین شان می توان از Aria  (1987، رابرت آلتمن، بروس برسفورد، ژان لوک گدار و.....) و همچنین Eros (2004،  میکل آنجلو آنتونیونی، استیون سودربرگ، وونگ کار- وای)  نام برد.

اپیزود اول، Montmartre  :

 

مردی از تنهایی اش گلایه می کند+ اتفاقی می افتد+ از تنهایی در می آید...

یکی از معمولی ترین و خنثی ترین اپیزودهای مجموعه که به نظر می رسد در هدفی که دنبال می کند ، ناموفق است. برای خود من فهم اینکه این بخش سعی دارد چه چیز را برساند در ابتدا کمی سخت بود. با این وجود، چیزی که از این قسمت فهمیدم این بود که هیچ کس در پاریس تنها نخواهد ماند. در هر گوشه شهر عشاق ، کسی هست که شما را از تنهایی در بیاورد.

 

اپیزود دوم، Quais de Seine:  

 

یک پسر فرانسوی با یک دختر محجبه(!) مسلمان روبه رو می شود...

یکی از جذاب ترین اپیزودهای این مجموعه(شاید فقط برای ما ایرانی ها) از کارگردان هندی الاصل است. این اپیزود با مطرح کردن یک سری تضاد در دل داستان ساده اش سعی می کند پیام هایی را به بیننده غربی اش منتقل کند و برتری اخلاق و فرهنگ اسلامی را به رخ آنها بکشد. پوشش دختران در برابر پوشش دختر مسلمان/ متلک گویی پسران فرانسوی در برابر نصیحت دختر مسلمان/ ذهنیت غلط دو پسر فرانسوی درباره شوهر دختر در برابر حقیقت ماجرا/و...

این اپیزود موسیقی خوب و گوشنوازی دارد که به زیبایی اش اضافه می کند.

اپیزود سوم،  Marais :  

 

دو پسر + یکی انگلیسی زبان،  دیگری فرانسوی زبان....

گاس ون سنت چه می گوید؟ من که نفهمیدم. دو پسر یکدیگر را برای اولین بار ملاقات می کنند. یکی  درباره روح و همزاد آدمی و... حرف می زند و دیگری، در حالی که هیچ یک از حرف های طرف مقابل را نمی فهمد؛  فقط گوش می سپارد. تنها چیزی که من از این اپیزود دریافتم این بود که ون سنت می خواست اپیزودش درباره عشق و دوستی در یک نگاه باشد که نتیجه کار چندان جالب به نظر نمی رسد. البته اگر خود ون سنت اینجا بود شاید می گفت ارزش کار من به مرور زمان معلوم خواهد شد و فعلاً شما درک نمی کنید. راستش ما که بخیل نیستیم آقای ون سنت!

 

اپیزود چهارم، Tuileries:

 

مردی با قیافه مضحک(بخوانید استیو بوشمی ) در مترو پاریس نشسته و با چیزهایی که انتظارش را ندارد روبه رو می شود...

جادوی برادران کوئن ، در همه فیلم هایشان هست؛ این را مدت ها قبل باور کرده ایم. احساس می کنم هیچ کس نباید شوخی آنها با لبخند مونالیزا را از دست بدهد. یک توریست به مترو پاریس رفته و در آنجا به دلیل ناآشنایی با آداب رفتاری فرانسوی ها دچار مشکلاتی می شود که فضایی شوخ و مفرح را ایجاد می کند. چیز دیگری که مثل همه آثار بلندشان در اینجا هم قابل رؤیت است، استاد بودنشان در تیپ سازی است که باز هم مرا شگفت زده کرد. این اپیزود را ببینید. دوباره و چندباره!

اپیزود پنجم، Loin du 16ème:

 

زن + نوزادها + یک آهنگ با دو حس متفاوت+ یک نگاه تلخ...

