.

Bagh_haye_kandelos_9.jpg

فيلم اول: باغ¬ هاي کندلوس
مرثيه براي نسلي گم شده

فيلم باغ هاي کندلوس سومين ساخته ايرج کريمي به نوعي در راستاي تکوين نگاه وي در دو ساخته قبلي ¬اش يعني فيلم¬ هاي "از کنار هم مي¬گذريم" و "چند تار مو" قرار مي ¬گيرد.

باغ هاي کندلوس داستان سه دوست است که براي سرکشي به گذشته ها راهي سفري به شمال کشور مي شوند. دو نفر از آنها در بدو فيلم بر اثر يک تصادف جان مي سپارند و ديگري به شدت مجروح مي شود. حال فيلمساز به مدد فلاش بک به گذشته باز مي گردد تا هدف ايشان را از اين سفر تصوير کند. آنها در اين سفر به دنبال محل دفن دو دوست خود کاوه و آبان هستند که بيست سال پيش درگذشته اند. اين دو زوج عاشق که عشق افلاطوني آنها زبانزد دوستان بوده در يک روستاي شمالي زندگي مي کرده اند. اما ناگهان سرطان زخمه به جان آبان زده و کاوه نيز که تاب دوري معشوق خود را ندارد با انتخابي خودخواسته زودتر از آبان مرگ خود را رقم مي زند. حال اين سه دوست دنبال چرايي راز عشق و مرگ کاوه و آبان هستند.

ايرج کريمي که فيلم ساختن را سال ها قبل با فيلم هاي کوتاه و کارگرداني چند فيلم تلويزيوني آغاز کرده بيش تر به عنوان منتقدي تاثيرگذار در بين علاقه مندان به سينما شناخته شده است. او در فيلم هايش از نشانه هايي سود مي جويد که تاکنون، فيلم به فيلم سعي کرده آنها را تکامل بخشد. اين نشانه ها که مي توانند روايت هاي تودرتو، تداعي معاني، سفر به دنياي ذهني شخصيت ها، هم آميزي سورئاليسم و رئاليسم و... باشند به نوعي به گرايش کريمي به سينماي مدرن و پست مدرن اروپا دلالت دارد. اما بيش از همه سفر عنصر اصلي و اساسي روايت داستان هاي او به شمار مي آيد. داستان هايي که به ظاهر هيچ پاياني براي آنها قابل پيش بيني نيست و شخصيت ها لحظه به لحظه آن را با اعمال خود تغيير مي دهند. از همين روي فيلم هاي کريمي و بخصوص همين آخري يعني باغ هاي کندلوس بيشتر فيلم هاي شخصيت هستند تا پيرنگ. شايد بر همين اساس است که او در پلان هاي آغازين فيلم انتهاي داستان را براي مخاطب متصور مي کند تا چندان ذهن بيننده خود را درگير پيچش هاي پيرنگ داستان نکند و چرايي داستان را براي او مهم تر جلوه دهد. آدم هاي کريمي در اکثر مواقع در سفرهاي خود راه به جايي نمي برند. آنها به علت عدم شناخت صحيح از موقعيت ها و گرداب هاي اجتماعي که در آن گرفتار آمده اند از ميانه راه به مبداء باز مي گردند.

اين زبان سمبوليک در اثر به اثر کريمي هر چه رو به جلو مي رود بيشتر جلوه مي کند تا جايي که از نظر مضمون باغ هاي کندلوس عامل ترين نگاه کريمي به اين مقوله را پيش روي تماشاگر خود قرار مي¬ دهد.

سه شخصيتي که در فيلم سفري را براي يافتن محل دفن دو دوست خود آغاز مي کنند تصويري از نسل روشنفکر طبقه متوسط امروز ايران هستند. نسلي که گم شده اند وحتي وسيله اي هم براي ادامه سفر ندارند. آنها آمده اند بلکه با تداعي برخي معاني آرمان هاي گذشته خود را که بيست سال پيش از دست داده اند دوباره باز جويند. نکته جالب در مورد فيلم اينکه کريمي خود را محدود به سفر سه دوست نمي کند بلکه با رجعت به گذشته اي دورتر- يعني با پرداختن به زندگي کاوه و آبان- تصوير حسرت اين سه دوست- نماينده روشنفکران امروز- را بيشتر عيان مي کند. او سکانس هاي زندگي کاوه و آبان را به گونه اي طراحي کرده که زندگي ناتمام آنها توسط مرگ بيش از پيش برمخاطبان و شخصيت هايش آشکار شود.