چیز جدیدی ندارد؛ ولی ، همچنان تکان دهنده است. از همان اوایل اپیزود، آخرش را حدس زدم. راز زیبایی این قسمت در اجراست. والتر سالس و همکارش با یک آواز ساده لاتین به شکل حیرت آوری فاصله عشق و حسرت را به نمایش می گذارند. او حتی از جزئیات تصویری هم غافل نشده مثلاً در دو جا ، با استفاده از بازی دست زن بالای سر دو نوزاد توانسته حس متفاوت زن نسبت به دو نوزاد را نشان دهد. این اپیزود مرا به یاد این بیت انداخت:

 

هرگز حضور حاضـــرٍغــایب شنیده ای؟      من در میان جمع و دلم جای دیگر است

 

اپیزود ششم، Porte de Choisy:

 

نماینده یک شرکت آرایشی + یک آرایشگر آسیایی...

خوشم نیامد. شاید کریستوفر دویل فیلمبردار خوبی باشد ولی همین چند دقیقه کافی است تا به بی سلیقگی اش پی ببریم. این اپیزود را به هیچ وجه دوست ندارم.به نظرم یکی از آن قسمت های ضعیف مجموعه است. بهتر است کریستوفر دویل به فیلمبرداری اش بپردازد و سراغ فیلمسازی نیاید و با این ادای دین های نازل کام ما را تلخ نکند. 

اپیزود هفتم،  Bastille:

 

یک مرد+ یک زن+ سرطان...

انگار قسمتی از فیلم آمیلی (ژان پیر ژونه) است. تمام ماجرا را از زبان راوی به سبک قصه های کوتاه می شنویم. این اپیزود از رستورانی شبیه فیلم آمیلی آغاز می شود که در همان نگاه نخست ما را به یاد آن فیلم می اندازد و در ادامه یاد آن فیلم را زنده می کند. بد نیست بدانید که تهیه کنندگان «پاریس دوستت دارم »  همان تهیه کنندگان آمیلی هستند. نمی دانم برای کسانی که فیلم آمیلی را ندیده اند ، جذابیت این قسمت تا چه اندازه است؟ ولی فکر می کنم برای تماشاگرانی که شاهد هنرنمایی ادری توتو بوده اند؛ ین اپیزود خاطره انگیز خواهد بود.

 

  

 

اپیزود هشتم، Place des Victoires :

 

یک مادر + پس از مرگ پسرش+ کابوی ها...

اگر قرار بود خودم عنوانی برای این اپیزود انتخاب کنم؛ بدون شک نامش را بازگشت ژولیت بینوش به کلیشه مادر داغدار می گذاردم. من موقع تماشای این اپیزود مدام به یاد فیلم آبی (کیشلوفسکی) می افتادم. مطمئناً بینندگان هم مانند خود بینوش دچار نوستالژی فیلم آبی می شوند. تأکید این قسمت بیشتر بر رؤیای مادر است که در نهایت با مرگ فرزندش کنار می آید و او را به دست کابوهای آمریکایی می سپارد. من که بدم نیامد.

 

           

 

اپیزود نهم، Tour Eiffel:

 

پانتومیم باز تنها در پاریس...

 

اصلاً انتظار تماشای چنین اپیزودی را نداشتم. یک کار کاملاً خلاقانه که مطمئناً همه را راضی نمی کند. فانتزی و جذاب بود. من که خوشم آمد.

 

               

 

اپیزود دهم،  Parc Monceau:

 

یک دختر+ یک پدر...

چه می شود گفت؟ معمولی بود... حرف خاصی ندارم. حضور آلفونسو کوآرون در یک نمای طولانی چندان جذاب نیست.

 

         

 

اپیزود یازدهم،  Quartier des Enfants Rouges:

 

یک بازیگر+ یک فروشنده+ مواد مخدر از نوع فرانسوی...

چیز خاصی در این اپیزود نبود که نظرم را جلب کند. در کل جزو متوسط ها بود. از اینجا به بعد متوسط ها می تازند.

 

          

 

اپیزود دوازدهم، Place des Fêtes :

 

دو سیاهپوست+ یک مرد عاشق+ یک زن بی خبر...

جوان سیاهپوستی که در پارکینگ کار می کند با یک دختر جوان سیاهپوست برخورد می کند. عاشق می شود. می خواد او را به نوشیدن قهوه دعوت کند. دختر رفته است. او کارش را از دست می دهد. در بیرون از پارکینگ چاقو می خورد. امدادگران می آیند. یکی از آنها همان دختر است. جوان سیاهپوست او را به نوشیدن قهوه دعوت می کند. جوان می میرد و فنجان قهوه در دست امدادگر می لرزد.

متوسط و معمولی مثل خیلی از اپیزودها...

 

        

 

اپیزود سیزدهم، Pigalle   :

 

اول هوس بود+بعدش همه چیز عشقولانه شد...

تصنعی، والا واژه ای است برای این اپیزود. که شایسته آن ، واژه ای است چون مضحک؛ واژه ای چون مزخرف... مردی که برای خوشگذرانی به مغازه ای رفته با زنی هم سن و سال خودش روبه رو می شود. این دو در ادامه با هم بحث می کنند تا جرقه ای در رابطه شان زده شود.

فکر کنم نحسی مشهور، عدد سیزده گریبان تماشاگر را گرفته و تا پایان این اپیزود رهایش نمی کند.

 

       

 

اپیزود چهاردهم، Quartier de la Madeleine  :

 

خون آشام هم عاشق می شود...

خون در روی زمین دیده می شود. خون آشام تو را می بیند. تو می ترسی بعد میفهمی که این ترس، ترس عشق است.آری، عاشق شدی. شیشه را می شکنی. رگ دستت را میزنی. بی حال می شوی. خون آشام می آید. قطره ای از خونش را در دهانت می چکاند. خون آشام می شوی. و بعد عشق خون آشام به خون آشام... مبارک باشه «فردو»!!

بازیگر سه گانه ارباب حلقه ها اینجا هم به خاطر حلقه ازدواج خون آشام وسوسه می شود. چه می شود کرد پاریس است دیگر...

 

            

 

اپیزود پانزدهم، Père-Lachaise :

 

یک زوج+ قبرستان+ روح اسکار وایلد...

درست دیدم؟ این اپیزود را وس کریون ساخته؟ اپیزود قبلی کار چه کسی بود؟ تعجب کردم که یکی از سلاطین وحشت چنین اپیزودی ساخته. با همه این ها، شاید وس کریون شانس ساختن فیلمی درباره یک روح فرهیخته و مهربان را فقط در قبرستان پاریس پیدا می کرد.  نکته جالب دیگر حضور کارگردان اپیزود آخر ، الکساندر پین در نقش روح اسکار وایلد است.

 

         

 

اپیزود شانزدهم،  Faubourg Saint-Denis:

 

یک نابینا+ یک بازیگر+  و زمان که سریع گذشت...

از کامل ترین اپیزود های مجموعه که خیلی دوستش دارم. تام تیکور چیز جالبی ساخته. باید حتماً ببینید.

 

 

اپیزود هفدهم،   Quartier Latin :

 

یک مرد و یک زن کهنسال+ یک قرار ملاقات...

یک گفتگوی ساده در رستورانی که ژرار دوپاریو  گارسون اش است. نظر خاصی ندارم.

 

         

 

 

اپیزود هجدهم،14ème Arrondissement  :

 

یک توریست زن آمریکایی+ بازدید از پاریس...

پایان فیلم پاریس دوستت دارم ، پایان خوبی است. حکایت گشت و گذار یک توریست در پاریس که عشقی نسبت به این شهر پیدا کرده است.

دوستت دارم، پاریس که برای اولین بار در بخش نوعی نگاه جشنواره کن ٢٠٠٦ به نمایش در آمد پروژه ای بلندپروازانه است که ساخت آن چهار سال به طول کشیده و ١٦ میلیون دلار هزینه در برداشته است. دوستت دارم، پاریس مصداق عینی تکثرگرایی در سینماست. بیست نگاه متفاوت از سوی بیست و دو کارگردان مشهور چند قاره به ماجراهای های عاشقانه زیر آسمان شهری اسطوره ای که بسیاری آن را پایتخت فرهنگی جهان و همین طور شهر عشاق می دانند.