فيلم همانگونه که آمد از نظر مضمون پيش تر از ديگر ساخته هاي کريمي گام مي زند اما از نظر ساختار هنوز از فيلم قبلي وي يعني چند تار مو عقب تر به نظر مي رسد. کريمي توانسته در قالب چند سکانس جذاب از جمله شيوه حضور مرد پستچي به عنوان فرشته مرگ، سکانس نماز خواندن آبان و... لحظاتي به ياد ماندني را خلق کند اما در عمل اين سکانس ها در کليت فيلم چندان راه به جايي نمي برند و در حد جند سکانس جذاب باقي مي مانند. فيلم از چند نقطه داراي گسستگي است. صحنه هاي گفت و گو مابين شخصيت ها که به طور عمده کلمات قصار هستند در سکانس هاي اين گفت و گوها بيشتر به نمايش هاي راديويي بدل مي شود در صورتيکه مي توانست قالبي جذاب تر براي بيان سينمايي دارا باشد و کريمي خاطره خوش فيلم چند تار مو را تکرار کند. فراموش نکرده ايم که قالب ايجاد درام در چند تار مو نيز از طريق کلام و ديالوگ بين شخصيت ها شکل مي گرفت. اما کلام حتي وقتي پگاه، يکي از شخصيت هاي فيلم، دائم شعر هم مي خواند بر تصوير سنگيني نمي کرد...

فيلم باغ هاي کندلوس مي توانست تصويري مهم از وضعيت و سرگشتگي روشنفکران دهه هفتاد و هشتاد ايران باشد اما فيلمساز به سادگي از کنارش گذشته است.

chand_migiri_geryeh_koni_26.jpg

فيلم دوم : چند مي گيري؟
براي گريه يا خنده

کارگردان: شاهد احمدلو؛ مدير فيلمبرداري: علي اللهياري؛ مدير توليد: شاهين جعفري؛ نويسنده: محسن تنابنده؛ تهيه كنندگان: علي توكل نيا و حسن توكل نيا؛ عكاس: محمد فوقاني؛ طراح چهره پردازي: مهدي حبيبي پور؛ موسيقي: ناصر چشم آذر؛ صدابردار: جهانگير ميرشكاري ؛ طراح صحنه و لباس: مجيد شهبازي

بازيگران: ابوالفضل پورعرب، منوچهر نوذري، شهرام حقيقت دوست، الناز شاكردوست، حميد لولايي، حسين عابديني، نيكو خردمند، محبوبه بيات، محمود بهرامي، كريم اكبري مباركه، گيتي معيني...

خلاصه داستان: پيرمردي است مقيم آمريكا زماني كه مي فهمد در آستانه مرگ قرار گرفته به ايران مي آيد تا در وطن خود بميرد و چون دوست و فاميلي در كشورش ندارد، سراغ آدم هايي را مي گيرد تا پس از مرگش برايش گريه و زاري كنند...

ساختن فيلم هاي عامه پسند هميشه يکي ازدغدغه هاي اصلي اکثرکارگردانان محسوب مي شود.
فيلمي که قواعد واصول خودش رادارد. اما اين قواعد واصول با گذرزمان بايد تغييرکند وشگردها وشيوه ايي که کارگردان پيش مي گيرد بايد متناسب با زمان معاصرجامعه اش باشد، و اين دگرگوني و تغيير برعهده کارگردان است ولي اگرکارگرداني درساخت فيلمش اين امربديهي رارعايت نکند و بخواهد ازاصول و قواعدي که ديگر درسينماي بدنه ايران چه براي مخاطب وچه براي هنرمند شناخته شده و بصورت کليشه ايي درآمده، استفاده کند راه رابه بيراهه رفته است. شاهد احمدلو سال ها سابقه بازيگري رادرسينماي ايران در کارنامه کاري خود دارد.

او با فيلم "سرب" مسعود کيميايي کار خود را در سينما آغازکرد. و سپس به فيلمسازي روي آورد. ساخت 32 فيلم کوتاه و مستند و حالا دو فيلم بلند سينمايي که يکي اکران شده و ديگري آماده نمايش است حاصل تلاش او دراين سال هاست.

"چند مي گيري گريه کني" اولين فيلم بلند او درمقام کارگردان محسوب مي شود که يک کمدي گروتسک است. البته درساختمان ومنظري آشنا براي مخاطب، زيرا المانهاي بکارگرفته شده در فيلم شيوه فيلمسازي دهه 40 و 50 سينماي ايران را به ذهن مخاطب متبادرمي کند.

"چند مي گيري گريه کني؟" فيلم فقيرانه اي است. فقيرانه و نه درباره فقر. عنصري که خود را در فيلم به وضوح نشان مي دهد اين است که شاهد احمدلو کارگردان جوان "چند مي گيري گريه کني؟" براي نزديک شدن به زندگي طبقه فرودست و پرداختن به مشکلات و آرزوهاي آنها سعي کرده فضاي فقيرانه اي در فيلم به وجود بياورد، اما واقعيت اين است که سينما قواعد خودش را دارد. براي نشان دادن فقرنبايد فيلم فقيرانه ساخت. همه چيز خيلي ساده وسردستي برگزارشده. درست مثل مراسم عزاداري که اشکبوس "حميد لولايي" براي رضا شايسته "منوچهرنوذري" برگزارمي کند.