دوستت دارم، پاریس واریته چشمگیری از سبک های دیداری و شنیداری این کارگردان هاست که هر کدام در ژانری متفاوت از دیگری تبحر دارند. مانند گاس ون سنت که در اپیزود له ماره عشق در اولین نگاه میان دو پسر جوان را به نمایش می گذارد یا وینچنزو ناتالی که در اپیزود کارتیه د مادلن عشق میان خون آشام و قربانی اش را به تصویر می کشد. یا عشق مادر به فرزند در اپیزود پالاس د ویکتوآر[نوبوهیرو سووا]، عشق میان دو بازیگر عجیب و غریب در پیگال[ریشار له گراونسه] و از همه غریب تر عشق میان پسری نابینا و دختر بازیگر در اپیزود فوبورژ سن دنی[تام تیکویر] که به جرات می شود گفت از برجسته ترین اپیزودهای فیلم به شمار می رود. هر کارگردان محله ای متفاوت را برگزیده که زندگی در آنها سیری متفاوت با دیگری دارد. حال و هوا و روش های زندگی خاصی بر آن حکمفرماست و طبیعی ست که عشق میان آدم هایش نیزجلوه ای دیگر دارد. هر کارگردان تقریبا پنج دقیقه برای روایت قصه خود فرصت داشته که همین امر به خودی خود چالشی به شمار می رود. چون نماهایی از همه این اپیزودها در کنار هم در پایان فیلم، بایستی نمایی کامل از این شهر راز و خیال را به نمایش بگذارند. اتفاقی که می افتد و تماشاگر را به این باور رهنمون می کند که معشوق واقعی خود همین شهر است.

تماشای فیلم تاثیر یک داستان کوتاه عاشقانه و رابطه ای عاشقانه و کوتاه را دارد. که گاه از رابطه ای طولانی و خواندن رمانی بلند بسیار هیجان انگیزتر و به یاد ماندنی تر است. این قصه های کوتاه برای تماشاگر حیرت، شادی، رمانتیسم و هیجان به ارمغان می آورد. و از همه مهم تر مانند روابط عاشقانه یک شبه، به یاد آوری آن مدت ها بعد می تواند لذتی مضاعف را در بر داشته باشد، مانند اپیزود برادران کوئن که استیو بوسمی کتک جانانه ای از یک عاشق حسود در ایستگاه متروی تویلری می خورد.

اما آن چه اهمیت دارد، تصویر نهایی پازلی است که با کنار هم چیدن این تکه ها شکل می گیرد. دوستت دارم، پاریس به عنوان یک کل یکی از سخت ترین فیلم های زمانه ماست، چون ترکیب حیرت انگیزی از سبک ها، نگاه ها و استعدادهاست. اما همه این اپیزودها در یک چیز مشترک هستند و همین عنصر این اجزای ناهمگون را تبدیل به یک کلیت هنری می کند. این چیز رمانتیسم زیر این آسمان است که حتی خون آشام هایش نیز از آن بی نصیب نمی مانند. حتی اپیزود کی د سینه[ساخته گریندر چادهای هندی تبار] با مضمون کلیشه ای عشق پسر غربی به دختر شرقی خالی از تفریح نیست. شاید اپیزود وس کریون را تعجب برانگیزترین قسمت فیلم نامید که در پر لاشز می گذرد و روح اسکار وایلد برای ترمیم رابطه یک زوج به شوهر کمک فکری می کند.

اما زیباترین اپیزود فیلم به نظر من ساخته تام تیکویر است که وجه کور کننده عشق را به تصویر کشیده است و امتیاز دیگری به کارنامه بازیگری ناتالی پروتمن می افزاید. راستی چند بازیگر زن می شناسید که در سال های اخیر به اندازه او و به خوبی او در فیلم های گریسته و خندیده باشد؟

حیف است این مطلب را بدون اشاره به اپیزود پورت د شوز- با شرکت باربه شرودر- ساخته کریستوفر دویل[فیلمبردار برجسته در حال و هوای عشق، روابط جهنمی، ٢٠٤٦ و آمریکایی آرام که بیش از ٤٠ جایزه بین المللی در کارنامه اش دارد] به پایان ببرم. دوستت دارم، پاریس پنجره ای به دنیای خیال است و تماشای آن مساوی است با دو ساعت تمام مزمزه کردن عشق! و خواهش می کنم بعد از تماشای فیلم در پرسیدن این سوال از خودتان کوتاهی نکنید: قصه عاشقانه من در زیر آسمان پاریس چگونه حکایتی می شد؟

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 14:37 توسط فراز |