با آن شکل وشمايل ابتدايي وپرازنقص ومردي مثل شايسته "از خانواده اي اصيل و اشرافي" مي پذيرد که فيلم چنين مراسم تابلويي که از مراسم ختم ساختگي اش درست کرده اند براي خانواده اش به خارج بفرستند. البته وقتي دراواخرفيلم شايسته نوارويديو را مي شکند، نفس راحتي مي کشيم که شايد او هم فهميده مراسم چقدرافتضاح بوده است. هرچند عکس العمل اورا درحين ديدن فيلم مراسم که گويا تحت تاثيرش قرارگرفته، درتناقض با رفتاري که بعدا بروز مي دهد قراردارد.

"چند مي گيري گريه کني؟" شخصيت هاي متعددي دارد که بعضي از آنها کاملا اضافه هستند. اگر احد "شهرام حقيقت دوست"، ايران "النازشاکردوست" وهمسر ناصر"آناهيتا نعمتي" را از فيلم حذف کنيم چه اتفاقي مي افتد؟ احد، تنها وسيله آشنايي ناصر و شايسته است. فيلمنامه نويس مي توانست زمينه اي فراهم کند تا آنها بدون واسطه احد با هم آشنا شوند.

ناصرنسبت به احد شخصيت مهمتري است و درام را دربخش هايي او به پيش مي برد. اواست که ازسادگي وثروت شايسته سوء استفاده مي کند و رابطه ناصروشايسته، مهمترين بخش فيلم است. احمدلو اگرقصه هاي فرعي رافراموش مي کرد وروي اين رابطه تمرکز بيشتري داشت، قطعا بافيلم بهتري روبرو بوديم. فيلم مي توانست قصه آشنايي دومرد ازدوطبقه مختلف اجتماعي باشد. يکي درآخرين روزهاي زندگي است وديگري تلاش مي کند که ازاو نهايت استفاده راببرد. ايده اصلي خوب وجذاب است. اما فيلمنامه نويس، اين ايده راهدرداده است. فيلم ثابت مي کند نگاه به يک ايده مناسب خيلي مهم است. نگاهي که فيلمنامه نويس به شخصيت ها و روابط آنها دارد، به شدت کهنه است و نمي توان چيزتازه اي درفيلم ديد. خانه هاي بزرگ وقديمي که چند خانواده درآن زندگي مي کنند. کوچه هاي باريک جنوب شهرو نشانه هايي ازاين دست معرف جغرافياي يک بخش ازشهراست، اما مي توان با رعايت جزئيات اين جغرافياي آشنا را صاحب هويت کرد.

شوخي هاي "چند مي گيري گريه کني؟" شوخي هاي بکر و تازه اي نيستند. قراراست شما به عنوان تماشاگر به کوتاهي قد شخصيت ها، فقرشان، ايرادهاي جسمي وظاهرشان و... بخنديد. معلوم نيست تا کي ازاين فرمول درفيلم هاي سينماي بدنه بعنوان يک فرمول طلايي و تماشاگر پسند استفاده شود؟ تا چه زماني از قيافه هاي عجيب و غريب بازيگران که عيب و نقص و فقر از آن مي بارد به عنوان منبع شوخي و خنده در نظر گرفته مي شود؟ آيا خندان تماشاگربه هرطريق شايسته است. و اصلا اين شيوه هاي تکراري مي تواند خنده آورباشد؟ فيلم نمي تواند فراترازتصويرکليشه اي مردم فقير و زندگي شان به مانشان دهد. درسطح کليشه ها باقي مي ماند وسعي نمي کند طرحي نودراندازد.

به عنوان مثال اولين برخورد "ايران" و "احد" و آن عشق دريک نگاه که چقدر کليشه اي و تکراري است و قراراست با جمله: "پدرم سوخت" احد که به ترکي گفته مي شود بامزه شود يا ديالوگ هاي احد در مقبره خانوادگي شايسته درباره پر و خالي کردن شکم که آزاردهنده است تا خنده دار و جذاب. بازيها دراين فيلم ازهارموني وهماهنگي خوبي بهره مند نيست. حميد لولايي در نقش خود چهره ايي کاملا آشنا براي مخاطب است و مخاطب با ديدن او به ياد شخصيتي مي افتد که او درتلويزيون ايفاي نقش کرده است. شخصيت پردازي
ضعيف احد هم دربازي شهرام حقيقت دوست اثرگذاشته، اما در اين ميان مرحوم منوچهر نوذري به خوبي ازعهده نقشش بر مي آيد و تماشاگراو را باورمي کند. ابوالفضل پورعرب هم که نقش ناصررا بازي مي کند به خوبي دورو بودن و رند بودن شخصيت ناصر را نمايش مي دهد. در مجموع احمدلو کارگردان جوان و تازه نفسي است که تازه قدم به سينماي ايران گذاشته است و هنوز فرصت زيادي براي تجربه کردن دارد.